فلسفه مدام نزد فیلسوفان و فلسفه دوستان به عنوان یگانه راهی نیل به حقیقت به انحای گوناگون مورد ستایش بوده است. این تعبیر از فلسفه - که تعبیر خیلی رایج هم هست- را با توجه به فعالیت های مستمر تمام فیلسوفان در سیر تاریخ فلسفه می توان دو گونه بیان کرد:1. فلسفه جستجوی عقلانی مداوم در جهت شناخت حقیقت است. 2. فلسفه پرسش گری مدام است.
تعاریف فوق از فلسفه صحیح ترین تعاریف از فلسفه می باشد. زیرا وقتی از فلسفه سخن می گوییم، ممکن نیست عنصر پرسش و شناخت حقیقت را در اذهان مان تصور نکنیم. اصلاً فلسفه در قدم نخست با پرسش از حقیقت محجوب بصورت «مادة المواد عالم چیست؟» به غایت شناخت آن حقیقت محجوب آغاز شده است، و در قدم ثانی فلسفه که از ریشه فیلوسوفیای یونانی گرفته شده است به معنای دقیق کلمه به معنی «دوست دار دانایی» می باشد، یعنی غایت فلسفه رهایی از جهل و دست یابی به دانایی می باشد. این دو امر یعنی معنای تحت الفظی و سرآغاز فلسفه در تحلیل درست بودن تعاریف فوق از فلسفه بنیادی ترین امورات می باشد. بدین معنی که «پرسش» به عنوان سرآغاز فلسفه و دانایی(معرفت) به عنوان غایت فلسفه در سراسر تاریخ فلسفه در مورد تمامی فیلسوفان و نظام های فلسفی بلااستثنا صادق است.
بنابر این می توانیم تعاریف رایج از فلسفه را، که بنابر آن فلسفه جستجوی عقلانی حقیقت از راه پرسش گری مدام می باشد، تعاریف معطوف به معرفت بر بنیار میل به معرفت خواند.
چه کسی منکر درستی این تعاریف می تواند باشد؟ فقط کسانی که یا فلسفه را نمی دانند یا اگر میدانند کلیشه ی میدانند.
به هر حال تعاریف فوق در باب فلسفه درست است.
اما آیا این گونه تعاریف ضمن اینکه درست است ماهیت فلسفه را به رخ ما می گشاید؟ اصلاً ماهیت چیست؟ و امر درست چیست؟ و این دو چه نسبتی باهم دارند؟ من از امر در ست آغاز می کنم. امر درست امری است که در نسبتِ بین ذهن یا سوژه(فاعل شناسا) و عین یا اُبژه(مورد شناسا) مطرح می شود و هر گاه تصورات ذهنی ما در مطابقت با عین قرار داشته باشد امر درست شکل گرفته است. مثل اینکه وقتی می گوییم برگ سبز دارد. تصور ذهنیِ از برگ و سبز داریم، که در مطابقت با برگِ سبزِ عینیِ بیرون از ذهن ما می باشد. و از این رو این گزاره را که «برگ سبز است» درست می خوانیم. در اینجا اما در حقیقت برگ قبل از آنکه همچون تصوری در ذهن ما حضور یابد همچون موضوع شناخت حضور می یابد و سبز همچون امری مربوط به آن موضوع مطرح می شود. بنابر این ما در تحلیل امر درست اموراتی مربوط به یک موضوع را تشخیص می دهیم بی آنکه ماهیت موضوع را آشکار کرده باشیم. زیرا در تشخیص امر درست ما حتماً نیازمند پرده برداشتن از ماهیت موضوع مان نیستیم.
اما ماهیت چیست؟ نزد فیلسوفان قدیمی مثل سقراط و افلاطون و ارسطو ماهیت یعنی انیکه آنچه یک چیز هست یا آنچه یک چیز همیشه بوده است و یا اینکه یک چیز چیست؟ مثلاً افلاطون از صورت یا مثال به عنوان امورات ثابت و جاویدان سخن می گوید که هستی حقیقی موجودات را تشکیل می دهد. از باب نمونه اگر کفش را در نظر بگیریم دو جنبه در آن قابل فهم است: اول جنبه عینی و محسوس کفش ها که بصورت عینی و عملی مورد استفاده ما می باشد که بی دوام و هر لحظه در حال تغیر است و دوم جنبه نامحسوس کفشها که تمام کفش های عینی و محسوس از طریق و بر بنیاد آن هست شده است و آن خود تغیر ناپذیر و جاری در تمام کفشها می باشد. این جنبه را افلاطون مثال یا صورت- کفش ها- نام می گذارد و ارسطو آنرا طبیعت اشیا نام می گذارد.
در هر صورت ماهیت همیشه فقط ماهیت چیز است و نه ماهیت بصورت انتزاعی و مجرد. زیرا ماهیت در و از طریق امورات متعلق و مربوط به خود، اقامت داشته، ظهور یافته و می تواند ماهیت باشد و برای ما قابل فهم.
بنا بر این ماهیت یک امر را باید از طریق امورات مربوط و متعلق به آن تحلیل کرد. به این ترتیب اگر بپرسیم فلسفه چیست؟ در واقع از ماهیت فلسفه پرسیده ایم نه از امورات متعلق به فلسفه. البته این سخن بدان معنا نیست که امورات متعلق یا مربوط به فلسفه از قلمرو پرسش ما بیرون است، بلکه فقط مسئله مورد نظر ما در امورات متعلق به فلسفه اقامت نداشته و محدود نمی باشد.
حالا که تا یک حدی راه تحلیل ماهیت فلسفه را دریافته ایم بحث مان را با این پرسش به پیش می بریم که چه اموراتی متعلق و مربوط به فلسفه می باشد؟ با توجه به تعریف امر درست که بر مبنای آن امورات متعلق به یک چیز را می توانیستیم مشخص کنیم می توان گفت که: تمام آنچه را که ماهیت فلسفه از طریق آن خود را فرا افکنده و به پیش می راند امورات متعلق به فلسفه می باشد. فلسفه از همان سرآغاز تولد خودش با پرسیدن از حقیقت محجوب هستی بصورت مادۀ نخستین عالم آغاز شده است، اما چرا انسان پرسش از حقیقت را به عنوان امر محجوب مطرح کرده است؟
پاسخ: چون انسان خود را که زمانی در حقیقت اقامت داشت رانده شده از اقامت گاهش احساس کرد یعنی انسان بین خود و حقیقت احساس تفاصل کرد، و کنش پرسیدن گامی است بسوی برداشتن این فاصله.
ـ اما آیا زمانی بوده است که انسان در حقیقت اقامت داشته است؟
پاسخ: بله! اگر چنین نبودی سقراط و افلاطون دانش را دوباره به خاطر آوردن تعریف نمی کردند. و هایدگر از بی مأوایی بشر سخن نمی گفت. و شاعران شاعر نمی شدند و سپهری از گم شدن شهرش سخن نمی گفت. و ادیان از هبوط انسان یاد نمی کردند و مولوی از برگشت به اصل خویش حرفی در میان نمی آورد. و فیلسوفان در کل پرسش گر و ویران گر باقی نمی ماندند.
ـ آیا پرسشگری می تواند فاصله بین انسان حقیقت را بردارد؟ یا به عبارت دیگر پرسشگری چگونه قادر به نزدیک ساختن انسان به حقیقت است؟
پاسخ: با رساندن انسان به شناخت حقیقت.
ـ اما آیا دانستن حقیقت ممکن است؟
پاسخ: بله! در صورت که ما قبل از دانایی خود در حقیقت اقامت گزیده باشیم. زیرا در غیر آنصورت ما با نیرویهای اهریمینیِ روبرو خواهیم بود که الزاماً نخست با نیروی دانایی خویش باید آنها را تصرف کرده و فرمانبردار و مطیع خویش سازیم و از سر راه مان برداریم تاریخ فلسفه و تاریخ علم تاریخ همین نبرد برای تصرف و مطیع کردن نیروهای اهریمنی است و این نیروی اهریمنی را نخستین بار سقراط و افلاطون دنیای محسوسی که ما در آن به سر می بریم دانست. افلاطون دنیای محسوسی را که ما در آن هستیم دنیای غیر حقیقیِ میدانست که ما در آن زندانی شده ایم و سقراط روح را همچون نیروی حقیقی اما زندانی شده در تن می دانست. از همین رو بود که فیلسوفان و دانشمندان 2500 سال با این نیروی اهریمنی جنگیده تا توانسته آنرا به تصرف خویش در آورد.
ـ اما آیا این پیروزی بر نیروههای اهریمنی ما را در جهت حقیقت به پیش برده است؟
پاسخ: همچنانکه پیشتر گفتیم فلسفه بر بنیاد احساس تفاصل بین انسان و با پرسش از حقیقت فرو رفته در حجاب آغاز شد و با امر سومی که نیروی اهریمنی(عالم محسوس واقعی و عینی) باشد در افتاد. اما از همان ابتدا حقیقت در تصور خویش فروکاست؛ مگر نه این بود که طالس به عنوان اولین فیلسوف آب را به عنوان مادة المواد عالم حقیقتی می پنداشت که تمام موجودات عالم از آن پدید امده است و به همین ترتیب افلاطون مُثُل را حقیقت پنداشت و اگوستین قدیس خدا را حقیقت پنداشت و نیچه اراده معطوف به قدرت را حقیقت پنداشت و.... در یک جمله یعنی حقیقت امر متافزیکی شد. و از همین رو که بود که کافکا می گفت: چیزی بنام پیشرفت هنوز اتفاق نیافتده است و هایدگر می گفت و جود به فراموشی سپرده شده است.
این بدان معنا است که معرفت جای حقیقت را گرفت و حقیقت در تصور انسان فروکاسته شد و در معرفت انسان مرد.
ـ اما احساس بیگانگی و فاصله بین انسان و حقیقت چگونه برای انسان دست داده است؟
پاسخ: همچون تقدیر هستی در انسان که خارج از اراده انسان است. و همچون تحولی در تاریخ وجود انسان؛ آنگاه که ماهیت انسان از رهگذر خرد فرا افکنده شد و با متکای خرد هرگونه مرجع دیگر را ملغا اعلان کرد. و خرد بر تخیل که در حقیقت اقامت داشت پیروز شد. مگر نه این است که شاعران اصیل در تخیل شان می بالد تا در خرد شان.
از اینجا می توان چنین استنباط کرد که آنچه امورات متعلق به فلسفه می باشد همین اموراتی است که بر بنیاد فرض تفاصل میان انسان و حقیقت مطرح می شود. چنانچه گفته شد این امورات خرد، دوگانه انگاری ماهوی، میل به تصرف، پرسش گری مداوم، میل به دانایی، تقلیل گرایی و... می باشد. و آنچه ماهیت فلسفه را تشکیل می دهد درافتادن تصرف جویانۀ معطوف به دانایی با نیروهای است که همچون سدی بین انسان و حقیقت قرار گرفته است.
بنابر این فلسفه فقط فعالیت جستجوگرانه و پرسش گرانه مدام برای حقیقت نیست. فلسفه نحوه ی از در افتادن انسان با طبیعت و دنیای عینی و واقعی می باشد که این در افتادن ماهیت فلسفه را تشکیل می دهد.