دین و زندگی

 

طی این چند روز گذشته و بخصوص روز پنج شنبه 25قوس 1389 که عاشورا بود، فضای کابل و بخصوص غرب کابل به الحاظ گوناگون برای آدم­های که معتقد به دینداری عقلانی اند به شدت مسئله برانگیز، حیرت­زا و تفکربرانگیز بود. اما برای آدم­های که معتقد به دینداری عاطفی اند یا بهتر بگویم عادت به دینداری عاطفی دارند، به شدت جذاب، احساساتی و عاطفی بود؛ بطوریکه متدینان شیعی مذهب همگان و بخصوص جوانان و کودکان در این روزها دسته دسته، سیاه پوشیده، اشک ریزان، قمه زنان، زنجیرزنان و سینه زنان در مساجد تجمع کرده و از آنجا در خیابان­ها می ریزند و به اجرا و نمایشات مذهبی شان می پرازند؛ از هر سو صدای نوحه و ناله و روضه و توصیه ها و تلقینات مذهبی و دینی سر میدهند. همه جا را با تکه­های سیاه و سرخ و سبز تزئین می نمایند. درهمه جا پرچم­هایِ با شعارهای «یا حسین، یا علی، یا ابوالفضل­العباس و...» را به اهتزاز در می آورند. تقریباً همگان به اندازه توان­شان از چای شیرین و شیر و خرما گرفته تا گوسفند و گاو و پول نقد نذر می­دهند و.... اما در میان این همه آنچه برای من حیرت زایید و مسئله برانگیخت این بود که می دیدم در جاهای فقیر نشین شهر بخصوص غرب شهر تعزیه داری خیلی شورانگیزتر، زمان­برتر و عاطفی­تر از جاهای برگزار می شد که در آنجا اغنیا زندگی می کنند؛ انگار تعلقیت روانیِ فقرا به شعایر دینی-مذهبی به مراتب بیشتر از تعلقیت اغنیا است. مثلاً متدینان شیعی مذهبِ فقیر حتی اگر عیال شان اولیه ترین لوازمات زندگی مانند نان و لباس را هم نداشته باشند، نذر امام را بعنوان یک تکلیف جبری حتی به قرض هم اگر شده، می پردازند؛ نمونه­ای از میان هزاران مورد برای تان ذکر کنم: مادر کلان عبدالله که یکی از همسایه­های در به دیوار من است، شب هشتم محرم بخاطر جلب رضای خدا و امامان، بیش از چهار کیلو گوشت را بین همسایه هایش بعنوان نذر تقسیم کرد. او هفت نفر عیال دارد؛ چهارفرزند خرد سال و سه تن زن و مرد بزرگ سال. وضعیت زندگی این فامیل هفت نفری به لحاظ معیشتی به شدت بد است. من واقعاً نمی دانم او مقدار پولی را که صرف خرید گوشت نذری کرده بود از کجا کرده بود؟ چون؛ طی دو سالی که در همسایگی در به دیوارش زندگی می کنم ندیده­ام آنها لباس نو/باکیفیت پوشیده باشند، نان لذیذ/پرانرژی خورده باشند، خانه آرام و بی منت نشسته باشند، هوس­های تفریحی کرده باشند و برای سایر امکانات زندگی تپیده باشند. آنها در یک حویلی صرف یک اتاق پنج متری را اجاره کرده و در آن عیالش را از گرما و سرما حفظ می کنند. وقتی به کودکان این فامیل هفت نفری نگاه کنیم وحشت فقر و نداری در چهرۀ آنها به شدت موج می­زند. اما مادرکلان عبدالله با پناه گزینی عاطفی به دین و مذهب به شیوه نذردهی، مشارکت در مراسم مذهبی، عبادت و دعا و... نه تنها وحشت و رنج فقر و نداری را برای خودش قابل تحمل می سازد بل حتی فقر و نداری اش را فراموش نیز می کند. مثلاً مادر کلان عبدالله چشم دید مستقیم و عینی اش را از اینکه دختران و پسرانش لباس، نان، میوه، خانه و... ندارند فراموش می کند اما نذر امام هشتم را هرگز فراموش نمی کند. چرا؟ این تعلقیت عمیق عاطفی به امامان بعنوان تجسمات مقدس دینی و مذهبی ریشه در چه دارد که مادر کلان عبدالله را وا میدارد تا هرگز به خاطرش نیاورد که عیالش در یک سال چهار کیلو گوشت در خانه نخورده است، آنگاه او چطور چهار کیلو گوشت را بعنوان نذر امام هشتم به همسایه­هایش که وضعیت زندگی شان از او خوب­تر هم هست تقسیم میکند؟ چه ذهنیت/نیت­ی در پس این کنش دینی-مذهبی وجود دارد که مادر کلان عبدالله محرومیت پسربچه­ها و دختربچه­هایش از لباس و نان و خانه و آرامش روانی و... فراموش می کند اما نذر امام هشتم را می پردازد؟

دقت کنید به پاسخ این پرسش­ها از زبان خود مادرکلان عبدالله. البته این گفتگو به لهجه هزارگی صورت گرفته است که من در ذیل آنرا به لهجه نوشتاری دری معمول تبدیل کرده ام.

«عمه شما چقدر گوشت را نذر کرده بودید؟ / ما با سایر عقارب مان پول جمع کردیم و گاو کشته بودیم. / شما شخصاً چقدر پول پرداخته بودید؟ / ما تقریباً هزار افغانی. شما این نذر را به چه نیت­ی انجام داده بودید؟ / برای ثواب، برای رضای خدا که بلاها را از سر ما دفع کند، بخاطر امام حسین که از ما راضی باشد و در وقت مشکلات به کمک ما بشتابد. / ثواب این نذر در زندگی شما چه خواهد بود؟ / ثواب آن نزد خدا است که، قبول میکند یا نمیکند./ فکر نمی کنی اگر این یک هزار افغانی را برای دو سه کودک تان کفش زمستانی می خریدید بهتر و خوب تر بود؟ / خوب بود! ولی نمی شود آدم خدا و امامان خود را فراموش کند. / چرا نمی شود، مثلاً من فراموشش نکرده ام! / هاها، شما تَقَلی می کنید. / شوخی کردم. ولی به راستی عمه، چرا نمی توانیم خدا و امامان را فراموش کنیم؟ / چون ما بخاطر خدا و امامان زنده هستیم و به قوت آنها زندگی می کنیم. خداوند همه چیز را به خاطر آنها خلق کرده است....»

آنچه در سخنان مادرکلان عبدالله تأمل برانگیز بوده و ارزش اندیشیدن را دارد این است که سخنان هرچند عامیانۀ او بازتاب جامع و فراگیر از نگاه او به زندگی و دیدگاه جهان شناختی و انسان شناختی او می­باشد. بطوریکه او به لحاظ جهان شناختی همچون انسان­های عصراساطیر، عالم را پر از نیروهای مرموز خیر/شر میداند که تمام اتفاقات و رخدادهای عالم را اداره و کنترول می کنند. برای او همه چیزهای زندگی انسان اعم از خوب و بد، زشت و زیبا، رنج و شادی، خوشبختی و بدبختی، فقر و دارایی و... شدیداً وابسته است به اینکه آیا نیروهای مرموز خیر/شر در عالم از او رضایت دارد یا خیر؟ اگر نیروهای مرموز خیر/شر در عالم از او رضایت داشته باشد او در زندگی اش به لطف نیروهای مرموز خیر/شر از شر بلاهای غیبی و عینی مصئون خواهد بود. اما اگر نیروهای مرموز خیر/شر از او رضایت نداشته باشد او هرگز با ارادۀ خودش قادر به دست یابی به خواست­ها و آرزوهایش نخواهد بود و از هیچ گونه امنیتی هم در زندگی عملی­اش برخوردار نخواهد بود. فقر و نداری اش ناشی از بی توجهی و کم لطفیِ نیروهای مرموز خیر است. مرگ جوانش هشدار غضبناک نیروهای مرموز خیر/شر است. تصادف خیابانی اش هشدار خدا است. پیروزی جبهۀ مورد حمایت­اش لطف خدا و کمک حضرت عباس و امام حسین و امامان دیگر است و همینطور الی آخر. از همین رو است که او بخاطر مصئون داشتن اهل-و عیالش از بلاهای غیبی و عینی که هر دو از اداره و کنترول او خارج است، اعمالی را که به جلب رضایت نیروهای مرموزِ خیر/شر می انجامد در صدر برنامه های زیستی اش قرار میدهد؛ برای او هیچ اهمیت ندارد که دختران یا پسرانش لباس یا نان یا خانه ندارد اما این امر خیلی اهمیت دارد که نیروهای مرموز خیر/شر از او رضایت داشته باشد. چون او از یک سو زندگی را اساساً «لطف» و «عطای» همین نیروهای مرموز خیر/شر میداند: «...ما بخاطر خدا و امامان زنده هستیم و به قوت آنها زندگی می کنیم» و از سوی دیگر خودش را موجودی محکومی می داند که عاری از هر نوع منیت قدرت­مندِ مستقل می باشد.

زندگی را «لطف» نیروهای مرموز خیر/شر، و انسان را موجودی عاری از منیت مستقل دانستن، اساساً نگرش جهان شناختی و انسان شناختیِ اساطیریِ نخستین می باشد. در نگرش­های اساطیریِ نخستین است که:

1. جهان به دو بخش فرمانروا و فرمانبردار تقسیم می شود. فرمانروایانِ جهان را دو نیروی مرموز خیر/شر تشکیل می دهند و فرمانبرداران جهان را نیز دو نوع موجوداتِ حیه جان­ و غیرحیه جان­ تشکیل میدهند. در میان تمام فرمانبرداران عالم هیچ نوعی از موجودات قادر به فهم این نیست که نسبت به رخدادهای عالم پروایی داشته باشند. اما انسان این توانایی را دارد تا از رخدادهای عالم دور-و برش بپرسد«چیست؟ چرا؟ و چگونه؟». از همین رو است که اولاً به دلیل اینکه انسان نسبت به رخدادهای دور-و برش «پروا» دارد زندگی(عالم زیستی) انسان شامل تمامی رخدادهای می شود که در محیط زیستی او رخ میدهد و دوماً جدال نیروهای خیر/شر متمرکز می شود برزندگی انسان، که در نتیجه آن زندگی انسان میدان جدال بین نیروهای خیر و شر به حساب می آید. از باب نمونه در افسانه­های شفاهی یکی دو نسل پیش در هزاره جات علل زلزله را این چنین شرح می­دهند: «زمین روی شاخ های گاو ماهی استوار است. گاوماهی زمین را گاه روی شاخ چپ و گاه روی شاخ راست نگهمیدار. او زمانیکه زمین را به دلیل خستگی از روی شاخ چپ به راست یا از شاخ راست به چپ انتقال داد، زمین می لرزد که همین لرزش را ما زلزله می نامیم.»

2. ادارۀ عالم در نگرش­های اساطیری به هیچ وجه به ارادۀ نیروی واحد و یکتا صورت نمی گیرد بل بواسطه نیروهای متعدد صورت می گیرد؛ بطوریکه هر نوعی از موجودات بواسطۀ یک نیرو که در اصطلاحات اساطیری آنرا رب­النوع می گویند اداره می شود. مثلاً در اساطیر مصر باستان توت خدای دانش، اُزیریس خدای مرگ، تَوِرِت خدای زایمان و کودکان، نوت خدای آسمانها، سِبِک خدای آب و... است. پیچیدگی تعدد نیروهای اداره کننده فقط محدود به قلمرو خدایان نیست بلکه تعدد این نیروهای اداره کننده در نگرش اساطیری، به معنی پیچیدگی و رازآلودگیِ رخدادهای زندگی انسان­ها نیز است، که بحث جداگانه­ی است.

3. نیروهای اداره کنند در همه جا حاضر بوده و حیثیت نظارتی و مراقبتی از رخدادها را دارد.

4. ارتباط انسان با واقعیت­های عینی و نیروهای رازآلود هیچ گاه عقلانی، تصرف گرایانه و معرفتی نیست بلکه همیشه تخیلی، عاطفی/احساسی و مبتنی بر خودباختگیِ زیبا گرایانه می باشد.

رد همین نگرش­های جهان شناختی و انسان شناختیِ اساطیریی نخستین را می توان هم در برداشت­های جهان شناختی و انسان شناختی مادرکلان عبدالله بلکه در هر نوع دینداری عاطفی دینداران دریافت و هم در کنش­های شعاییریِ دینی-مذهبی آنها. مثلاً نذر دادن مادرکلان عبدالله بخاطر جلب رضای خدا و امامان در عین فقر و نداریِ شدیدی که قادر به تأمین لباس برای کودکانش نیست، دقیقاً یک کنش اساطیری بلکه شبه اساطیری است که از یک سو ناشی از تعلقیت عمیق عاطفی-تخیلی او نسبت به خدا و پیشوایان دینی­-مذهبی اش می باشد – هرچند که در ادبیات دینی ما این حس تعلقیت را ایمان نام می نهند اما در اینجا ایمانی در میان نیست بلکه یک نوع تعلقیت ترس مدار و عادتی در میان است- و از سوی دیگر ریشه در ناخودآگاه تاریخی­-افسانه­ییِ قبیله­یی دارد که بین نذر و سعادت زندگی­ پیوند ناگسستنی می بیند. همینطور است ادبیات و فرهنگ توده­ایی عزا داری­ها، نوحه سرایی­ها، سخن­رانی­ها، سینه زنی­ها، گریه و زاری کردن­ها، قربانی­ها، عبادات و.... آدم­های که دینداری عاطفی دارند. فقط تفاوت در این است که در ادبیات و فرهنگ تعزیه داری دینی-مذهبی ما جای شخصیت­های اساطیریی مرموز و فراطبیعی مانند توت، اُزیریس و... را انسان­های مرموز شدۀ دینی-مذهبی اما طبیعی مانند محمد، علی، حسین، و... گرفته است.

نتیجه: رویکرد عوامانه بلکه روشنفکرانۀ دینی-مذهبی و ادبی-فرهنگی ما نسبت به رخدادها و واقعیت­های عالم زیستی ما شدیداً با بینش­ اساطیری نخستین عجین شده و درهم آمیخته است. این درهم آمیختگیِ رویکرد دینی-مذهبی با بینش اساطیریِ نخستین باعث شده تا از یک سو تمام گرایشات فکری ما آمیخته با افسانه­ها و پندارهای تخیلیِ کاذب باشد و از سوی دیگر هرگز نتوانیم نسبت به رخدادها و واقعیت­های اجتماعی، سیاسی، دینی، مذهبی و.... دور-و بر مان با بینش و روش علمی و فلسفی برخورد کنیم. بنا بر این ما شدیداً نیازمند افسانه زدایی از سراسر واقعیت های زندگی اجتماعی مان بخصوص در حوزه­های دین و مذهب و گرایش­های علمی و فلسفی هستیم.

دانش و زندگی

 

من از زبان عام و خاص، پیامبر و فیلسوف، ملا و معلم، عالم و جاهل، وزیر و وکیل، بی دین و دیندار، زن و مرد، پیر و جوان.... و حتی کودکان بارهای بار شنیده ام که می گویند دانش کلید خوش بختی و سعادت در زندگی انسان است. این سخن چنان در فضای گفتارییِ رسمی و غیررسمی ما دهان به دهان گردش می کند که حتی می توانم بگویم تبدیل به یک باور یقینی و غیر قابل شک در اذهان ما شده است؛ بخصوص که بزرگان نیز در تایید این سخن سخن گفته/می­گویند؛ پیامبر اسلام رسماً آموختن علم را بر پیروانش(مرد و زن مسلمان) فرض دانسته و توصیه کرده است که دانش بیاموزید حتی اگر در چین باشد؛ سقراط عمیقاً دانش را با خیر و نیکی پیوند می­زد و حتی یکی تلقی می­کرد؛ والدین، آموزگاران، دولت مداران، روشنفکران، نویسندگان، جهانیان و... هی بی سوادی و فقدان دانش/آگاهی را علت بنیادین مشکلات سیاسی و اجتماعی و تاریخی و فرهنگی و عقب مانی مردم افغانستان می دانند. پرسش اما این است که آنطوریکه ما تصور می­کنیم آیا واقعاً دانش آن پدیدۀ جادوییِ رهایی بخشی است که ما را از سلطه بدبختی نجات می بخشد؟ آیا انتظاراتی که از دانش برای­مان تعریف کرده ایم دچار مبالغه نشده ایم؟ دانش چگونه قادر به برآوردن انتظارات ما خواهد بود؟ در پاسخ به این پرسش­ها نخست باید مرادمان از خوشبختی و بدبختی را مشخص کنیم. یعنی باید مشخص کنیم که چه چیزها در نظرمان خوشبختی است و چه چیزها بدبختی؟ برای تعریف خوشبختی و بدبختی نخست از آنچه به لحاظ تاریخی و واقعی آشکارتر و عینی­تر است می آغازم. یکی از دوستانم بنام مهدی بهار با یک تیم تحقیقی در سرآسیاب بامیان، تحقیقی داشت در مورد جنایت های حقوق بشری در دهه­های اخیر. آنها برای اجاره اتاق در خانه یکی از پیرزن­های شصت ساله در آنجا مراجعه می­نمایند. پیرزن از آنها استقبال نموده و آنها را به منظور رفع خستگی دعوت به نوشیدن چای می­کند. آنها که وضعیت زندگی پیرزن را نه چندان خوب دریافته بودند دعوت چای را نمی پذیرد. پیرزن به آنها فخر می فروشد و می گوید «بی­یید چای بوخورین، ما بوره(شکر)هم داریم». به همین ترتیب دوست دیگرم بنام محمدعلی رسولی از کهمرد یاد می کرد که خیلی از آدمها در کهمرد کچالو، شلغم و زردک را بعنوان میوه تناول می کنند. چه فکر می کنید آیا تجارب زیستیِ از نوع فوق در دایره خوشبختی قرار می گیرد یا بدبختی؟... و آیا این یک امر جزئی است یا فراگیر؟ من در گوشۀ از کابل بنام برچی زندگی می­کنم. تراکم نفوس در اینجا، بلکه در تمام کابل بیش از حدمعمول است. کثیری از نفوس متراکم شده در اینجا بی کار اند. صبح­ها سرچارسوهای پل خشک، پل سوخته، کوته سنگی، پل سرخ و... سیلی از آدم­های را مشاهده می کنیم که شاید در سال یک بار نان پرانرژی نخورند، لباس نو و با کیفیت نپوشند و در تمام عمر شاید صاحب خانه­ی شخصی با لوازمات ضروری و کامل زندگی نشوند. این نوع آدم­ها در ازای مزد بخور نمیر حاضر اند برایتان کار کنند، روزها در مارکیت­های لوکس کابل با کالاهای گران قیمت و با کیفیت، بخش اعظمی از مراجعه کننده­ها به دلیل نداشتن هزینه­های پولیِ لازم فقط قیمت می کنند و چانه می زنند و در نهایت نمی خرند. اگر برسر کوه چهل دختران بیایستیم و نمای فزیکی شهر کابل بخصوص قسمت برچی را مشاهده کنیم، نودوپنج درصد خانه­های اعمارشده را گلی، یک طبقه و به شدت فشرده در می یابیم و فقط پنج درصد خانه­ها را با نمای فزیکیِ مجلل، پخته و زینتی، دو تا چهار طبقه و نقشه ریزی شده در می یابیم؛ این خانه­ها شامل مساجد و مکاتب و مارکیت­ها نیز می شود. وقتی در خیابان­ها گردش کنیم ظاهراً در اطراف خیابان­های پر رفت-و آمد از تعداد موترها و دکان­ها و مارکیت­ها، تعداد لیری­ها و کراچی­های دست فروش بیشتر می نماید. و.... من با توجه به شنیده ها و چشم دیدهای که از خوراک، پوشاک، پناه­گاه­ها، رفتارها و آرزومندی­های مردم در نکات مختلف افغانستان دارم نتیجه می­گیرم که آنچه در نخست ذکر شد امر جزئی و فردی نیست بلکه فراگیر و عمومی است. البته فراموش نکنیم که کثیری از این آدم­ها بی سواد هم هستند.

خوشبختی برای این آدم­ها چه معنی خواهد داشت؟ توجه کنید به نتایج نظر سنجی­های غیررسمیِ که من طی همین چهار پنج سال گذشته در دانشکده­های علوم اجتماعی، ادبیات، ژورنالیزم، انجنیری و ساینس از بیش از صد دانشجو و در دو لیسه از بیش از هزار دانش آموز گاه بطور مستقیم و گاه غیر مستقیم در مورد اینکه «دانش چه بدرد زندگی آنها می خورد؟ و خوش بختی برای آنها چه معنی دارد» انجام داده­ام. نتیجه کلی نظر سنجی­های من این است که بالای نودوپنج درصد این نظر دهندگان این گونه نظر می دادند که: ما با آموختن دانش می­توانیم به زندگی خوش­بختی دست پیدا کنیم و معنی زندگی خوشبخت نیز زندگی توأم با امنیت، پول، کار، خانه، موتر، رفاه، آسایش، کار و لذت و امثال این چیزها است. این تعریف از خوش بختی برای این انسانها درست­ترین تعریف است چون برای انسان­های که به شدت اسیر شکم اند (بیکار اند، بی نان اند، بی لباس اند، بی پول اند، بی خانه اند، بی موتر اند...) خوشبختی چیزی جز رهایی از دام شکم نیست. اما برای کسانی که رها از اسارت شکم و اسیر نفس یا اسیر مغز ویا هم اسیر دل اند تعریف احمقانه­ی است. چون: الف/ برای آنهایی که اسیر شکم اند خوشبختی هیچ چیزی جز اعلا پرکردن شکم، زیبا پوشانیدن تن و آرام پناهیدن زن/فرزند و امثال این چیزها نیست و هیمنطور بدبختی نیز چیزی جز محرومیت از این امتیازات اولیه نیست؛ چون محرومیت از امکانات اساسی و ابتدایی زندگی به خصوص درشرایطی که فرصت­ها و امکانات –چه طبیعی و چه صنعتی- انحصار شده باشد و در مقابل، نیازمندی­ها با انتشار آگاهی­هایِ پالایشیِ لوکس و کالاهای مصرفی، افزایش یافته باشد، باعث پدید آمدن بدبختی­های مضاعف نیز در سطح محرومین می شود؛ مانند روحیه و اخلاق استبداد پذیریی اجتماعی و سیاسی و زبانی و فرهنگی، ستم کشی در ازای دریافت نان، آسمان پناهی برای توجیه محرومیت­های دنیایی، پنداربافی از دین و خدا و علم و عقل و زندگی و... به غایت گریز/فراموشی واقعیت­ها، علم ستیزی به غایت حفظ سنت­ها، عقل ستیزی به غایت عشق ورزی و... ب/ برای آنهای که رها از اسارت شکم و گرفتار نفس اند خوشبختی و سعادت چیزی جز انحصارگری و فرمانروایی و اربابی گری و هوس بازی نیست. ج/ برای آنهایی که رها از اسارت شکم و اسیر دل اند خوشبختی/سعادت چیزی جز «وصال» یار نیست(حالا این وصال وصال یار زمینی به غایت لذت تن/جسم باشد یا وصال یار آسمانی به غایت سرکوب تن و رهایی روح باشد، فرق نمی کند.) از همین رو است که مجنون در فراق لیلی به جنون گرفتار می آید، مولوی شمس را خدایش خطاب می کند«شمس من و خدای من...» و بایزید جبه اش را پر از حضور خدا می بیند«نیست اندر جبه­ام الا خدا / چند جویی بر زمین و برسما». و همینطور بدبختی برای این آدم­ها چیزی جز فراق/دورماندگی نیست. د/ برای آنهای که رها از اسارت شکم و دل اند اما در دام مغز گرفتاراند خوشبختی هیچ چیزی جز حل مسئله/افشای راز(دانایی) نیست و همینطور بدبختی هیچ چیزی جز جهل/نادانی نیست. از همین رو سقراط فضیلت، نیکی و خیر را با دانش یکی میدانست.  به هرحال مهم این است که از خود بپرسیم خودما واقعاً اسیر چیستیم؟ شکم؟ دل؟ مغز؟ نفس؟...؟ تا آنجای وضعیت­های اقتصادی، سیاسی-اجتماعی، فکری-فرهنگی، تاریخی، اخلاقی-نزاکتی، دینی-مذهبی، هنری و روانی ما شهادت می­دهد ما بطور عموم اسیر دو عنصر در تن مان هستیم: 1. شکم  2. نفس

من متیقنم که تمام انسانهای که در این شهر-و کشور خوراک، پوشاک و سرپناه ندارند و هی برای برخورداری از آن می تپند بلاقید اسیر شکم اند و اخلاق/نزاکت، رفتار/کردار، پندار/خیال، ایمان/عقیده و قضاوت/سنجش این افراد نیز متاثر از همین اسارت شکم می­باشند؛ بطوریکه اخلاق/نزاکت شکمی(تابعیت و اطاعت)، رفتارشکمی(مغلوب/غالب گرایانه و غیرتعاملی)، پندارشکمی(علم کاذب)، ایمان/باورشکمی(تعلقیت ترس مدار و عاری از معنویت) و قضاوت شکمی(ارزش گذاری خرد ستیز) در یک نسبت ارگانیکی، روح مناسبات اجتماعی را تشکیل می دهد. بدبختی برای این انسان­ها چیزی جز اسارت در دام شکم و عدم رهایی از آن نیست و همینطور خوشبختی برای این انسان­های چیزی جز رهایی از اسارت شکم و افتادن در دام­های دل و نفس و مغز نیست. اما آیا دانش قادر به نجات ما از یوغ ذلت شکم در ساحت های اخلاق، دین، علم، سیاست، فکرو... خواهد بود؟ من هنوز واقعاً نمی­دانم دانش چگونه قادر به نجات اجتماعی ما از یوغ ذلت­های ناشی از اسارت شکم خواهد بود/شد؟ چون از یک سو واقعاً نمیدانم چگونه در بافت ارزشی جامعه دانش/علم را بجای دین، عقل/خرد را بجای ایمان/عشق، شک/تردید را بجای یقین، تجدد/نوگرایی را بجای تحجر/سنت گرایی، آزادی را بجای استبداد/جبر، فردیت را بجای جمع/قبیله، حق را بجای زور، حقیقت/واقعیت را بجای دروغ/پندار ... قرار دهیم؟، و از سوی دیگر شواهد خیلی دقیق و مستند تاریخی در مورد افراد نشان میدهد که در کثیری از موارد دانشمندترین انسان­های روی زمین بدبخت­ترین انسان­های روی زمین نیز بوده اند؛ چند نمونه برایتان ذکر کنم: سقراط فیلسوف یونانیِ می باشد که سراسر عمر خودش وقف تولید/حصول دانش کرد و در نهایت آتنی­ها او را به اتهام گمراه­کردن جوانان آتنی و عدم اعتقاد به خدایان مردم آتن و... محکوم به مرگ کردند و جام زهر نوشاندند. افلاطون شاگرد سقراط نیز فیلسوف و اشراف زادۀ یونانیِ می­باشد که تا آخر عمرش سختی­های تولید/حصول دانش را به جان خرید اما مردم و حکومت آتن هیچ نادان و جاهلی را نیازرد و تبعیدشان نکرد اما افلاطون را تبعید و از آتن فراری داد؛ ارسطو شاگرد افلاطون و استاد اسکندرمقدونی همچون دایرةالمعارفی بود که تقریباً بر تمامی علوم دوران خودش تسلط داشت اما در نهایت به اتهام «بی حرمتی به خدایان» از دست آتنی­ها فراری شده و به جزیرۀ اوبوآ گریخت و همانجا در هجرت مرد؛ دیوژن کلبی شب­ها را در خم­ها صبح می کرد و نان را به گدایی می خورد. صادق هدایت از مسیر دانش به پوچی رسید و از فرط غوطه خوردن در پوچی و احساس عمیق پوچی به ارادۀ خودش خودکشی می کند. توماس مور که از بزرگترین فیلسوفان انگلیسی اوایل قرن شانزده بود بدترین حکم مرگ از جانب قضات انگلستان برایش صادر می شود: او(مور) را به دار بکشید و زنده زنده چهار شقه کنید، اما پادشاه انگلستان این حکم را تغییر داده و دستور داد که او را گردن بزنند و در نهایت او را با تَبَر گردن زدند؛ به همین ترتیب گالیلوگالیله محض اینکه خورشید محوری را اعلام کرد از طرف کلیسای رُم تحت پیگرد قرار گرفت و در نهایت وادار شد تا در پای پاپ سر تعظیم فرود آورده و اظهار ندامت کند؛ اسپینوزا نیز در قرن هفده به حکم ارباب کنیسه از جامعه یهودیان چنان رانده شد که هیچ کسی حق نداشت به اسپینوزا غذا و پناه بدهد و یا با او هم صحبت شود؛ مارتین­لوتر نیز به حکم اعتراض و اصلاحات دینیِ که در دین مسیحیت پیش می­کشید زندگی آرامش را از دست داده در سایه شاهان و شاهزاده­گان زندگی می­کرد؛ بر محمد خاک و خاکستر می پاشیدند و ناسزا می­گفتند؛ عیسی را به صلیب کشاندند؛ و همین طور هزاران نمونه تاریخی دیگر نیز وجود دارد که نشان می دهد هر که بیشتر می دانسته خوشبختی، سعادت و آرامش زندگی­ش بیش از دیگران به خطر مواجه بوده است.

البته شک کردن در این سخن که آیا واقعاً دانش مایه خوشبختی و سعادت انسان است، صرف بر اساس شواهد تاریخی که من ذکر کردم جدی نیست بلکه به دو لحاظ دیگر نیز جدی است:اول اینکه خود همین آدم­های معتبری دینی و فلسفی و علمیِ که از آنها بعنوان بدبخت­ها یاد کردیم اکیداً گفته اند دانش پیوند ناگسستنی با سعادت و خوش بختی انسان­ها دارد؛ پیامبر اسلام با جهالت عرب دوران جاهلیت مبارزه می­کرد و از همین رو بود که دشمنانش را در ازای آموختاندن سواد/مهارت نوشتن به مسلمانان عفو می کرد؛  سقراط با جهل یونانی مبارزه میکرد و از همین رو می گفت کل دانایی من در این است که«میدانم که نمیدانم» و جهل دیگران در این است که«نمی دانند که نمیدانند»، مسیح سر صلیب از خداوند برای قاتلین­اش به دلیل جاهل بودن شان طلب مغفرت می کند. هینطور سایر دانشمندان و متفکرین و پیامبران نیز هر گونه سختی، حتی تکه تکه شدن تن شان را قبول کرده اند اما از موضع/جستجوگری علمی و فکری شان عقب ننشسته و اظهار ندامت نکرده اند. دوم اینکه شما در دور-و بر تان عملاً شاهدید که انسانهای صاحب سرمایه و امکانات نسبت به آدمهای داناتر، هم برخوردارترند و هم محترم­ترند و هم مغرورتر و آزادترند و هم باثبات­تر و امن­ترند و هم شادتر و سالم­تر اند. مثلاً خیلی دیده­ام سرمایه دارانی را که در هرم موقف­های اجتماعی بر مواقف داناترین افراد سایه می افکنند. همینطور بسیار دیده­ام تحصیل کرده­های را که چون از امکانات بیشتر زندگی و درآمد بالا برخوردارند از موقف و احترام اجتماعی بالا نیز برخوردارند. به هرحال امکانات بیشتر زندگی دایره صلاحیت­ها را گشادتر کرده و امکان اِعمال محدودیت­ها و محرومیت­ها را کاهش داده و در نهایت زندگیِ منهای دانش را برای صاحبان امکانات بطور تجربی و عملی به یک زندگی برتر و خوشبخت­تر تبدیل میکند. اما محدودیت­ها­، محرومیت­ها و فشارها نابود نمی شود بلکه مستقیماً نصیب حال نادانان و دانایانِ محروم از امکانات می شود. مثلاً من خیلی وقت­ها می­بینم؛ کودکان با تمام اشتیاق می­خواهند به میل فردی­ خودشان بازی کنند، بگویند، بخندند، بخوانند، بنویسند، رفتار کنند، شادی کنند، بگردند، دوستی کنند و... اما معلم، والدین، ملا و بزرگسالان نمی­پسندند و مستقیماً بر آنها اعمال محدودیت کرده و در نتیجه آنها را محروم می­کنند. از همین رو آنها در اثر تکرار این گونه تحمیل خواست یاد می­گیرند تا فراتر از حلقه­قرمزهایی که معلمین، والدین، ملاها و بزرگسالان برای شان تعیین می­کنند نه بخواهند، نه بگویند، نه بخندند، نه بخوانند، نه بگردند، نه ببینند، و نه.... البته نوجوانان و جوانان نیز خیلی وقت­ها می­خواهند به خواست فردی خودشان برگزینند، بگویند، بشنوند، ببینند، بخندند، بدانند، بخوانند، بپرسند، بیاندیشند، بیاموزند، بپوشند، بگردند، بیارایند و... اما متاسفانه در جهت ناروایی و بی احترامی به ارزش­های اجتماعی، دینی و تاریخی – فرهنگی قرار می­گیرد و از همین رو نوجوانان و جوانان نیز در گفتارها، کردارها و افکارشان از طرف بزرگترها(صاحبان نان و نام و صلاحیت) مورد اعمال محدودیت و محرومیت قرار می­گیرند. به همین ترتیب بزرگسالان نیز باید در تمام فعالیت­های ذهنی و عملی­شان حساس باشند تا از دایره قرمزهای تعیین شده عبور نکنند بطوریکه آنها نیز مطابق با همان منطق کودکان و نوجوانان و جوانان عمل کنند اما با این تفاوت که بزرگسالان باید حساس باشند تا در درجه نخست به خواست خدا، رضایت خدا و برای خدا فکر کنند، باور کنند و عمل کنند و در درجه دوم به خواست و رضایت قدرت حاکمه عمل کنند، نه در جهت خلاف آن.

به هرحال من هرچند که خوب می دانم: زندگی = تجربه امکانهای آدمی، فارغ از هر گونه ثواب-و گناهی. و دانایی(دانش) = گشایش امکانهای آدمی، فارغ ازهر صواب-و خطایی- اما هرچه بیشتر بر واقعیت­های از نوع فوق آگاه می شوم در این سوال­ها جدی­تر غوطه می خورم که چه رابطۀ حقیقییِ بین دانش و زندگی وجود دارد؟ آیا واقعا این درست است که سقراط می گفت دانش فضیلت است؟ آیا واقعاً ما و شما به حق می گوییم که دانش کلید خوشبختی و سعادت ما است؟ آیا واقعاً آنطوریکه ما تصور می کنیم دانش همچون پدیدۀ جادویی حلال تمام مشکلات ما خواهد بود؟ اگر به قول کمونیست­های سابق کور(خانه)، کالی(لباس) و دودی
(نان) نداشته باشیم بلکه بجای آن مغزهای مان مملو از دانایی های علمی و فلسفی و دینی باشد آیا می توانیم آزاد، آرام و خوشبخت باشیم؟و... راستی اگر پرسش­های فوق را از شما بپرسم چه پاسخ می دهید؟ لطفاً پاسخ های تان را به آدرس ایمیل همین نشریه ارسال کنید.