خانواده مصئون از شناخت
هرچند خانواده نزد اعضای آن بیش از آنکه واقعیت معرفتی و شناختی باشد، واقعیت فراگیرندۀ عاطفی و احساسی(احساس شدنی) میباشد. اما خانواده صرفاً یک عنصر عاطفی و احساسی نیست بلکه از جهات مختلف یک واقعیت معرفتی و نیازمند شناخت نیز هست؛ اولاً آنچه خانواده را تبدیل به یک سوژه قطعاً معرفتی و شناختی میسازد چگونگی روابط بیرونی و موثریت آن بر نظامهای اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی جامعه میباشد. روابطی که بر اساس آن خانواده دارای نقشهای مشخص فرهنگی، اخلاقی، اجتماعی، تربیتی، آموزشی و حتی سیاسی میشود. دوماً خانواده متشکل از افرادی است که، مهمترین بخش زندگی آنها را در کانون خانوادگی، چگونگی تشکیلات حقوقی آنها تشکیل میدهد. مثلاً تشکیلات حقوقی خانوادههای که با ساختار سنتی و اساطیری به حیات شان ادامه میدهند(که خانوادههای ما در این ردیف قرار میگیرند) به گونۀ است که حقوق طبیعی و مدنی اعضای ضعیف آن مانند کودکان و زنان شدیداً نقض و پامال میشوند. در کثیری از خانوادههای، بخصوص روستایی ما زنان و کودکان تا قبل از سن استقلال شان بخشی از مِلکیت پدران شان محسوب میشوند. و آنها حق دارند هرگونه تصمیم در مورد زندگی زنان و کودکان شان را بدون نظارت قانونی هیچ مرجعی بالاتر از خود اتخاذ کنند و حتی در صورت لزوم، کودکان یا زنان شان را سلب حیات کنند. مانند زمانهای که یک زن یا کودک به فساد و فحشای اخلاقی متهم باشد، مردان خانواده برای باز خرید حیثیت اجتماعی و اخلاقی شان، زن یا کودک متهم به فحشا و فساد را میتوانند سلب حیات کنند. اما ناشناختگی خانواده و بخصوص وضعیت حقوقی اعضای آن نه تنها وضعیت نابسامان حقوقی خانواده را تداوم میبخشد، بلکه فرصت سو استفاده سیاسی مراجع قدرت از این گونه وضعیت را نیز فراهم میسازد. اما برای ما خانواده هنوز تبدیل به یک سوژۀ معرفتی و شناختی نشده. در جامعه ما همگان به شمول جامعه شناسان خانواده، خانواده را بعنوان یک «کانون رازِ» بینیاز از شناخته شدن تلقی میکنند که همه چیز آن میبایستی محرمانه باشد و به هیچ جایی بیرون از آن درز نکند. البته از آنجایی که خانواده از جمله واقعیتهای است که بررسی و تحلیل آن میبایستی به روش مشاهده و تجربه صورت بپذیرد، از این لحاظ(اگر مبالغه نکنم) تمام آنچه را ما تاکنون در باره واقعیت خانوادههای مان میدانیم بطور عموم و بلااستثنا کلیشههای نظری و ژورنالیستیی میباشد که یا از طریق مطالعه کتبدانشگاهی بدست آمده و یا هم از طریق تصورات انتزاعی و غیر تطبیقی. اما چرا خانواده برای ما هنوز به یک سوژه معرفتی و شناختی تبدیل نشده است؟ آیا ما واقعاً بینیاز از شناخت واقعیتهای ساختاری و اخلاقی و اقتصادی خانوادههای مان هستیم؟ چه عواملی باعث گسترش و تعمیق ایدۀ «خانوادۀ مصئون از شناخت» در اذهان ما شده است؟
آنچه هویدا است این است که خانواده برای اعضای آن واقعیت احساسی است نه معرفتی. اما احساسی بودن آن، آنطوریکه بیش از همه سر زبانها است الزاماً به معنی عاطفی بودن آن نیست، بلکه در بسیاری از خانوادهها کاملاً عکس قضیه، یعنی خشن و کوبنده بودن آن نیز صادق است. بنا بر این مراد از احساسی بودن خانواده این نیست که خانواده یک کانون قطعاً عاطفی است بل مراد این است که خانواده بر تمام اعضایش و بخصوص زنان و کودکان همچون فضا، طوری احاطه دارد که تمام ارزشها، ظوابط، سنتها، اعتقادات و رسوم خودش را بصورت واقعیتهای قابل احساس، عرضه کرده و بقبولاند. در خانوادههای ما قبولاندن ارزشها، ظوابط، اعتقادات، سنتها و رسوم خانوادگی بر اعضای خانواده متکی بر عوامل نهگانه زیر که بنیاد ساختاری خانواده را تشکیل میددهد، صورت میگیرد:
1. متمرکز بودن اقتدار خانواده(ملکیتها، پول، صلاحیتهای تصمیمگیری و...) در دست پدر/پدرکلان ...
2. مدیریت مالکانه/اربابانه خانواده
3. جنسی بودن و توزیع جنسی نقشها
4. محرمیت و رازداری اخلاقی نسبت به امور خانواده توسط اعضا
5. پایین بودن سطح تعامل اجتماعی و گفتگو بین اعضای خانواده
6. برخوردهای تنبیهی بزرگتران با کوچکتران
7. تابعیت گرایی نظری-عملی
8. غیرهدفمند بودن خانواده
9. تلقی شیواره از اعضای ضعیف خانواده(زنان و کودکان)
عوامل نهگانه فوق هرچند برای تمام خانوادهها درونی میباشد، اما ماهیت روابط بیرونی خانواده با نظامهای اجتماعی را نیز شکل میبخشد؛ مثلاً مصئونیت سنتی و رسومیِ قضاییِ خانوادههای بخصوص روستایی ما از دادخواهیهای قانونی در نهادهای عدلی و قضایی بدلیل متمرکز بودن اقتدار و صلاحیتها، و محرمیت و رازداری اخلاقی در خانوادهها میباشد: در جامعه ما اگر کسی در خانوادهی به لحاظ حقوقی از جانب رئیس خانواده که فرد صاحب اقتدار و با صلاحیت خانواده میباشد مورد ستم حقوقی قرار گرفته باشد، در کثیری از موارد بدلیل چندبرابر نشدن مخاطرات و تهدیدهای خانوادگی و اجتماعی(تحقیرهای زبانی و دیداری و...) نمیتواند حتی در مورد ستمِ روا داشته شده بر او، زبان بگشاید. با توجه به دو عامل تمرکز اقتدارخانوادگی در انحصار یک فرد خانواده و اصل محرمیت/رازداری اخلاقی در خانواده، خانواده از شناخته شدن و تغیرات بنیادی مصئون میماند و به حیات سنتی خودش همچنان ادامه میدهد. اما عوامل درونی خانواده برای مصئونیت آن از شناخت، صرف یک بعد قضیه میباشد. بعد دیگر قضیه این است که در محیطهای اکادمیک ما هیچ ارادهی علمی-پژوهشی برای بررسی تطبیقی واقعیتهای خانواده هنوز شکل نگرفته و وجود ندارد. بنا بر این:
1. خانواده برای ما به دو دلیل یعنی فقدان ارادۀ پژوهشی برای بررسی تطبیقی خانواده و محرمیت واقعیتهای خانواده به لحاظ اخلاقی، هنوز تبدیل به یک سوژه معرفتی نشده است.
2. ما به هیچ وجه بینیاز از شناخت واقعیتهای خانواده نیستیم. چون از یک سو خانواده از جنبههای گوناگون با نظامهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مرتبط است که در اثر آن خانواده دارای نقشهای متعدد اجتماعی و فرهنگی میشود. و از سوی دیگر با توجه به اینکه توقعات، سهولتها و ذهنیتها در افراد خانواده در اثر عوامل بیرون خانوادگی، رو به رشد و تغیر مینهد، ساختار و ارزشها و رسوم خانواده نیز باید همگام با تغیر و رشدی که در اعضای آن رونما شده است، حرکت کند، و در غیر آن خانواده به خطر بحران مدیریت، از هم پاشیدگی و.... مواجه خواهد شد.
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم