پرسش

پرسش همانا پارسایی تفکر است(مارتین هایدگر)

گفتگویی در باره متافزیک

گفتگویی در باره متافزیک

جهان زیستی خود ساختۀ ما از رهگذر یک مجموعه امورات و رویکرد های بنیادینِ نظری هم امکان تحول پذیری و پویایی را پیدا می کند و هم امکان یخ بستگی و ایستایی را. از این رو پرسیدن از امورات بنیادینِ نظری حیاتی و ضروری می باشد.

متافزیک چیست؟ و آیا چیزی بنام متافزیک وجود دارد؟ چه پرسش ها، سخنان و اموراتی را می توان متافزیکی خواند؟

حمید که فارغ التحصیل رشته فلسفه از دانشگاه کابل در سال 1387 می باشد، موضوع پایان نامه تحصیلی اش را «متافزیک چیست؟» برگزیده بود. او بیش از نه ماه است که تمام مطالعات اش را در این مورد متمرکز کرده و یادداشت برداری های نیز هم انجام داده است. سه شنبه شب مؤرخ 8/10/1388 مهمانی کوچکی با حضور دو تن از دوستان دوران دانشگاه اش(جمعه و خلیل) در اتاق فقیرانه اش در برچی – کابل ترتیب داده بود و در آن این پرسش ها را به بحث گذاشت که اندیشه های فیلسوفان نخستین را از چه رو فلسفی می خوانیم؟ و آیا پرسش فیلسوفان نخستین پرسش ازماوراءلطبیعه (متافزیک) بود یا ازطبیعت (فزیک)؟ از باب نمونه در پرسش های "چرا موجودات متکثر اند؟ و جهان از چه ساخته شده است؟" منظور فهم مبانی متافزیکی جهان است یا...؟

 حمید بحث را این گونه آغاز کرد:

می دانیم که اغلباً خاستگاه اصلی فلسفه را به لحاظ تاریخی یونان باستان می دانند. فلاسفه نخستین یونان (طالس ملطی، اناکسیمنس، اناکسیماندروس و...) که مشهور به طبیعیون می باشند، از مادۀ نخستین عالم، چرایی متکثر بودن موجودات و... از رهگذر عقل می پرسیدند، که از طریق همین پرسش ها  اندیشه فلسفی را نیز نطفه بندی کردند که بعدها فیثاغورس و سقراط به ترتیب بطور رسمی خودشان را «فیلسوف» خواندند. اما تا آنجای که من بصورت نقلی میدانم هر چند که تمام فیلسوفان یونانی به جز الیائیان به نحوی  از امورات متافزیکی سخن به میان آورده است؛ طبیعیون از علت متکثر بودن موجودات سخن گفته اند، افلاطون از عالم مُثُل سخن گفته است و...اما ظاهراً هیچ فیلسوفی یونانی بصورت رسمی متافزیک را همچون اصطلاح رسمیِ فلسفی بکار نبرده است بلکه اولین بار ابن رشد در قرن 12م از اصطلاح ماوراءلطبیعه برای بیان امورات که فراسوی عالم طبیعت قرار می گیرد سود برده است.[1] به هر حال معلومات تاریخی در باب متافزیک مبحث جداگانه است. اما مسئله اصلی ما این است که  آیا می توان گفت که پرسش های فلاسفه نخستین از آن رو که فلسفی می باشد، متافزیکی نیز می باشد؟ یا  بر عکس؛ از آنرو که متافزیکی می باشد فلسفی نیز می باشد؟ به عبارت دیگر می توان گفت موازی با فلسفه ضرورتاً متافزیک نیز مطرح می شود و بر عکس؟ اصلاً چه پرسش ها و سخنانی متافزیکی و چه پرسش ها و سخنانی فلسفی می باشند؟

امشب سراپا مشتاق روشن شدن این مسئله به کمک شما هستم.

خلیل: فکر می کنم از مایِ که هنوز دقیقاً «نمی دانیم که نمی دانیم» انتظاری خیلی بلند بالای داری. اما به هر حال، اگر صحبت های مان را با تحلیل این پرسش که  منظور از فلاسفه نخستین چیست؟ و چرا آنها را فلاسفه نخستین می گوییم؟ به پیش ببریم خوب خواهد بود، چون زمینه ی می شود برای ورود به بحث متافزیک.

جمعه: هنوز نانِ حمید را در بدل قیمت نخورده بودیم اما امشب مجبوریم قیمت بپردازیم. به هر حال، براین مَگی در وصف فلاسفه نخستین می گوید "نخسنتین فلاسفه در آنِ واحد به دو رسم گذشته پشت کردند. در قدم اول کوشیدند، بدون توسل به دین، مکاشفه یا مرجعیت یا سنت، با کاربرد عقل جهان را بفهمند... در عین حال اینان به دیگران نیز آموختند که عقل شان را به کار گیرند و مستقل بیاندیشند."[2] این بدان معنا است که اولیه ترین دلایل برای نخستین فیلسوف بودن کسی یا کسانی دو نکته می باشد، اول تفکر عقلانی که برترین شاخصۀ آن پرسش گری مدام، رادیکال و مقدم بر پاسخ است و دوم وداع با سنت اندیشۀ ما قبل اندیشۀ فلسفی که اسطوره ی و تخیل بنیاد بود.

خلیل: یعنی چه؟

جمعه: ببنید پرسش گریِ که همواره بدیهی ترین و پذیرفته شده ترین امورات را به چالش می گیرند رادیکال می باشد و این نوع پرسش گری از آنرو که به بدیهیات وفادار نیست مداوم نیز می باشد و از آنرو که پاسخ های یقینی و قطعی نمی یابد همواره مقدم برهر پاسخی قرار می گیرد و نه برعکس. و در نهایت این جریان پویای پرسش گری خود ویران کردن سنت ها بصورت کل  نیز می باشد.

خلیل: خیلی خوب! اما خصیصۀ پرسش گری ذاتی هر انسان است. چه انسانی که در سپهر سنت اسطوره ی – تخیلی زندگی کند و چه انسانی که در سپهر سنت فلسفی – عقلانی. پس چگونه میتوانیم تفکر عقلانی را با خصیصۀ پرسش گری مدام و رادیکال یا غیر رادیکال از تفکر تخیلی تفکیک کنیم؟

جمعه: درست است. من با این سخن شما هم نوا هستم که پرسش گری ذاتی هر انسان است و اساساً انسان بواسطه پرسش گری های خودش همواره با موجودات فعالانه در گیر است و از مسیر همین پرسش گریست که انسان به دانایی دست می یابد. اما اینکه پرسش ها چگونه مطرح  می شوند؟ و چگونه پاسخ دریافت می کنند؟ مرز بین تفکر عقلانی – فلسفی و تخیلی – اسطوره ی را مشخص می کند. بطوریکه در اندیشۀ اسطوره ی پاسخ با نیروی تخیل دریافت می شود، در حالیکه در اندیشه فلسفی پاسخ با نیروی عقل دریافت می شود.

حمید: دقیق است مثلاً در این کتاب (اسطوره های موازی) به نقل از اوپانشاد ها که یک متن دینی و اسطوره می باشد به این پرسش که جهان با پدیده های متکثر آن چگونه پدید آمده است؟ این گونه پاسخ داده می شود:

چون برهما به مراقبه نشست موجودات از ذهن او زاده شدند. وی به هیئت تاریکی در آمد و از زهدان اش بادی بیرون آمد که شیاطین را به دنیا آورد. پس برهما این پیکر تاریکی را به کناری افکند که از آن شب بوجود آمد... برهما اکنون اندیشه ای عجیبی داشت، زیرا به هیئت پنجمی در آمده بود که از انرژی و تاریکی تشکیل شده می شد و باعث شد موجودات هولناکی از او ساطع شوند که در پی بلعیدن  دریای اولیه آشوب بودند؛ این موجودات همان عفریته ها بودند.

برهما از بابت این آفرینش آخر چنان پریشان شد که همۀ موهای سرش ریخت. این موها به موجودات تبدیل شدند که روی شکم خود می خزند، یعنی مارها و سایر خزندگان."[3]

اما در اندیشه فیلسوفان نخستین مثلاً طالس ملطی که ما او را دست کم بصورت نقلی بنام نخستین فیلسوف می شناسیم، پاسخ به پرسش فوق این چنین داده می شود "جهان از آب تشکیل شده است."

اما مسئله این است که چه تفاوت ماهوی بین این دو پاسخ وجود دارد؟

جمعه: ببنید در تفکر تخیل بیناد برعکس تفکرعقلانی اساساً چیزی بنام متافزیک وجود ندارد چون هیچ چیزی خارج از تجربۀ انسان قرار نمی گیرد؛ جهان کاملاً یگانه و پدیده های متکثر آن ذاتاً همجوهر اند، هیچ گونه دوگانگی ذاتی در جهان وجود ندارد و هیچ چیز بر هیچ چیز دیگر برتریت ماهوی هم ندارد و مهم اینکه عالم به هیچ چیزی غیر از خود تقلیل پذیر نیست و در نهایت  همه چیز بواسطه تخیل انسان قابل تجربه می باشد. وتخیل آن نیروی فعالی است که یگانگی عالم و حقیقت پدیده ها را از جهت هست بودگی و تکوین آنها در یک فضای خود ساخته خیالیِ به لحاظ علمی غیر واقعی تجربه می کند. در حالیکه در تفکر عقلانی متافزیک شالودۀ بدیل ناپذیر برای استدلال های عقلانی می باشد. و از همین رو است که مسئله آفرینش عالم و تکثر پدیده ها در اوپانشاد بصورت کاملاً تخیلی و به لحاظ علمی غیر واقعی بیان می شود، اما در اندیشه فیلسوفان نخستین بصورت کاملا تجربی و عقلانی بیان می شود.

خلیل: اما آیا در هر دوی این اندیشه ها بالاخره جهان از یک عنصر واحد هست نمی شود؟

جمعه: بله! همین طور است. اما حداقل سه نکتۀ بارز این دو نوع اندیشه را از هم تفکیک می کند. اول اینکه اندیشۀ فلسفی – عقلانی از بنیاد بر بنیاد استوار است یعنی در گیرو یک نوع دوگانه انگاری  ماهوی و بنیادین می باشد. دوم اینکه اندیشۀ فلسفی – عقلانی ناگزیراً به دوگانگی و چندگانگی ارزشی – ماهوی  می انجامد. و سوم اینکه اندیشه عقلانی – فلسفی ناگزیراً متافزیکی باقی می ماند (مگر دکارت دریکی از نامه هایش به پیکو نگفته بود"فلسفه همچون درختی است که ریشۀ آن متافزیک، ساقۀ آن فزیک و شاخه های آن علوم گوناگون می باشد.") یعنی عالم را به امر واحدی تقلیل می بخشد.

حال آنکه اندیشه اسطوره ی – تخیلی کاملاً برعکس، نه در گیرو دوگانه انگاری ماهوی می باشد و نه در گیرو دوگانگی و چندگانگی ارزشی می باشد و نه در گیرو متافزیک و تقلیل گرایی عالم به امر واحد.

خلیل: منظورت از «اندیشۀ فلسفی – عقلانی از بنیاد بر بنیاد استوار است» چیست؟

جمعه: منظور از «بنیاد» اول سر آغاز اندیشۀ فلسفی می باشد و منظور از«بنیاد» دوم همان امری واحدی است که در اندیشه فلسفی عالم بر آن تقلیل می یابد. مثلاً در اندیشۀ تالس ملطی عالم  به آب تقلیل می یابد، در اندیشۀ افلاطون به مُثُل، در اندیشۀ اگوستین به خدا، در اندشۀ دکارت به انسان، در اندیشه نیچه به ارده معطوف به قدرت و....

حمید: فکر می کنم به اندازۀ کافی حاشیه رفته ایم.

جمعه: اما بی ارتباط هم نیست. چون ما فقط می توانیم از طریق فهم ماهیت حقیقی اندیشۀ فلسفی به فهم حقیقی متافزیک برسیم.

حمید: درست است. اما ماهیت حقیقی فلسفه اگر پرسش گری و تقلیل عالم به امر واحد می باشد در این صورت متافزیک چه معنایی می تواند داشته باشد؟

خلیل: فکر می کنم ریشه شناسی متافزیک در فهم ماهیت آن بی ثمر نخواهد بود.

حمید: متافزیک از دو واژه ترکیب شده است که یکی «متا» به معنای پس از، فراسوی، آن سوی و... و دیگری «فزیک» به معنای علم طبیعت می باشد. و به این ترتیب متافزیک اشاره به اموراتی دارد که فراسوی یا آن سوی طبیعت قرار می گیرد. که در زبان فلسفی آنرا امر فراتجربی، پیشاتجربی، مجرد، استعلایی و... نام می دهد.

خلیل: بله! فکر می کنم همین معنا از متافزیک خیلی عام و پذیرفه شده نیز هست. اما آنچه مهم است این است که متافزیک چه جایگاهی در تاریخ اندیشه های فلسفی از همان سرآغاز شکل گیری اندیشۀ فلسفی داشته است؟ و همچنان ما این نکته را پرسیده بود که نخستین فیلسوفان از متافزیک می پرسیدند یا از فزیک؟

جمعه: من دقیق ترین بیان از ماهیت متافزیک را بیان انتقادی هایدگر از متافزیک می دانم که متافزیک را فراموشی هستی میداند. البته در مقابل این رویکرد انتقادی هایدگر سخن دکارت قرار دارد که پیش تر از آن یاد کردم یعنی فلسفه درختی است که متافزیک ریشه، فزیک ساقه، و علوم شاخه های آن می باشد.

فکر می کنم این دو ریکرد – هم رویکرد انتقادی، رادیکال و ویرانگر هایدگر و هم رویکرد مثبت و توصیفی دکارت – به متافزیک این اصل را در خود پنهان دارد که متافزیک به نحوی از انحأ «تقلیل عالم به امر واحد» می باشد. که به این ترتیب در تاریخ اندیشه های فلسفی به باور من فقط الیائیان و خود هایدگر را می توان از متافزیک باوری بنیادین مستثنا کرد و دیگران عموماً در گیرو متافزیک قرار داشته اند. حتی نخستین فیلسوفان، مثلاً تالس خود بنیان گذار این رویکرد تقلیل گرایانه (همه چیز از آب ساخته شده است) به عالم می باشد و شاگردان او نیز همین طور بوده است.

حمید: پس در این صورت متافزیک را نمی توان فقط آنچه فراسوی عالم طبیعت قرار می گیرد قلمداد کرد بلکه می توانیم آنرا استعلایی کردن یک امر حتی مادی نیز قلمداد کرد.

جمعه: بله! و همچنان می توانیم بگوییم که هر گونه پرسش و سخنی که ریشۀ تقلیل گرایانه داشته باشد سخن متافزیکی خواهم بود.

حمید: اما آیا هر سخنی فلسفی - متافزیکی تقلیل گرایانه است؟

جمعه: بله! اما این پرسش نیز می تواند مطرح باشد که آیا متافزیک غیر از آن چیزی که بیان کردیم می تواند باشد؟

خلیل: بهتر است یکی مان این گفتگو را کتبی بنویسیم و این پرسش آخر را نیز با خوانندگان به بحث بگذاریم تا حمید بتواند دیدگاهای پخته تر دیگران را نیز برای پخته کردن مبحث خودش از این طریق آگاه شود.

 پی نوشت ها:

[1]مراجعه کنید به کتاب هایدگر وتاریخ هستی نوشته بابک احمدی چاپ دوم، تهران: نشر مرکز،1382،ص81.

[2]مگی،براین، سرگذشت فلسفه، ترجمه حسن کامشاد،چاپ دوم، تهران: نشرنی،1387،ص12.

[3]بیرلین.ج.ف، اسطوره های موازی، ترجمه عباس مخبر، چاپ اول،تهران: نشر مرکز،1386، ص52.

 

محمد جمعه احمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 16:21  توسط جمعه احمدی  |