در باره تربیت افراد

1

پدران و مادران، بلااستثنا، بنا به تمایل فطری، به فرزندان شان از رهگذر اخلاق، زبان و دین می‏آموزند تا از لحاظ رفتاری و اخلاقی و اعتقادی و حتی فکری میراث داران/خواران وفادار و متعهد آنها باشند، همین طور است آموزگاران نااهل در قبال دانش آموزان شان. ولی این رسمی‏ست بربری، و اساساًروشی برای تکرار نسل‏ها: نسل‏های که بنا بر ناخودآگاه اجتماعی شان بطور ناخواسته اولاً از تنوع آفرینی‏های عینی و ذهنی برای کامجویی از زندگی می‏گریزند و به حصارهای سنتیِ محروم و محدود شان پناه می‏گیرند؛ بطوریکه رواناً در محرومیت شان مصئونیت(آرامش) نیز می‏یابند. دوماً خودشان را یا بعنوان عناصر مادون قدرت تعریف می‏کنند که مستقیماً محکوم به فرمانبرداری و اطاعت اند و یا هم بعنوان عناصر بیرون از شبکۀ روابط قدرت که باز هم به نحوی غیرمستقیم محکوم به فرمان برداری و اطاعت اند(این چیزی است که در مورد هزاره‏ها به لحاظ تاریخی نسبت به سایر اقوام صادق تر است).

اما به هرحال هستند ماجراجویانی نادری که برای والدین و آموزگاران و فرمان روایان شان نه فقط میراث داران/خواران متعهد نیستند، بلکه بدلیل بی میلیِ فطری شان نسبت به میراث بری و میراث داری، همیشه نقطۀ آغازین دگرگونی‏های فراگیر ساختاری در تمامی ابعاد زندگی اجتماعی انسان‏ها نیز می‏شوند؛ تجارب تاربخی در اکثر جوامع نشان می‏دهد که خانواده‏های که در آن ساختار به گونۀ بوده است که افراد بنا بر جنسیت و سن شان به مالک و مُلک تقسیم می‏شدند، به لحاظ ساختاری زمانی متحول و دگرگون شده‏اند که: الف) کسی از اعضای آن خانواده بطور عینی و ملموس جسورانه به نافرمانی از مالکانش بر خاسته است. مثلاً ظاهرش را نه به خواست مالک‏اش –که همان خواست جامعه است- بل به ذوق و میل خودش آراسته است، روابط‏اش را با سایرین بنا بر میل و ضرورت خودش تعریف و برقرار کرده است نه مبتنی بر اقتضای خانواده یا جامعه‏اش، همسرش را به خواست خودش بر گزیده است نه به خواست والدین‏اش و همین الی آخر ب) در آن خانواده بنابر غریزه لذت جویی و سهولت طلبی استفاده از امکانات سهولت بخش مانند پول، تلویزیون، رادیو، ماشین‏آلات و... نه تنها به ممانعت مواجه نشده بل مایه غرور شخصیتی و احترام اجتماعی اعضای آن خانواده نیز شده است. ج) رخنه سواد(آگاهی/علم) در زندگی آن خانواده.

از آنجایی که تغییر و دگرگونی پیش از هر چیز دیگر امر عملی و پراگماتیک است صرفاً افرادی در پدید آوردن آن نقش بنیادی بازی می‏کنند که عملاً در کنش‏های رفتاری و گفتاری و نوشتاری شان در روابط اجتماعی دگرگونه عمل می‏کنند؛ مانند منتقدینِ متفکر که به دلیل پوشش‏های گستردۀ رسانه‏ای نقش‏ افراد دیگر از جمله لات‏ها-اعم از دختر یا پسر- را تحت شعاع حتی منفی قرار می‏دهد. در حالیکه افراد لات بی آنکه بطور علمی بداند حصارهای سنتی را در عمل بیش از دیگران و حتی رادیکال‏تر از دیگران ویران کرده و انکار می‏کنند. اما در جامعه بنابر محافظ کاری دستگاه‏های قضایی و امنیتی و حتی علمی و منفور بودن لات‏ها در ذهنیت عمومی نقش مثبت آنها در ایجاد دگرگونی‏های اجتماعی مدام مورد کتمان قرار گرفته و با آنها به شیوه سرکوب با ابزار سرکوب برخورد می‏شود. ولی انسان‏ها که در پی دگرگون سازی‏های رادیکال می‏باشند از ریشه دارترین دلبستگی‏های معمول (دلبستگی به میهن، به انسان، به علم، به دین، به خدا، به پول، به سنت، به میراث و به...) که انسانهای عادی در گیرو آن خود را می‏پوسانند، رها اند. این ناوابستگی به همه چیز است که در عالی ترین سطح این انسانها را قدرتِ والای گشایشِ جهان برتر می‏بخشد، و در نازل ترین سطح آنها را به سایکلوپ‏های ویرانگر بت‏های اخلاق، علم، دین و... مبدل می‏سازد. اما این انسان‏ها هرگز از چشم انداز جهان برتری که می‏گشایند داوری نمی‏شوند بل فقط از چشم انداز توده‏های خوارگشته و بت‏های که ویران کرده اند داوری می‏شوند. از همین رو است که جامعه با تمام نیرو بی آنکه خود بداند مدام در صدد تضعیف و حذف طبیعت ویژۀ(طبیعت شر) این نوع انسان‏ها است؛ ساختار زبان، اخلاق(بخصوص اخلاق نثارگرای دینی و تابعیت گرای سیاسی)، سیستم تعلیم و تربیه(بخصوص سیستم غیرسکولار)، برنامه های سیاسی، بدون استثنا کمین‏گاه‏ها و دام‏های سازمان یافته برای صید این نوع انسان‏ها حذف طبیعت شر در آنها هستند. همنشینی اخلاق و تربیت در ادبیات ما دقیقاً از همین ارادۀ حذفِ طبیعتِ شر در انسان ناشی می‏شود.  دقیقاً از همین جا است که مرز بین ارزش‏ها و انتظارات اخلاقی و ارزش‏ها و توقعات تربیتی فرو می‏ریزد و در نتیجه 1- سیطرۀ اخلاق و تمام عناصر مرتبط با آن(دین، آموزش و پرورش، زبان و...)بر سراسر اندام زندگی انسان میسر می‏شود. 2- نهادهای کنترول(از حکومت گرفته تا مدارس و خانواده‏ها) بطور غیرقابل کنترول قدرت را در جهت افزایش اطاعت و مطیع سازی افراد به شیوۀ استبدادی اعمال می‏کنند.

 

2       

در مراکز تربیتی ما، کودکان آنگاه که شروع به یادگیری زبان میکنند، نخست بوسیله پدران و مادران و سپس بوسیله آموزگاران و مربیان و سپس بوسیله مدیران اجتماعی و سیاسی با انواعِ از قالب‏‏های مشخص و از پیش تعریف شدۀی رفتاری و گفتاری و اعتقادی و اخلاقی و حتی فکری که با دوگانگی های ارزشیِ همچون خوب-بد، باادب–بی‏ادب، فضیلت-رذیلت، هنجار-ناهنجار، ارزش–ضدارزش، کفر-دین، گناه-ثواب و.... تعمید دیده اند، شبیه سازی فکری-فرهنگی می‏شوند -این شبیه سازی افراد را که اساساً بنیاد دینی دارد «تربیت» می‏نامند. از باب مثال مادران در خانواده‏ها بلااستثنا این امر حق خودشان می‏دانند که فرزند بخصوص دخترش را چنان تابع ارزش‏گذاری‏ها و داوریهای اخلاقی و اعتقادی و فکری خودش کند که دخترش دیگر از هر گونه داوری و ارزشگذاری فردی بی نیاز باشد. همین طور است پدران در قبال فرزندان پسرش و معلمان در قبال دانش آموزان سربراه و مطیع‏ش.

والدین، مربیان آموزشی و مدیران اجتماعی که با تربیت افراد و بخصوص کودکان، بطور خواسته یا ناخواسته صرفاً در پی همانند سازی اخلاقی و رفتاری و اعتقادی و فکری آنها با خودشان می‏باشند، در واقع تربیت شوندگان را سلب فاعلیت فکری و رفتاری نموده و در نتیجه به موجودات شی واره‏ای قابل کنترول، تعقیب، مراقبت، بازجویی و بهره برداری تبدیل می‏کنند. دقیقاً از همین جا است که سیستم‏های تربیتی بعنوان حربه‏های جادوییِ اعمال قدرت در اولویت توجه سازوکار قدرت‏های سیاسی قرار می‏گیرد. و نیز از همین جاست که تمامی دست اندرکاران امورات تربیتی بلااستثنا در تمامی نهادهای تربیتی(از خانواده و مدرسه گرفته تا آکادمی‏های نظامی) همسو با منافع قدرت عمل می‏کنند، حتی اگر منافع قدرت منافع مافیایی و نامشروع باشد مانند قدرت حاکم در افغانستان. اما همسویی نهادهای آموزشی و تربیتی و اجتماعی و... با منافع قدرت امر حتمی و غیر قابل انکار است چون همسویی با منافع قدرت ضامن حیات این نهادها می‏باشد. به هرحال نمی‏توان انتظار داشت، که قدرت اعم از مشروط و نامشروط، همسو با طبیعت آدمی عمل کند. یعنی قدرت بلااستثنا ماهیت مغایر با طبیعت آدمی دارد و همین طور تمامی نهادهای که ماهیتاً حیات شان وابسته به همسویی با منافع قدرت اند، نمی‏توانند همسو با طبیعت آدمی عمل کنند. چون قدرت اساساً بر بنیاد تعریفی از انسان سامان می‏یابد که انسان بر اساس آن تعریف، خودش را برای خودش جعل کرده و منکر می‏شود: «انسان موجودی اجتماعی/سیاسی است»، «انسان موجودی خداگونه و الهی است». بدون شک احمقانه‏ترین تعریف از انسان این است که بگوییم انسان طبیعتاً موجودی اجتماعی/سیاسی است. و انسان دقیقاً زمانی ماهیت‏ش را منکر شد که خود را حیوان اجتماعی/سیاسی و خداگونه تعریف کرد.

اما به هرحال ماهیت لعن شدۀ انسان را با هیچ عنصری نمی‏توان احیا کرد مگر با عناصری که بتوانند ناهمسو با قدرت عمل کند، بی آنکه تداوم حیات‏ش به خطر بیافتد. و آن چیزی جز دو عنصر تعلیم و تربیت و بخصوص عنصر تربیت نمی‏توانند باشند.

تربیت می‏تواند مایه رادیکالی ترین نوع دگرگونی‏های ما شود، در صورتیکه آنرا نه به غایت شبیه سازی یا همانند سازی نسلها بل به ثمر نشاندن طبیعت ویژۀ آدمی تعریف کنیم و به کار بندیم.

 

فصلی به سوی قتل‏های تشریفاتی و نمادین

برهان الدین ربانی رئیس شواری عالی صلح عصر سه شنبه 29 سنبله 1390 به شیوۀ ترورهای استخباراتی طوری به قتل رسید که برخلاف معمول جز او و مهاجم اش حتی یک نفر دیگر هم تلفات بر نداشت. قتل او دقیقاً به همان شیوه ای که احمدولی کرزی، داوود داوود و احمدشاه مسعود به قتل رسیدند، انجام پذیرفت. اما آیا آقای ربانی واقعاً از آن وزنه ای که داوود داوود و احمدولی کرزی در قدرت سیاسی و نظامی و اقتصادی افغانستان  برخوردار بودند برخوردار بود؟ قتل او واقعاً سبب برداشتن چه مشکلی از فراروی سازمان های تروریستی بیرونی یا داخلی می‏شود؟ و نیز آیا او واقعاً پوتنشیل مخاطره آمیز برای سازمان‏های سیاسیِ ذیدخل در مسائل افغانستان بود؟

بدون شک پیچیده ترین اتفاقات سیاسی و تروریستی در افغانستان در همین یک سال اخیر بوقوع پیوسته است. ترور احمدولی کرزی بواسطه یکی از نزدک‏ترین محافظانش، ترور داوود داوود در درون ولایت با وجود تدابیر شدید امنیتی بطور شبانه روزی در محیط ولایت، قضیه پارلمان و دادگاه ویژه، مسئله قرارداد پیمان استراتژیک با آمریکایی‏ها، مسئله افزایش تلفات نیروهای آمریکایی، مسئله حملات راکتی پاکستان به کنر، فرار پنجصد طالب زندانی از زندان اصلی قندهار، تحویل دهی مسئولیت‏های امنیتی به نیروهای افغان و همین طور در سطح منطقه و جهان یکی از مهم ترین اتفاقات که شدیداً با مسائل افغانستان مرتبط می‏باشد، کشته شدن اسامه بن لادن در خاک پاکستان و در پی آن تیره‏تر شدن روابط بین دولت‏های آمریکا و پاکستان که سبب قطع یک چهارم از کمک‏های ملیاردری آمریکا به پاکستان شد، رسانه‏ی شدن مذاکرات استخباراتی کشورهای غربی از جمله آمریکا و انگلیس با طالبان و.... این همه اتفاقاتی می‏باشد که در خلال آن تمامی رخدادهای سیاسی و تروریستی در داخل افغانستان را می‏توان واقع بینانه تر از پیش درک و پیش بینی کرد.

از آغاز روند دولت حکومت کنونی تا کنون ترور شخصیت‏ها مجموعاً دو گونه انجام پذیرفته است: 1. ترورهای متودیک و سنجیده شده که یا کمترین تلفات جانبی داشته یا هیچ نداشته و صرفاً منجر به برداشتن هدف اصلی شده است مانند ترور احمدولی کرزی، داوود داوود، مشاور رئیس جمهور، سقوط هیلوکوپتر نوع شینوک آمریکایی‏ها با سی نفر کوماندو و.... 2. ترورهای غیرمتودیک و ناسنجیده که بیشترین تلفات جانبی را دارا بوده و درجه بالای وحشت انگیزی و تلفات جانبی آنها اهداف اصلی آنها را تحت شعاع قرار داده است مانند حمله بر هوتل کانتننتال، سفارت آمریکا، وزارت دفاع و....

ترورهای متودیک نیز دوگونه اهداف را تا هنوز مورد اماج قرار داده اند:

1. اهدافی که با نانبودی آنها خلای بزرگی در سازمان زیر اداره و رهبری آنها پدید آمده و مشکل بزرگی از فراروی سازمان‏های سیاسی-تروریستی برداشته می‏شود. مانند کشته شدن داوود داوود و احمدولی کرزی، که با توجه به تاثیر و قدرتی که این دو فرد در شمال و جنوب داشت به احتمال قوی قربانی اراده‏ی شد که آن اراده در پی تقویت یک دولت مرکزیِ باثبات، مقاوم در برابر شورش‏گران و عاری از مافیای تریاک و اسلحه و... در افغانستان می‏باشد؛ این اراده جز ارادۀ آمریکایی‏ها و ناتو هیچ ارادۀ دیگری نخواهد بود. چون در وضعیت کنونی افغانستان منافع سیاسی و اقتصادیِ سران حکومتی بطور یک پارچه منافع مافیایی شده و به نحوی از انحا با منافع شورش‏گران طالب و غیرطالب گره خورده است و تنها قدرتیکه منافع سیاسی شان در ناهمسویی استراتژیک با شورش‏گران و مافیای سازمان یافتۀ تریاک و اسلحه و.... و در همسویی با یک دولت با ثبات و مقتدر مرکزی می‏باشد، آمریکایی‏ها و ناتو می‏باشد. نشانه‏های اراده آمریکایی‏ها برای تصفیه دولت افغانستان از مافیا و قدرت‏های موازی را هم در ترورهای اخیر می‏توان دید و هم در فشار شدیدی که آمریکایی بر پاکستان بخاطر حمایت شان از تروریزم انجام می‏دهد.

2. اهدافی که با نابودی آنها نه خلایی در روابط سیاسی و نظامی قدرت پدید می‏آید و نه مشکلی از فراروی سازمان سیاسیِ برداشته می‏شود. بلکه آنها صرفاً به دلایل تشریفاتی و نمادین مورد آماج قرار می‏گیرند تا از این طریق بازیگران اصلی قدرت بصورت غیردیپلوماتیک و خشن ارادۀ همدیگر را به چالش بگیرند. مثلاً ترور آقای ربانی و سایر سران جهادی درد هیچ سازمانی سیاسی و تروریستی را در قضایای افغانستان دوا نمی‏کند بلکه صرفاً پاسخ مافیا، شورگران و پاکستان به اراده‏ای است که از یک سو در پی تصفیه دولت از عناصر مافیایی است که منافع مشترک با شورش‏گران و منابع تغذیوی آنان دارد و از سوی دیگر در پی تقویت یک دولت مرکزی و مقتدر در افغانستان است.

همچنان اتفاقاتی که در سطح منطقه و جهان، بخصوص در روابط آمریکا و پاکستان رخ داده است شدیداً با مسائل افغانستان مربتط و هماهنگ بوده است. مثلاً قطع تقریباً یک میلیارد دالر از کمک‏های آمریکا بر پاکستان و همزمانی این امر با قتل احمدولی کرزی. همین طور قتل اسامه، و افزایش فشار سیاسی آمریکا بر پاکستان بدلیل عدم همکاری با آمریکا و جهان برای مقابله با تروریزم بخصوص در خاک خود پاکستان و مرز آن با افغانستان و همزمانی آن با تشدید حملات تروریستی از جانب طالبان بر علیه آمریکایی‏ها و ناتو در افغانستان، موافقت کشورهای ذیدخل در مسائل افغانستان با گشایش دفتر سیاسی طالبان در قطر و افزایش امیدواری‏های رسانه‏ی و دولتی برای پیشرفت مذاکرۀ صلح با طالبان و همزمانی طولیِ آن با قتل آقای ربانی و.... این ها همه اتفاقاتی اند که بطور شبکه‏ای در رابطه با همدیگر رخ داده و در رابطه با همدیگر معنی واقعی شان را افاده می‏کنند. در غیر این صورت فضا همان فضای کاذب ژورنالیستی و رسانه‏ای خواهد بود که همه را به یک معنی قربانی تروریزم معرفی می‏کند، بی آنکه بداند که قربانی شدن بسیاری از افراد هرچند به شیوۀ تروریستی صورت می‏گیرد اما الزاماً به معنی قربانیِ تروریزم شدن آنها نیست، بلکه برعکس به معنی تضعیف تروریزم  و گاهی نیز پاسخ متقابل مراجع قدرت به همدیگر می‏باشد.

به هر حال با توجه به تمامی اتفاقات مهم‏ی که در طی یک سال اخیر در افغانستان رخ داده است تنها سه چیز قابل پیش بینی است: اول) تلاش‏های بیش از پیش امریکایی‏ها و همپیمانان جهانی آنها برای ایجاد ثبات سیاسی و تقویت دولت مرکزی در افغانستان، با توجه به اینکه از قرار معلوم آمریکایی‏ها تازه دریافته اند که بزرگترین اشتباه آنها طی ده سال گذشته این بوده است که تمام نیروی شان صرف کنترول و مهار طالبان و رهبران جهادی بعنوان پوتنشیل‏های خطر آفرین برای ایجاد ثبات سیاسی و اقتدار دولتی در افغانستان کرده اند، بی آنکه متوجه مقتدر شدن باندهای مافیایی در درون دولت افغانستان شده باشد که خوشبختانه آنها اکنون نه فقط متوجه این خطای استراتژیک شده اند که اراده برای جبران این خطا را نیز بیدار کرده اند.

دوم) تصفیه دولت افغانستان از گروه‏های مافیایی و زورگو که بیش از طالبان سبب تضعیف دولت مرکزی می‏شوند.

سوم) تداوم ترورهای متودیک با اهداف اصلی و بنیادین و اهداف نمادین و تشریفاتی از سوی سازمان‏های داخلی و خارجی.

حق

مفهوم حق نزد شعور آدمی دو گونه بازنمود بیشتر ندارد: یک) بازنمود مقدس و الهی دو) بازنمود نامقدس و انسانی

در بازنمود مقدس، حق اصولاً از درون مایه و ماهیت متافزیکی و الهی برخوردار می‏باشد؛ بطوری که «رضایت الهی»، «خواست الهی» و « عمل برای الهی» مفهوم حق را تشخص پذیر و تعریف پذیر می‏سازد. در تعریف و تشخیص آن از باطل اما، صرفاً انسان‏های مقدس، برگزیده، پرهیزکار و عالمِ مؤمن شایسته و صاحب صلاحیت شمرده می‏شوند؛ بطوریکه تشخیصات و تعابیر آنها در مورد حق و باطل مبرا از خطا پنداشته شده و نباید مورد شرح و پرسش‏‏های منتقدانه و شکاکانه قرار بگیرد.از همین رو سایر انسان‏ها بدلیل عدم شمولیتی که در دایره تقدس دارند، مکلف به تابعیت اعتقادی و فکری و رفتاری از آنانی اند که به نحوی از انحا در دایرۀ تقدسات شامل شده و با مفهوم تقدس تعمید دیده اند: مراجع دینی و مذهبی بلااستثنا از همین جنس اند. مثلاً اینکه من به چه چیزها ایمان داشته باشم تا هم همسو با خواست خدا و هم موجب رضایت خدا باشد را مراجع دینی-مذهبی از مرجع تقلید تا ملای مسجد باید برای من و همتایانم تعیین و تجویز کنند و در جوامع مذهبی در ادامه آن مراجع قدرت مقید به اجرایی کردن نسخه‏های تجویز شده از جانب مراجع دینی و مذهبی می‏باشد(ولایت فقیه در ایران و طالبان در افغانستان). هرگاه مراجع و نهادهای قدرت بطور رسمی و استراتژیک به پشتبانی از دین و مذهب برخاست و برای اجرایی کردن دستورات دینی و مذهبی وارد عمل سیاسی شد، در این صورت اعمال خواست قدرت بر افراد و شکل گیری استبداد سیاسی امر ناگزیر و حتمی خواهد بود. اما استبدادِ برخاسته از آمیزش دین با قدرت صرفاً همچون کلیت سیاسی عمل نمی کند بلکه همچون جزئیات فرهنگی و آموزشی و اخلاقی و اجتماعی نیز عمل می‏کند: والدین در خانواده‏ها نه فقط صلاحیت دارند که فرزندان شان را در پوشیدن، خوردن، نوشیدن، دیدن، شنیدن، اعتقاد داشتن، فکر کردن، روابط برقرار کردن و... تابع تصمیم گیری‏های خودشان بکنند بلکه حتی حق دارند در مورد حیات/مرگ فرزندان شان نیز تصمیم گیری کنند. در چنین وضعیتی حق به مفهوم مالکیت تقلیل کرده و از صرفاً از موضع قدرت عمل می‏کند. همانطوریکه ارباب خانواده مالک(حق دار) تمام عناصر خانواده می‏باشد و شاه مالک(حق دار) تمام مملکت خودش می‏باشد.

اما در بازنمود نامقدس، حق از درون مایه الهی و آسمانی برخوردار نیست بلکه درون مایه زمینی و زیستی دارد که تابع چگونگی روابط انسان‏ها و شرایط زندگی آنها به لحاظ فکری و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی می‏باشد. یعنی حق پیش از آنکه بعنوان مسئله الهی و آسمانی در نظر گرفته شود بعنوان مسئله معرفتی و عقلانیِ تفکر آدمی در روابط زندگی اجتماعی و فردی انسان‏ها مطرح می‏شود، بطوریکه تعریف و تعبیر آن اساساً در یک مکانیزم انسان مدارانه و بر مبنای سه اصل اساسی اومانیسم یعنی «خواست انسان»، «رضایت انسان» و «برای انسان» انجام می‏پذیرد. برمبنای همین تعبیر زمینی و انسان مدار از حق، است که انسان‏ها طبیعت سرکوفت خورده و انکار شده‏اش را باز یافته و آنرا در مقام تجارب زیستی‏اش زندگی می‏‏کند: متفکر تفکر و آزادی‏اش را در مقام تجارب زیستی می‏زید، دیندار نیز ایمان و معنویت‏اش را در مقام تجارب زیستی‏اش می‏زید، کودک کودکی‏اش را در مقام بازی‏های کودکانه، لذت جویانه تجربه می‏کند و کسی برایش تعیین نمی‏کند که باید والدین و معلم‏ش را مطیعانه تابعیت کند تا مبادا خدا از آو نارضی شود(البته خلاف این، کاری است که آموزشگاه‏های ما با تمام قوا در حق کودکان انجام می‏دهند). و...

پرسش اما این است که حق را بر کدام مبنا می‏توان درست‏تر از پیش تعریف کرد؟ بطوریکه در مقام تجارب زیستی انسان‏ها حداقل متکای انکار خودش نباش قرار نگیرد؟ چون حق بدلیل مقبولیت تامِ نظریِ که نزد شعور اجتماعی انسان داشته و همین طور بدلیل گرایش تامِ نظری که انسان به آن دارد همواره، به همان میزانی که متکای تحقق ماهیت خودش قرار گرفته است، متکای کتمان خودش نیز قرار می‏گیرد: در خانواده‏های ما هیچ پدر یا مادری از این امر که مالک عام و تام فرزندان‏شان می‏باشند چشم نمی‏پوشند و همین طور است شوهران در قبال همسران شان، و حتی معلمین در مدارس، خودشان را به نحوی مالک دانش آموزان‏شان تعریف می‏کنند. ملکیت فرزند برای والدین و ملکیت زن برای شوهر و همین طور ملکیت دانش آموز برای معلم، فرزندان و همسران و دانش آموزان را به لحاظ حقوقی-تطبقی بطور همه جانبه وابسته به اختیارات و تصمیم‏گیری‏های والدین و شوهران و معلمان شان می‏کنند. این وابستگی در اکثر موارد تا آنجا اوج می‏گیرد که پدران بعنوان مالکان اصلی فرزندان و شوهران بعنوان مالکان اصلی همسران حیات/مرگ فرزندان و همسران شان را نیز، بعنوان جزئی از حقوق طبیعی‏‏شان وابسته به خودشان می‏پندارند. و نیز معلمان حق طبیعی شان می‏دانند که دانش آموزان شان را بر مبنای پسند خودشان به لحاظ رفتاری و اعتقادی و فکری و علمی و شخصیتی و... قالب کنند.