در فرهنگ ما– شاید تعجب نکنید، اگر بگویم " فرهنگ ما ". چون کلیت ذهنیتی که از سلطه آن پیروی می کنیم، این است که بی تامل و از روی مد زدگی علمی واژه و اصطلاحات را که امکان گستراندن و جود از رهگذر انسان است، همچون استفاده کراوات با لباس کوچی افغانی ( کوسی) استفاده کنیم. ولی دیگر حتما تعجب می کنید اگر بگویم که نمی شود، ما هم ادعای داشتن فرهنگ کنیم، از آن رو که فرهنگ مقدم بر هر چیزی، ماهیتا صورت بومی شده تفکر متفکرین است که نحوه ی بودن یک جامعه را در یک کلیت تبارمند،  معنادارد و ارزشی سامان می بخشد. بالاخره ما کدام تفکر را داشته ایم که ادای بومی شدن آن و تشکیل فرهنگ، سامان یابی و معنایابی نحوه بودن خویش را بر بنیاد آن بکنیم؟-  از این رو حد اقل متناسب با واقعیت حاکم و موجود ما بهتر است که بگویم در" جنگل ما" رسم ما بر آن است که تمام دو پایان مدعی هوشمندی با جسارت و شجاعت و ظرفیت مگسی خود همیشه با مسائل خیلی عظیم و بزرگ دنیای فراسوی جنگل تا آنجا سر و کله بزنند که از فرط گیجی حاصله از آن فراموش کنند که خواب با بیداری،  شب با روز، سفید با سیاه، خدا با شیطان، سیاست با فریب، اقتصاد با دزدی، خیانت با خدمت، تفکر با چرت زدن، کفر با دین، جهل با نادانی، عدالت با ظلم، حق با باطل، مرد با زن، کودک با پیر.....از هم متفاوت اند و با مزرهایی از هم تفکیک و مجزا می شوند. از طریق همین سر گیچی ژرف و خمار آور به اشتباه شیطان را بجای خدا، دورغ را بجای حقیقت و خیانت را بجای خدمت و ستم را بجای عدالت و چرت زدن را بجای تفکر و فریب را بجای سیاست و دزدی را بجای اقتصاد و ابتذال را بجای ارتقا کفر ار بجای دین و زن را بجای مرد و جنگل را بجای فرهنگ واقعیت فراسوی جنگل را بجای واقعیت جنگل و جهل را بجای دانایی باطل را بجای حق و شر را را بجای خیر ...... تصویر کرده و عمل کنیم. از همین رو است که کنش های اجتماعی  - فرهنگی(جنگلی) ما در تمام سطوح نسبت های اجتماعی – فرهنگی ( جنگل) مان قابل پی گیری بسوی سرچشمه یا سر آغاز بنادین، کلی، معرفتی، و سامان دهنده نیست؛ یعنی تمامی کنش های ما از نحوه غذا خوردن تا طرح ریزی های بزرگ سیاسی ، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در کلیت نفسانی خود فاقد تبار و اعتبار حقیقی است. این وضعیت را ما چه نام می توانیم گذاشت. بحران، جهل، گذار و انحطاط.

البته این جا نام گذاری اولین قدم و مقدمه ای بسوی رهایی از این وضعیت است. از این رو باید در نام گذاری کلیت وضع موجود محتاط و دقیق بود. و من هر یگ از گزینه های فوق الذکر را که معمولا هوشمندان جنگل ما برای بیان وضع موجود ما از آن استفاده بدون شبهه می برند؛ مورد بررسی اجمالی قرار می دهم که این نام ها ا زقدرت و قابلیت بیان وضع موجود ما برخوردار است یا  خیر.

بحران: زمانی که کلیت زندگی اجتماعی٬ فرهنگی و تاریخی يك جامعه دچار فقر ارزشی بنیادینی باشد که آن ارزش بنیادین ضامن هماهنگی٬ پیوند٬ حیثیت و هویت کلیت اجتماعی٬ فرهنگی و تاریخی جامعه مذکور بوده است و با غیبت آن ارزش بنیادین هماهنگی٬ سامان مندی٬ حیثیت مندی و هویت مندی آن جامعه از هم می پاشد و جامعه تبدیل به يك شی کاملا بی جان تبدیل می شود٬ به این وضعیت٬ وضعیت بحران می توان نام نهاد که وضعیت ما این چنین نیست. نه از آن رو که ما عاری از بحران هستیم٬ بلكه از آن رو صرف با عینک بحران نگریستن٬ وضعیت فرهنگی٬ اجتماعی و تاریخی ما قابل تبیین نیست. چون وضعیت ما از آن رو که ناشی از عینیت ارزش بنیادین نیست٬ پخته تر و خطیر تر از وضعیت بحرانی است و آن اين که ما به لحاظ زندگی معرفت بنیاد ( که واقعیت زندگی انسان بعد از بینش فلسفی و علمی است) فاقد سر آغاز و تبار معرفتی هستیم. به این ترتیب اگر وضعیتی از این سنخ را با فرض " بحران" مورد تبیین و تحقیق قرار دهیم- که تا کنون مدعیان هوشمندی ما انجام داده اند اما عبث- با ریشه های اصیل این وضعیت همچنان وفادار در عین زمان بیگانه باقی مانده ایم و فقط انرﮋی هدر داده ایم. و هرگز نمی توان از پس تبیین بنیادین این وضعیت همچنان خطیر٬ هوشمندانه و موفقانه بر آمد٬ مگر اين که از رهگذر " پرسش"  به بنیاد های مستور آن نفوذ کرد و از آن شجاعانه و نقادانه پرسید و راه را بسوی رهاي از سلطه آن گشود.

جهل: هر چند چیره ترین عنصر بر تمام سطوح زندگی اجتماعی و تاریخی ما است. اما آیا از بیان تمامیت واقعیت اجتماعی و تاریخی ما بر آید؟ به نظر من عنصر جهل نیز از بیان واقعیت ما عاجز است به دلایل زیر:

- اولا جهل آن وضعیتی از انسان یا جامعه را در برگرفته و بیان میتواند که در آن وضعیت انسان یا جامعه از گستراندن وجود خویش بر بنیاد معرفت عاجز باشد٬ اما قادر به گستراندن وجود خویش بر بنیاد خود غیر معرفتی اش بصورت کاملا صادقانه و طبیعی٬ باشد. مثلا وضعیت واقعی و ناب کودکان٬ ده نشین های اصیل و واقعی و .... که واقعیت اجتماعی٬ فرهنگی و تاریخی ما با هیچ يك سنخیت ندارد؛ مثلا انداختن کتاب به دریا با وجود دولت دموکرات – که ذاتا تبار معرفتی دارد – و وزارت فرهنگ٬ به عنوان نمونه ای از کنشی که ریشه در بنیاد مستور واقعیت ما دارد را با کدام معنای فوق از جهل می توان هم سنخ دانست؟

- دوما جهل در ذات خود مبتذل کاری و مجعول معرفت نیست. حال آنکه در واقعیت ما ابتذال و جعل معرفت بشدت جاری است.

گذار: مادینه های که آبستن می شود تا طفل بدنیا بیاورد و حیات را تجدید کنند٬ خطیر ترین عمل را بجان می خرد. آنها با این عمل هر چند طبیعی شان  کل بنیاد های دوره مجرد زیستن شان را در حقیقت به پرسش می گیرد٬ گامی بسوی دگر گونه زیستن و رهاي از تجرد بر میدارند. همین دوران حمل و باروری را تا به فارغ شدن از حمل را من دوران گذار می نامم. اما جامعه: زمانی که کسی یا جامعه ای توانسته باشد نسبت به بنیاد ها و تهداب های پایداری وضعیت امورات خویش شك کند و آن زمان که کسی آن  را به پرسش گیرد و خطر رهاي از آن را برای نیل به طرح بنیاد هاي جدید٬  به جان خریده باشد٬ می توان گفت آن جامعه در دوران گذار قرار گرفته است. چون ما از يك سو اسیر " وضعیت از هم پاشیدگی مرزها" ی حقیقت و دروغ و....هستیم و از این رو عقیمم  نمی توانیم چیزی را به پرسش بگیریم.  از سوی دیگر اگر بالفرض بتوانیم چیزی را به پرسش هم بگیریم٬ ما کدام ریشه و تهداب را داشته  یا داریم که آنرا به پرسش بگیریم؟ پس چگونه می توان به فرض گذار وضعیت خویش را توجیه کنیم؟

-        اگر شما ادعای آن دارید که وضعیت ما با فرض گذار قابل توجیه است٬ من از شما می پرسم:

-   اولا کدام ریشه و تهداب مان را باید به پرسش گرفت؟. دین؟ مسلما که نه! چون ما وجه تمایز شیطان از خدا را از دست داده ایم و در ذاتا متعلق به هیچ يك نیستیم٬ یعنی نه به شیطان وفاداریم و نه به خدا و نه حتی به خود. ( برای فهم این ادعا دقت کنید به کنشی از کنش های که مثلا مدعیان هوشمندی دینداری ما انجام میدهند)؛- بر کرسی حمایت و هدایت فرهنگ نشستن و بعد در همان مقام هراسیدن از کتاب. ذات کنش هایی از سنخ فوق در تمامی کنش هایی ما در تمامی سطوح جاری است.

جهل؟ چنانچه در فوق ذکرش رفت٬ نه! و نه مکرر.

-  دوما فرضا بگیریم ما ریشه٬ بنیاد و تهدابی هم داشتیم ( مهم نیست هر چه باشد )٬ اما آیا با توجه به این که ما مدام از حقیقت فرار کردیم و مدام به دروغ پناه برده ایم تا آنجا که حتی وجودمان تبدیل به دروغ شده است٬ جسارت به پرسش گرفتن بنیاد های خویش را داریم؟... چون فقط جوشش و آشکارگی حقیقت بر انسان٬ انسان را جسارت و شجاعت و رهایی از دروغ می بخشد. که ما هنوز حتی از پرسیدن از حقیقت بیگانه و هراسانیم.

به این ترتیب به نظر من مدعیان هوشمندی ما اگر با فرض خوش بینانه ی " گذار" وضعیت ما را توجیه کنند٬ خود اصیل ترین افرادیست که نسبت به ذات وضعیت  جاری و ساری ما یعنی " از هم پاشیدگی مرزها " بین حقیقت و دروغ و..... وفادار است. چون در این صورت با دروغ ذاتا بی تبار، در پی حجاب زدایی از رخ حقیقت و واقعیت است و این خود محجوب تر کردن واقعیت و حقیقت ماست.

انحطاط: سنت خطای که همواره چشم ما را بر واقعیت مستور ما  کور نگهداشته است٬ این است که ما تصور کرده ایم تئوري های علمی٬ فلسفی و پژوهشی اعتبار کار بردي عام برای تبیین هر نوع واقعیت دارد حال آن که بصورت در بست چنین نیست چون تئوري ها از آن رو که بار معرفتی و آگاهی دارند ملی – فرهنگی نیز هستند٬ و نمیتوان تئوري های متودولوﮋیک و ... را برای تبیین هر نوع واقعیت به کار بست. چون آگاهی و واقعیت زندگی اجتماعی و تاریخی انسان ها بر بنیاد "سر آغاز " و” چگونگی نسبت با هستی” آن اجتماع و تاریخ شكل می گیرد٬ و فقط  با اندیشه  و پرسش گری از رهگذر همان " سر آغاز و نوع نسبت " آن اجتماع و تاریخ هستی و حقیقت است که میتوان میتود های تبیینی واقعیت هایی آن اجتماع و تاریخ را کشف کرد. بنا براین ما برای اين که بدانیم آیا واقعیت ما انحطاط هست یا خیر٬ لازم است پیش از آن بپرسیم ما بعنوان يك اجتماع تاریخی چه " سرآغاز " و چه " نسبتی با هستی " داشته ایم و چگونه آنرا تعریف می کنیم؟ و جدی تر اینکه آیا اصلا ما "سر آغاز" و " نسبتی با هستی" داشته ایم؟

به باور من ما هیچ نسبتی با هستی و هیچ "سر آغاز" ی نداشته ایم  و اگر هم داشته ایم ٬ اثری ار آن باقی نیست. از این رو فرض انحطاط برای تبیین وضعیت ما صرف يك خطای مکرر است و در حقیقت امر از آن رو که ما سر آغاز و تعریفی از نسبت ما ن با هستی نداشته ایم انحطاط ما نا ممکن است و موردی نمی تواند داشته باشد. اگر با سنت خطای مان فرض انحطاط را برای تبیین وضعیت مان واقعی بدانیم، دقیقا بدان معنی است که بطور کاذب انکار ملی بودن کنیم در عوض خودمان را عنصر ضرور و لازم .

در نتیجه از ان جا که

الف . تئوری های علمی و فلسفی را نمی توان برای تبیین و توصیف هر نوع از واقعیت های اجتماعی ، فرهنگی و تاریخی انسان ها در سرزمین ها ی متفاوت تاریخی به کار بست، چون تئوری های امورات ملی – فرهنگی هستند نه جهانی.

ب. تمام واقعیت ها بخصوص واقعیت های اجتماعی- فرهنگی نمی تواند جهانی باشد- مشروط به این که بشر نسبت تاریخی واحد و مشترک با کلیت هستی و طبعیت می داشت، که هنوز ندارد.

وضعیت ما فقط خاص خودمان است یا به عبارت دیگر واقعیت وضعیت ما امری است ملی ما.  از این رو واقعیت وضعیت ما ممکن مشکل جهانی باشد، اما واقعیت جهانی نیست و هیچگاهی هم حقیقت نفسانی و پوشیده آن با تئوری های روش شناختی، علمی و فلسفی که ذاتا ملی- فرهنگی یک تاریخ فرهنگی خاص با واقعیت های ملی – فرهنگی خاص می باشد، قابل آشکارگی و حجاب زدایی نیست. چون تئوری ها فقط از این لحاظ که امورات آموزنده و آموزشی دانشگاهی و امثال ان می باشند، جهانی اند. اما از این لحاظ که امورات تبیین گر واقعیت ها باشندامر ملی- فرهنگی می باشند. بنا براین ما برای تبیین دقیق و حقیقت مدارانه ی وضعیت مان که من آن را وضعیت ویران بی تبار و دورغین می نامم، نیازمند آنیم که خود بیاندیشیم و راه بسوی ببریم. اما هزگر نمی توان اندیشینی داشت مگر این که خطر به پرسش گرفتن خویش را از "رهگذر"به جان بخریم. چون پرسش گری مداوم اعمار مداوم در ویران گری مداوم- رهایی مداوم است.

در نهایت با توجه به این که ما هیچ سر آغازی نداشته ایم، گرفتاری یک وضعیت ویران بی تبار و دورغین هستم. هیچ امری رهایی بخش و سرآغاز گر و در عین ضرور و خطیر جز پرسش گری و ویران گری از رهگذر حقیقت برای ما نیست.