آیا عزیز رویش یک گفتگو گر علمی است؟

اشاره:

جمهوری سکوت اخیراً نوشته‌ی را با عنوان «گامی با حلیمی، در وادی پریشانی» به تاریخ 23/10/1390 مرادف با 13/1/2012 ‌ از معلم عزیز رویش منتشر کرد. آقای رویش این نوشته را در پاسخ به نقد محمدامین حلیمی از نوشته‌های اخیر رویش،‌ نوشته بود. رویش ضمن نقد حلیمی فعالیت‌های آموزشی من در بخش علوم انسانی در معرفت را نیز بعنوان نمونه‌ی از اصلاح گری تندروانه دینی به نقدگرفته و مرا به گتفگو در این مورد فراخوانده بود. اما سایت سکوت بعداز انتشار نوشته رویش و یک نوشته پاسخ گونه از امین حلیمی تحت عنوان (دو سوال و یک خواهش از آقای رویش)، ماجرا را خاتمه یافته اعلان کرد. من از هیئت مدیره سایت سکوت می‌پرسم چرا در سایت شان نوشته‌ی را منتشر میکند که در آن علیه یک فرد ادعاهای بی اساس صورت گرفته اما قبل از آنکه پاسخ جانب مقابل را ارائه و منتشر کند ماجرا را خاتمه یافته اعلان می‌کند؟....آیا سایت صرفاً تریبون معلم عزیز است یا مدیریت سایت به لحاظ مدیریت، ناکام و ناشایست است؟ در هرصورت سایت سکوت باید این پاسخ را بدهد که چرا از طریق این سایت به قلم معلم عزیز علیه کسی اتهاماتی مطرح می‌شود ولی قبل از ارائه پاسخ به معلم عزیز هیئت مدیره سایت تصمیم می‌گیرد که ماجرا خاتمه یافته است و هیچ بحث و نظری در این مورد منتشر نمی‎شود.

بعداز آنکه من برای هیئت مدیره سایت جمهوری سکوت پیامی فرستادم که طی آن، خواستار ادامه گفتگو یا پس گرفتن اتهاماتی که رویش به من نسبت داده بود، شدم، نوشته‌های «گامی با حلیمی در وادی پریشانی»(نوشته رویش) و «دوسوال و یک خواهش از آقای رویش»(نوشته امین حلیمی) را از فهرست مقالات سایت شان در تاریخ 25/10/1390 حذف کردند. اما مسئله این است که نوشته آقای رویش که در آن من و فعالیت‌های آموزشی ام در معرفت‌، بصورت غیر مستند مورد اتهام و نقد قرار گرفته بود از تاریخ 23/10/1390 الی 24/10/1390 از جانب سایت جمهوری سکوت در اختیار مراجعین این سایت قرار داشت.

به هرحال معلم عزیز رویش مرا به دیالوگ فراخوانده است. همه میدانیم که در یک دیالوگ علمی، طرفین دیالوگ اولاً باید اصول علمی را بدانند و رعایت کنند و ثانیاً باید باید بردباری و تحمل پرسش‌های چه بسا خطرناک و افشاکننده را داشته باشد. من مشروط به اینکه عزیز رویش اولاً باید در دیالوگ علمی، اصول علمی آنرا نیز مراعات کند و دوماً باید تحمل و بردباری طرح هرگونه پرسش در دیالوگ را داشته باشد، با ایشان وارد دیالوگ می‌شوم. و اما آیا عزیز رویش یک گفتگوگر علمی است؟ من به این نکته کاملاً شک دارم. چون آنطوریکه از نوشته‌های او می‌نماید، در نوشته‌های او واژه‌ها به لحاظ علمی شدیداً غریب است و پریشان. او واژه‌های چون: علمی، منطقی، روشنگری، اصلاح‌گری، انسان،‌آزادی،‌برابری، آگاهی و.... را بیشتر بصورت تزئینی و افسون‌گرانه به کار می‌بندد تا واقعاً علمی و منطقی و تعریف شده. من در این نوشته، تلاش کرده ام تا هم اتهاماتی را که آقای رویش در نوشته «گامی با حلیمی، در وادی پریشانی» به من نسبت داده بود پاسخ داده باشم و هم غیرعلمی بودن نوشته او را برجسته کرده باشم؛ تا آنجا که نوشته ایشان حتی به لحاظ معیارهای بسیار ابتدایی علمی قابل ارزیابی نیست.

1. آقای رویش، شما در جایی از نوشته تان از من با هویت «اصلاح‎گر دینی» یاد می‎کنید و می گویید«در نوشته‌ی «اصلاح‌گری دینی، نقد نگرش دینی» مخاطب اولیه‌ی من اصلاح‌گرانی همچون استاد احمدی نیز می‌توانند باشند» و همین طور در جایی دیگر ادعا می‎کنید که«آقای احمدی خوب می‌داند که با نگرش غیراصلاح‌گرانه‌ی خود چه مشکلاتی را برای دانش‌آموزان خود خلق کرده است و دلیل آن هم این است که به عنوان یک معلم، نقش الگویی خود را در رفتار دانش‌آموز خود بها نداده است و آگاهی را صرفاً مقوله‌ی ذهنی فرض کرده است که گویا در عالم تجرد باقی می‌ماند و حالت عینی به خود نمی‌گیرد.» و مثل این‌ها در جای دیگر ادعا می‌کنید که« وقتی برایش(برای احمدی) گفته می‌شود برای دانش‌آموز درست خواندن متن را یاد دهد و کمک کند که متن را درست‌تر بفهمد، شروع می‌کند که «جلو پرسش و خلق مسأله را می‌گیرند و... » اما اقای رویش، این ادعاها برای اینکه به لحاظ علمی مقبول واقع شود نیازمند اسناد است، اگر شما اسنادی برای اثبات ادعاهای تان، دارد لطف نموده آنرا ارایه کنید. مثلاً وقتی شما ادعا می‎کنید که فلانی آگاهی را این چنین تعریف می‎کند باید از نوشته‎ها و گفته‎های آنکس سندی یا نقل و قولی در تعریف موضوع ارائه کنید. یا وقتی ادعا می‌کنید که فلانی اصلاح گر دین یا.... است باید برای ادعای تان سند ارائه کنید. همین طور وقتی خودتان از مفاهیمی مانند آزادی، برابری، روشنگری، جدال منطقی و... برای تحلیل یک موضوع سود می‎برید باید تعاریفی مشخصی از آن مفاهیم داشته باشید، تا بتوانید از مغالطه‎ها و شایعه پراکنی‌ها و احساساتی‌شدن‌ها مصئون بمانید. از این رو برای من قبل از گفتگو خیلی مهم است که شما اسنادی ارایه کنید که من در آن ادعا کرده باشم که: اصلاح‎گر دینی هستم، آگاهی را مقوله صرفاً ذهنی تعریف می‎کنم که در عالم تجرد است و عینی نمی شود، درست خواندن متن را برای دانش آموزان بیهوده، درجه دو و غیرضروری میدانم و در مقابل خلق مسئله را ضروری و درجه یک میدانم. و ادعاهای دیگری که در ادامه از آنها یاد خواهم کرد. در صورت عدم ارائه اسناد، شما را نه شایسته دیالوگ علمی خواهید بود و نه هم ادعاهای شما چیزی بیش‌تر از یک پروپاگند و شایعه خواهد بود.

من اما، تا کنون بیش از هشتادهزار کلمه در موارد مسائل مختلف اجتماعی و فلسفی نوشته ام و صدها جلسه در کلاس‌های مختلف فلسفه، انسان‌شناسی و.... تدریس کرده ام، اما در هیچ نوشته و هیچ سخنی ادعای اصلاح گری دینی نکرده ام. بنابراین، این ادعا که من اصلاح‎گر دین هستم چه از جانب شما و چه از جانب هرکسی در مورد من مطرح شود شایعه‌ی بیش نیست. چون شایعه چیزی بیش از سخن پراکنی‌های بی اساس و نامنطبق با واقعیت نیست. همین طور شما سندی دارید که من مطابق با آن در جایی ادعا کرده باشم که آگاهی امر انتزاعیِ مجردی است که عینیت نمی‎پذیرد. در حالیکه من در بیشترین سخنانم که در همان معرفت گفته ام و در کثیری از نوشته‎هایم که در ماهنامه عصرما و آینه معرفت منتشر شده است، مشخصاً گفته ام که من آگاهی را برابر میدانم با صورت شی در ذهن که احتمال صدق و کذب، بطور همزمان در آن وجود دارد. اما آگاهیِ نزد من اعتبار علمی دارد که مطابق با واقعیت باشد. اما آیا می‌توانید سندی ارائه کنید که من ادعای مطرح شده از جانب شما در مورد آگاهی را کرده باشم؟.... اگرنه! پس چرا برداشت‎ها و پیش فرض‌های خودتان را بنام من جا می‌زنید؟..... همان چیزی که برمبنای آن به آقای حلیمی خرده گرفته اید(البته من اینجا بجای نقد ترجیح میدهم از واژه خرده استفاده کنم).

ادعای سوم اما نه فقط یک شایعه بل یک کذب مطلق است که در عین حال عدم صداقت شما را به این اصل علمی که سخن هر منبع را باید با نقل و قول از خود آن منبع به کار ببریم نشان‌ میدهد. مثلاً ادعا کرده اید که «وقتی برایش(برای احمدی) گفته می‌شود برای دانش‌آموز درست خواندن متن را یاد دهد و کمک کند که متن را درست‌تر بفهمد، شروع می‌کند که «جلو پرسش و خلق مسأله را می‌گیرند و...». اما به یاد دارید که مسئلة مشکل جدیی دانش آموزان در بخش‌های خوانش، نگارش، گفتار، نوشتار و فهم متن را اولین بار خودم در اوایل سال تعلیمی 1390 با استادان دیپارتمنت علوم انسانی مطرح کردم و از طریق آنها اهمیت موضوع را برجسته ساخته و در نهایت بطور ملاقات‌های غیررسمی با مدیریت مکتب طرح کردیم و رفته رفته آنرا بعنوان یکی از آسیب‌های جدیی فعالیت‌های آموزشیِ دیپارتمنت ادبیات با شما و برادرتان حفیظ ابرم که بمناسبت عید فطر در روز دوم عید در خانه من آمده بودید مطرح کرده و گفتم که باید آنرا در دستور کار قرار داد و برای رفع این مشکل، تدابیر مشترک به کمک اداره، دیپارتمنت علوم انسانی و ادبیات گرفته شود. و همچنان برای خودتان با لحن هشدارانه گفتم که بروید اشتباهات نگارشی و املایی دانش آموزان را در پارچه‌های امتحانی و مقالات و کارخانگی‌های آنها ببینید، وحشتناک است. همین طور گفتم که لهجه گفتاری را باید در مکتب جدی بگیریم و برای پا گرفتن یک لهجه معیار(که همان کابلی قدیم باشد) از دیپارتمنت ادبیات بخواهیم که برای آن تدبیری بسنجد. و همچنان در مورد ضعف کار ادبیات، برای تان نمونه ارائه دادم و از کار یکی از اساتید یاد کردم و طنز آمیز گفتم که ادبیات با ادبیات برای دانش آموزان طبق ضرورت کار جدی نمی‌کند بل با ادبیات بیشتر عشق می‌کنند. مثلاً برای دانش صنف دهم کارخانگی می‌دهد که در باره اشعار حافظ شیرازی تحقیق کند و منابعی را که معرفی می‌کند از درک و فهم من خارج است، چه رسد به درک و فهم دانش آموز. مانند شعر و اندیشه اثر داریوش آشوری.

به هرحال نمی‌دانم چرا آنچه را ضرورتاً باید مراعات کنید مراعات نمی‌کنید؟..... اما به یاد داشته باشید که عدم توجه به اصول علمی، حتی اگر کوچک هم باشد، برای یک نویسنده‌ی که دعوت به گفتگوی علمی و منطقی می‌کند، و نوشته‌هایش یکسر مزین است با کلماتی چون: علمی، روشنگری، روشنفکر، اندیشه، تفکر، تامل، عقل و... ، از جانب هرمخاطبی، که اندکی اصول علمی را بداند و دانش علمی داشته باشد، یک بی‌شرمی به حساب می‌رود. دقیقاً به دلیل عدم توجه شما به اصول علمی در نوشتار و گفتار است که برخلاف ادعای شما، من هیچگاهی مخاطب شما نبوده‌ام و در صورت تداوم این روش در نوشتار و گفتار نخواهم بود و این ادعا/درخواست شما نیز مطلقاً دروغ/اشتباه است که، من مخاطب شما هستم.

2. وارد کردن من در مبحث اصلاح گری دینی بعنوان یکی از استناداتی که مبحث اصلاح گری دینی شما را غنامندی می‌بخشد، نه تنها علمی نیست که حتی کودنانه است. به این دلایل که اولاً من نه چیزی در جهت اصلاح گری دینی نوشته ام و نه چیزی گفته ام و نه هم ادعای اصلاح گری دینی داشته ام. و دوماً اصلاً موضوع فعالیت‌های آموزشی و پرورشی من در لیسه معرفت که شما برای مجاب کردن آقای حلیمی و خوانندگان‌تان بر آن بعنوان نمونه‌ی از اصلاح‌گری تندروانه‌ی دینی استناد کرده اید، هیچ ربطی به مسئله اصلاح گری یا ویرانگری دینی ندارد و استناد شما ناشی از فقدان هوش و سواد منطقی در شما است. چون موضوع درس‌های من دو چیز بیشتر نبوده انسان‌شناسی و فلسفه که به ترتیب موضوعات آنها انسان و تاریخ اندیشه‌های فلسفی از عصر یونان تا عصر رنسانس می‌باشد. اگر من حتی علوم دینی درس می‌دادم و شما مبتنی بر آن ادعا می‌کردید می‌گفتم درست است. اما این که دروس انسان شناسی و فلسفه گاه ناگاهی با مسائل دینی مواجهه‌ی پیدا می‌کند، به این معنی نخواهم بود که کسی بدون سنجش و بی‌باکانه بر مبنای آن ادعا کند که من بصورت تندروانه اصلاح‌گری دینی یا ویرانگری دینی کرده‌ام. مثلاً داروین نمی‌خواست تئوری تکامل را ثابت کند تا بر مبنای آن اثبات کرده باشد که انسان نه مخلوق خدا است و نه هم اشرف مخلوقات، بل تبار کاملاً زمینی دارد و هم خانواده سایر حیوانات است چون صورت تکامل یافته حیوانات است. اینکه تئوری داروین دیدگاه دین در باره انسان را به چالش کشید، نمی‌شود استنتاج کرد که داروین ویرانگر/ اصلاح‌گر تندروانه دین بود یا انسان شناس بود یا ..... . بنا براین، اینکه شما فعالیت‌های آموزشی من را مایه غنامندی مبحث اصلاح گری دینی میدانید و از لابلای آن برای من هویت اصلاح‌گر یا ویران‌گر دین، را استنتاج می‌کنید نه فقط غیرعلمی است که جاهلانه(البته این جهل در مقابل علم با همان تعریفی که در وفوق ارائه دادم است نه یک بی حرمتی) است، و ناشی از جهل شما نسبت به استنتاج علمی است. و این چیزی که شما درشان خود نمی‌دانید.اما من از شما صمیمانه می‌خواهم، بجای سراسیمگی و احساساتی شدن در نتیجه گیری، اگر استنتاج علمی را بلد هستید آنرا جدی بگیرید و اگر بلد نیستید آنرا یاد بگیرید. از همین رو است که می‌گویم اصلاً وارد کردن من در این مبحث و استناد بر فعالیت‌های من بعنوان اصلاح گر تندروانة دینی یا ویرانگری دینی شایعه و دلقک بازی پوپولستیک مضحک بیش نیست.

3. شما می‌گویید«فیلسوفان ضرورت ندارند پرسشی را که خود بدان درمانده اند به ذهن کودکانه و معصوم دانش‌آموزان قالب کنند» یا اینکه می‌گویید «انسان‌شناسی دانش‌آموز را به قدرت فکر آشنا می‌سازد، اما فکر کردن را وظیفه‌ی دانش‌آموز می‌داند نه اینکه استادی بیاید و مسأله‌های ذهنی خود را به عنوان آگاهی برای او قالب کنند.» اما من این را می‌پرسم که جناب عالی طی این چهار سال چند جلسه عملاً شاهد تدریس درس‌های من در کلاس بوده اید تا بر اساس مشاهدات عینی و علمی خود، بتوانید این ادعا را که گویا من پرسش‌های فلسفی خودم را که در حل آنها درمانده ام، در ذهن کودکانه دانش آموران قالب کرده باشم؟.... و یا هم چند دانش آموز را می‌شناسید که پرسش‌های من را از شما پرسیده باشد؟... تا آنجای که من به یاد دارم شما مجموعاً بیشتر از چهار یا پنج جلسه در درسهای من حضور نداشته اید، و همین طور سایر اعضای دستگاه مدیریتی مکتب. نمی‌دانم از کجا این ادعا را مطرح می‌کنید که من مسئله‌های ذهنی خودم را در ذهن معصومانه دانش آموزان بعنوان آگاهی حک کرده باشم؟.... بنا براین، این شناخت شما که من حک مسئله کرده ام، بیشتر یک شناخت توافقی(شناخت برگرفته از وردهای زبانیِ افرادی که با ما بصورت عادی و غیررسمی صحبت می‌کنند مانند دوستان، برادران و...) است تا یک برداشت علمیِ مبتنی بر مشاهده علمی و ارزیابی علمی. یعنی چون، دیگران، درست پنداشته اند که این چنین است، شما هم قبول کرده اید،که بله چنین است. در حالیکه حتی برای یک هفته هم کسی زمان برای بررسی علمی مسئله صرف نکرده است تا نشان دهد که واقعیت از چه قرار است. از این رو است که من پیشنهاد می‌کنم بین واقعیت و برداشت‌های ذهنی خودتان جابجایی و خلط ایجاد نکنید. ترفند سوفسطایی که شما از آن برای مجاب کردن مخاطبان تان بیشتر از هرکس بهره می‌برید. چیزهای است که باید مطلقاً بعنوان واقعیت بازتابانده شود، تا آنگاه مورد تحلیل قرار گیرد. و چیزهای دیگری نیز هست که در چارچوب و بر اساس یک نظام مفهومیِ تعریف شده و مشخص، از بررسی دقیق واقعیت‌ها و شواهد، بعنوان یک برداشت/نظریه استنتاج می‌شود. و همچنان توصیه می‌کنم بهتر است در مورد اینگونه مسائل بیشتر واقعیت را مبنای تحلیل و قضاوت تان قرار دهید تا وردهای زبانی را. مثلاً شما برای اثبات این ادعای تان که گویا من در ذهن کودکان پرسش‌های فلسفی خودم را تزریق کرده ام، ضرورت داشتید تا حداقل بیست جلسه درسی من را با موضوعات مختلف و در پایه‌های مختلف مشاهده، ضبط و بررسی می‌کردید تا با تحلیل آن می‌توانستید نتیجه واقعی را می‌گرفتید حتی اگر بداز این که شما ادعا کرده اید می‌بود. چون در غیر آن، این کار شما درست به آن پسر بچه‌ای می‌ماند که در سال 88 که تعدادی بر مکتب معرفت یورش آورده بودند، کلنگ گرفته بود تا همراه بادیگران سهمی در ویران کردن معرفت داشته باشد. اما پسان وقتی ازش پرسیدم چرا کلنگ گرفته بودی تا دیوار معرفت را خراب کنی؟ گفت چون همگی می‌گفت آنها مسیحی هستند.

به هرحال، من هرچند نویسنده نیستم و بخصوص برای رسانه‌های انترنتی کم‌ترین مطلب را می‌نویسم،‌ اما تا حدودی اصول نوشتار و گفتار علمی را میدانم. و میدانم که دخالت دادن شوخی و احساسات و عقده‌ها در نوشتار و گفتار چقدر از وزنه‌ی علمی بودن نوشتار و گفتار می‌کاهد. ای کاش می‌شد نویسنده‌های ما بخصوص کسانی که به سبک رویش می‌نویسند بر علاوه اینکه نوشته‌های شان را با واژه‌های چون علمی،‌ منطقی، روشنگری،‌ تأمل، اندیشه و.... تزئین می‌کنند، کمی به این نکته هم فکر کنند که آیا نوشته‌ها و گفته‌های آنها عملاً با معیارهای علمی و منطق قابل سنجش هست یا نیست؟

عقل و ایمان

«آتن را به اورشلیم چه کار؟» این سخنی است که ترتولیان یکی از مسیحیان برجسته قرن دوم میلادی در بیان رابطه عقل و ایمان گفته بود. آتن از قرن ششم قبل از میلاد به این سو بعنوان خاستگاه و پرورشگاه تفکر فلسفی که جوهر آنرا عقل خودبنیاد تشکیل می‏دهد مشهور است، اما اورشلیم، خاستگاه و پرورشگاه بزرگترین ادیان توحیدی می‏باشد که جوهر آنرا ایمان تشکیل میدهد. سخن ترتولیان در واقع این است که فلسفه را به دین چه کار یا به زبان دیگر عقل را به ایمان چه کار؟ و معنی سخن ترتولیان صریحاً این است که عقل و فلسفه را به دین و ایمان کاری نیست.

ادعای عدم دخالت عقل و فلسفه در حریم دین و ایمان اما، تنها به ترتولیان و مسیحیان عصر قرون وسطی محدود نمی‏شود، بل شامل تمام دیندارانی می‏شود که چه به لحاظ تئوریک (کاری که روشنفکران دینی بخصوص در اسلام انجام می‏دهند) و چه به لحاظ تطبیقی (کاری که فقیهان بخصوص مسلمان انجام می‏دهند) دین و ایمان را به دلیل تقدسیت ماورائی و الهی آن مافوق عقل و فلسفه قرار می‏دهند. پرسش اما این است که چه رابطه حقیقی میان عقل و ایمان وجود دارد؟ آیا واقعاً فلسفه و عقل را کاری به دین و ایمان نیست؟ و چرا دین و ایمان همواره در پی مصئونیت از دخالت عقل و فلسفه می‏باشند؟ عدم دخالت عقل و فلسفه در حریم دین و ایمان، به لحاظ تطبیقی چه پیامدی برای زندگی اجتماعی انسان‏ها و بخصوص دینداران خواهند داشت؟

از آنجایی که دین بطور طبیعی بالاترین ظرفیتِ آمیزش و تعامل را از یک سو با سنت‏‏ها و رسوم انحرافی و خرافی و از سوی دیگر با قدرت سیاسی دارا می‏باشد، هیچ گاه نباید آنرا از تیغِ نقدِ عقل و فلسفه مصئون نگهداشت. چون محض مصئونیت دین از دخالت انتقادی عقل و فلسفه، از یک سو مرز میان ایمان دینی بعنوان احساس تعلقیت انسان به خداوند، و باورهای قومی و قبیلوی بعنوان احساس تعلقیت انسان به قوم و قبیله نزد دینداران فرو بریزد، و در نتیجه، دین با سنت‏ها و رسوم و ارزش‏های حتی خرافی و انحرافی قبیله و منطقه می‏آمیزد و افراط گرایی دینی-مذهبی را متولد می‎سازد. و از سوی دیگر مرز میان خواست و رضایت خدا بعنوان صورت استعلاییِ اعتقادات دینی و خواست و رضایت ملا، آیات الله، پاپ، خاخام و.... فرو بریزد، که باعث شکل گیری و تعمیق روان، اخلاق و ادبیات استبدادی در جوامع دینی می‏شود. اما در سوی دیگر فلسفه اساساً با نقد و ویران‏گری سنت‏ها و اعتقادات خرافی و انحرافیِ فرهنگی و دینی متولد شد و رفته رفته دامنه نقادی آن به دین، متافزیک، قدرت و حتی خودش کشانده شد: دکارت تمام پیش فرض‏های مسلم معرفتی را به نقد کشید، مارکس بی رحمانه ترین نقد فلسفی بر دین را وارد کرد و دین را افیون توده‏ها خواند، هیدگر رادیکال‏ترین نقد فلسفی را بر فلسفه و متافزیک وارد کرده و تاریخ اندیشه فلسفی غرب را که در نظر او تاریخ متافزیک بنیاد است، متهم به فراموشی وجود کرد و....

اما ضرورت نقد دین و ایمان صرفاً بدلیل ظرفیت تعامل پذیری و آمیزش گری آن با رسوم و اخلاق متداول اجتماعی و فرهنگی نیست بل به دلیل جنبه وزین عاطفی و احساسیی که دین و ایمان دارد نیز هست. چون غالب شدن جنبه عاطفی و احساسی دین بر دینداران، دینداران را شدیداً افسون زده آسمان و آخرت کرده و بیگانه از زندگی این دنیایی می‎نماید. این افسون زدگی عاطفی، زندگی عملی-اجتماعی انسان‎های دیندار را شدیداً تحت تاثیر منفی قرار می‎دهد:‌ روح بندگی دینی تبدیل به روح بندگی اخلاقی و سیاسی می‎شود که در نتیجه آن استبداد سیاسی و اجتماعی در اجتماع دینداران امر گریز ناپذیر است. پرهیزی‎کاری دینی برای یک دیندار عادی تبدیل به محرومیت‎باوری قضا و قدری از امکانات رفاهی زندگی می‎شود. تقدسیت وحیانیي دستورات دین تبدیل به تحجر گرایی معرفتی برای دینداران می‎شود، بطوریکه اگر بگوییم فیزیولوژیست‎ها در آمریکا بعداز پنج سال تحقیق ویروسی را در گوشت خوک شناسایی کرده اند که با هزار درجه حرارت کشته نمی‎شود و از همین رو به انسان‎ها توصیه کرده اند تا زمانیکه راه حل عملی برای نابودی این ویروس در گوشت خوک کشف نشده از خوردن گوشت خوک خود داری کنند؛ ما بر اساس تحجر دینی مان پاسخ می‎دهیم که اسلام عزیز ما هزاروچهار صد سال پیش‌ گفته بود گوشت خوک را نخورید. این که ما هرگز به خود اجازه نمی‎دهیم بپرسیم چرا گوشت خوک در قرآن حرام شمرده شده است، ریشه در سه امر دارد: یک) افسون شدگی عاطفی ما توسط دین  دو) ترس از مجازات آن دنیایی یا این دنیایی  وسه) فقدان خرد پرسش‎گر در وجود ما

عقل و فلسفه اما، اساساً در پی زدودن افسون‎های عاطفی یا غیر عاطفیي است که دین یا علم یا حتی خود فلسفه بر انسان تحمیل می‎کند. این واقعیت در عقل و فلسفه، باعث شده است که عقل بعنوان جوهر فلسفه، هرگز با ایمان بعنوان جوهر زمینی دین در یک اقلیم نگنجند. رابطه عقل و ایمان به رابطه فرشته و شیطان می‎ماند: یکی تمرد می‎جوید تا استقلال وجودی‎ش را تثبیت کند و دیگری اطاعت می‎جوید تا به وصال برسد.

خانواده مصئون از شناخت

هرچند خانواده نزد اعضای آن بیش از آنکه واقعیت معرفتی و شناختی باشد، واقعیت فراگیرندۀ عاطفی و احساسی(احساس شدنی) می‏باشد. اما خانواده صرفاً یک عنصر عاطفی و احساسی نیست بلکه از جهات مختلف یک واقعیت معرفتی و نیازمند شناخت نیز هست؛ اولاً آنچه خانواده را تبدیل به یک سوژه قطعاً معرفتی و شناختی می‏سازد چگونگی روابط بیرونی و موثریت آن بر نظام‏های اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی جامعه می‏باشد. روابطی که بر اساس آن خانواده دارای نقش‏های مشخص فرهنگی، اخلاقی، اجتماعی، تربیتی، آموزشی و حتی سیاسی می‏شود. دوماً خانواده متشکل از افرادی است که، مهم‏ترین بخش زندگی آنها را در کانون خانوادگی، چگونگی تشکیلات حقوقی آنها تشکیل می‏دهد. مثلاً تشکیلات حقوقی خانواده‏های که با ساختار سنتی و اساطیری به حیات شان ادامه می‏دهند(که خانواده‏های ما در این ردیف قرار می‏گیرند) به گونۀ است که حقوق طبیعی و مدنی اعضای ضعیف آن مانند کودکان و زنان شدیداً نقض و پامال می‏شوند. در کثیری از خانواده‏های، بخصوص روستایی ما زنان و کودکان تا قبل از سن استقلال شان بخشی از مِلکیت پدران شان محسوب می‏شوند. و آنها حق دارند هرگونه تصمیم در مورد زندگی زنان و کودکان شان را بدون نظارت قانونی هیچ مرجعی بالاتر از خود اتخاذ کنند و حتی در صورت لزوم، کودکان یا زنان شان را سلب حیات کنند. مانند زمان‏های که یک زن یا کودک به فساد و فحشای اخلاقی متهم باشد، مردان خانواده برای باز خرید حیثیت اجتماعی و اخلاقی شان، زن یا کودک متهم به فحشا و فساد را می‏توانند سلب حیات کنند. اما ناشناختگی خانواده و بخصوص وضعیت حقوقی اعضای آن نه تنها وضعیت نابسامان حقوقی خانواده را تداوم می‏بخشد، بلکه فرصت سو استفاده سیاسی مراجع قدرت از این گونه وضعیت را نیز فراهم می‏سازد. اما برای ما خانواده هنوز تبدیل به یک سوژۀ معرفتی و شناختی نشده. در جامعه ما همگان به شمول جامعه شناسان خانواده، خانواده را بعنوان یک «کانون رازِ» بی‏نیاز از شناخته شدن تلقی می‏کنند که همه چیز آن می‏بایستی محرمانه باشد و به هیچ جایی بیرون از آن درز نکند. البته از آنجایی که خانواده از جمله واقعیت‏های است که بررسی و تحلیل آن می‏بایستی به روش مشاهده و تجربه صورت بپذیرد، از این لحاظ(اگر مبالغه نکنم) تمام آنچه را ما تاکنون در باره واقعیت خانواده‏های مان می‏دانیم بطور عموم و بلااستثنا کلیشه‏های نظری و ژورنالیستیی می‏باشد که یا از طریق مطالعه کتب‏دانشگاهی بدست آمده و یا هم از طریق تصورات انتزاعی و غیر تطبیقی. اما چرا خانواده برای ما هنوز به یک سوژه معرفتی و شناختی تبدیل نشده است؟ آیا ما واقعاً بی‏نیاز از شناخت واقعیت‏های ساختاری و اخلاقی و اقتصادی خانواده‏های مان هستیم؟ چه عواملی باعث گسترش و تعمیق ایدۀ «خانوادۀ مصئون از شناخت» در اذهان ما شده است؟

آنچه هویدا است این است که خانواده برای اعضای آن واقعیت احساسی است نه معرفتی. اما احساسی بودن آن، آنطوریکه بیش از همه سر زبان‏ها است الزاماً به معنی عاطفی بودن آن نیست، بلکه در بسیاری از خانواده‏ها کاملاً عکس قضیه، یعنی خشن و کوبنده بودن آن نیز صادق است. بنا بر این مراد از احساسی بودن خانواده این نیست که خانواده یک کانون قطعاً عاطفی است بل مراد این است که خانواده بر تمام اعضایش و بخصوص زنان و کودکان همچون فضا، طوری احاطه دارد که تمام ارزش‏ها، ظوابط، سنت‏ها، اعتقادات و رسوم خودش را بصورت واقعیت‏های قابل احساس، عرضه کرده و بقبولاند. در خانواده‏های ما قبولاندن ارزش‏ها، ظوابط، اعتقادات، سنت‏ها و رسوم خانوادگی بر اعضای خانواده متکی بر عوامل نه‏گانه زیر که بنیاد ساختاری خانواده را تشکیل میددهد، صورت می‏گیرد:

1.   متمرکز بودن اقتدار خانواده(ملکیت‏ها، پول، صلاحیت‏های تصمیم‏گیری و...) در دست پدر/پدرکلان ...

2.   مدیریت مالکانه/اربابانه خانواده

3.   جنسی بودن و توزیع جنسی نقش‏ها

4.   محرمیت و رازداری اخلاقی نسبت به امور خانواده توسط اعضا

5.   پایین بودن سطح تعامل اجتماعی و گفتگو بین اعضای خانواده

6.   برخوردهای تنبیهی بزرگتران با کوچکتران

7.   تابعیت گرایی نظری-عملی

8.   غیرهدفمند بودن خانواده

9.   تلقی شی‏واره از اعضای ضعیف خانواده(زنان و کودکان)

عوامل نه‏گانه فوق هرچند برای تمام خانواده‏ها درونی می‏باشد، اما ماهیت روابط بیرونی خانواده با نظام‏های اجتماعی را نیز شکل می‏بخشد؛ مثلاً مصئونیت سنتی و رسومیِ قضاییِ خانواده‏های بخصوص روستایی ما از دادخواهی‏های قانونی در نهادهای عدلی و قضایی بدلیل متمرکز بودن اقتدار و صلاحیت‏ها، و محرمیت و رازداری اخلاقی در خانواده‏ها می‏باشد: در جامعه ما اگر کسی در خانواده‏ی به لحاظ حقوقی از جانب رئیس خانواده که فرد صاحب اقتدار و با صلاحیت خانواده می‏باشد مورد ستم حقوقی قرار گرفته باشد، در کثیری از موارد بدلیل چندبرابر نشدن مخاطرات و تهدیدهای خانوادگی و اجتماعی(تحقیرهای زبانی و دیداری و...) نمی‏تواند حتی در مورد ستمِ روا داشته شده بر او، زبان بگشاید. با توجه به دو عامل تمرکز اقتدارخانوادگی در انحصار یک فرد خانواده و اصل محرمیت/رازداری اخلاقی در خانواده، خانواده از شناخته شدن و تغیرات بنیادی مصئون می‏ماند و به حیات سنتی خودش همچنان ادامه می‏دهد. اما عوامل درونی خانواده برای مصئونیت آن از شناخت، صرف یک بعد قضیه می‏باشد. بعد دیگر قضیه این است که در محیط‏های اکادمیک ما هیچ اراده‏ی علمی-پژوهشی برای بررسی تطبیقی واقعیت‏های خانواده هنوز شکل نگرفته و وجود ندارد. بنا بر این:

1.   خانواده‏ برای ما به دو دلیل یعنی فقدان ارادۀ پژوهشی برای بررسی تطبیقی خانواده و محرمیت واقعیت‏های خانواده به لحاظ اخلاقی، هنوز تبدیل به یک سوژه معرفتی نشده است.

2.   ما به هیچ وجه بی‏نیاز از شناخت واقعیت‏های خانواده نیستیم. چون از یک سو خانواده از جنبه‏های گوناگون  با نظام‏های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مرتبط است که در اثر آن خانواده دارای نقش‏های متعدد اجتماعی و فرهنگی می‏شود. و از سوی دیگر با توجه به اینکه توقعات، سهولت‏ها و ذهنیت‏ها در افراد خانواده در اثر عوامل بیرون خانوادگی، رو به رشد و تغیر می‏نهد، ساختار و ارزش‏ها و رسوم خانواده نیز باید همگام با تغیر و رشدی که در اعضای آن رونما شده است، حرکت کند، و در غیر آن خانواده به خطر بحران مدیریت، از هم پاشیدگی و.... مواجه خواهد شد.