دین و زندگی
طی این چند روز گذشته و بخصوص روز پنج شنبه 25قوس 1389 که عاشورا بود، فضای کابل و بخصوص غرب کابل به الحاظ گوناگون برای آدمهای که معتقد به دینداری عقلانی اند به شدت مسئله برانگیز، حیرتزا و تفکربرانگیز بود. اما برای آدمهای که معتقد به دینداری عاطفی اند یا بهتر بگویم عادت به دینداری عاطفی دارند، به شدت جذاب، احساساتی و عاطفی بود؛ بطوریکه متدینان شیعی مذهب همگان و بخصوص جوانان و کودکان در این روزها دسته دسته، سیاه پوشیده، اشک ریزان، قمه زنان، زنجیرزنان و سینه زنان در مساجد تجمع کرده و از آنجا در خیابانها می ریزند و به اجرا و نمایشات مذهبی شان می پرازند؛ از هر سو صدای نوحه و ناله و روضه و توصیه ها و تلقینات مذهبی و دینی سر میدهند. همه جا را با تکههای سیاه و سرخ و سبز تزئین می نمایند. درهمه جا پرچمهایِ با شعارهای «یا حسین، یا علی، یا ابوالفضلالعباس و...» را به اهتزاز در می آورند. تقریباً همگان به اندازه توانشان از چای شیرین و شیر و خرما گرفته تا گوسفند و گاو و پول نقد نذر میدهند و.... اما در میان این همه آنچه برای من حیرت زایید و مسئله برانگیخت این بود که می دیدم در جاهای فقیر نشین شهر بخصوص غرب شهر تعزیه داری خیلی شورانگیزتر، زمانبرتر و عاطفیتر از جاهای برگزار می شد که در آنجا اغنیا زندگی می کنند؛ انگار تعلقیت روانیِ فقرا به شعایر دینی-مذهبی به مراتب بیشتر از تعلقیت اغنیا است. مثلاً متدینان شیعی مذهبِ فقیر حتی اگر عیال شان اولیه ترین لوازمات زندگی مانند نان و لباس را هم نداشته باشند، نذر امام را بعنوان یک تکلیف جبری حتی به قرض هم اگر شده، می پردازند؛ نمونهای از میان هزاران مورد برای تان ذکر کنم: مادر کلان عبدالله که یکی از همسایههای در به دیوار من است، شب هشتم محرم بخاطر جلب رضای خدا و امامان، بیش از چهار کیلو گوشت را بین همسایه هایش بعنوان نذر تقسیم کرد. او هفت نفر عیال دارد؛ چهارفرزند خرد سال و سه تن زن و مرد بزرگ سال. وضعیت زندگی این فامیل هفت نفری به لحاظ معیشتی به شدت بد است. من واقعاً نمی دانم او مقدار پولی را که صرف خرید گوشت نذری کرده بود از کجا کرده بود؟ چون؛ طی دو سالی که در همسایگی در به دیوارش زندگی می کنم ندیدهام آنها لباس نو/باکیفیت پوشیده باشند، نان لذیذ/پرانرژی خورده باشند، خانه آرام و بی منت نشسته باشند، هوسهای تفریحی کرده باشند و برای سایر امکانات زندگی تپیده باشند. آنها در یک حویلی صرف یک اتاق پنج متری را اجاره کرده و در آن عیالش را از گرما و سرما حفظ می کنند. وقتی به کودکان این فامیل هفت نفری نگاه کنیم وحشت فقر و نداری در چهرۀ آنها به شدت موج میزند. اما مادرکلان عبدالله با پناه گزینی عاطفی به دین و مذهب به شیوه نذردهی، مشارکت در مراسم مذهبی، عبادت و دعا و... نه تنها وحشت و رنج فقر و نداری را برای خودش قابل تحمل می سازد بل حتی فقر و نداری اش را فراموش نیز می کند. مثلاً مادر کلان عبدالله چشم دید مستقیم و عینی اش را از اینکه دختران و پسرانش لباس، نان، میوه، خانه و... ندارند فراموش می کند اما نذر امام هشتم را هرگز فراموش نمی کند. چرا؟ این تعلقیت عمیق عاطفی به امامان بعنوان تجسمات مقدس دینی و مذهبی ریشه در چه دارد که مادر کلان عبدالله را وا میدارد تا هرگز به خاطرش نیاورد که عیالش در یک سال چهار کیلو گوشت در خانه نخورده است، آنگاه او چطور چهار کیلو گوشت را بعنوان نذر امام هشتم به همسایههایش که وضعیت زندگی شان از او خوبتر هم هست تقسیم میکند؟ چه ذهنیت/نیتی در پس این کنش دینی-مذهبی وجود دارد که مادر کلان عبدالله محرومیت پسربچهها و دختربچههایش از لباس و نان و خانه و آرامش روانی و... فراموش می کند اما نذر امام هشتم را می پردازد؟
دقت کنید به پاسخ این پرسشها از زبان خود مادرکلان عبدالله. البته این گفتگو به لهجه هزارگی صورت گرفته است که من در ذیل آنرا به لهجه نوشتاری دری معمول تبدیل کرده ام.
«عمه شما چقدر گوشت را نذر کرده بودید؟ / ما با سایر عقارب مان پول جمع کردیم و گاو کشته بودیم. / شما شخصاً چقدر پول پرداخته بودید؟ / ما تقریباً هزار افغانی. شما این نذر را به چه نیتی انجام داده بودید؟ / برای ثواب، برای رضای خدا که بلاها را از سر ما دفع کند، بخاطر امام حسین که از ما راضی باشد و در وقت مشکلات به کمک ما بشتابد. / ثواب این نذر در زندگی شما چه خواهد بود؟ / ثواب آن نزد خدا است که، قبول میکند یا نمیکند./ فکر نمی کنی اگر این یک هزار افغانی را برای دو سه کودک تان کفش زمستانی می خریدید بهتر و خوب تر بود؟ / خوب بود! ولی نمی شود آدم خدا و امامان خود را فراموش کند. / چرا نمی شود، مثلاً من فراموشش نکرده ام! / هاها، شما تَقَلی می کنید. / شوخی کردم. ولی به راستی عمه، چرا نمی توانیم خدا و امامان را فراموش کنیم؟ / چون ما بخاطر خدا و امامان زنده هستیم و به قوت آنها زندگی می کنیم. خداوند همه چیز را به خاطر آنها خلق کرده است....»
آنچه در سخنان مادرکلان عبدالله تأمل برانگیز بوده و ارزش اندیشیدن را دارد این است که سخنان هرچند عامیانۀ او بازتاب جامع و فراگیر از نگاه او به زندگی و دیدگاه جهان شناختی و انسان شناختی او میباشد. بطوریکه او به لحاظ جهان شناختی همچون انسانهای عصراساطیر، عالم را پر از نیروهای مرموز خیر/شر میداند که تمام اتفاقات و رخدادهای عالم را اداره و کنترول می کنند. برای او همه چیزهای زندگی انسان اعم از خوب و بد، زشت و زیبا، رنج و شادی، خوشبختی و بدبختی، فقر و دارایی و... شدیداً وابسته است به اینکه آیا نیروهای مرموز خیر/شر در عالم از او رضایت دارد یا خیر؟ اگر نیروهای مرموز خیر/شر در عالم از او رضایت داشته باشد او در زندگی اش به لطف نیروهای مرموز خیر/شر از شر بلاهای غیبی و عینی مصئون خواهد بود. اما اگر نیروهای مرموز خیر/شر از او رضایت نداشته باشد او هرگز با ارادۀ خودش قادر به دست یابی به خواستها و آرزوهایش نخواهد بود و از هیچ گونه امنیتی هم در زندگی عملیاش برخوردار نخواهد بود. فقر و نداری اش ناشی از بی توجهی و کم لطفیِ نیروهای مرموز خیر است. مرگ جوانش هشدار غضبناک نیروهای مرموز خیر/شر است. تصادف خیابانی اش هشدار خدا است. پیروزی جبهۀ مورد حمایتاش لطف خدا و کمک حضرت عباس و امام حسین و امامان دیگر است و همینطور الی آخر. از همین رو است که او بخاطر مصئون داشتن اهل-و عیالش از بلاهای غیبی و عینی که هر دو از اداره و کنترول او خارج است، اعمالی را که به جلب رضایت نیروهای مرموزِ خیر/شر می انجامد در صدر برنامه های زیستی اش قرار میدهد؛ برای او هیچ اهمیت ندارد که دختران یا پسرانش لباس یا نان یا خانه ندارد اما این امر خیلی اهمیت دارد که نیروهای مرموز خیر/شر از او رضایت داشته باشد. چون او از یک سو زندگی را اساساً «لطف» و «عطای» همین نیروهای مرموز خیر/شر میداند: «...ما بخاطر خدا و امامان زنده هستیم و به قوت آنها زندگی می کنیم» و از سوی دیگر خودش را موجودی محکومی می داند که عاری از هر نوع منیت قدرتمندِ مستقل می باشد.
زندگی را «لطف» نیروهای مرموز خیر/شر، و انسان را موجودی عاری از منیت مستقل دانستن، اساساً نگرش جهان شناختی و انسان شناختیِ اساطیریِ نخستین می باشد. در نگرشهای اساطیریِ نخستین است که:
1. جهان به دو بخش فرمانروا و فرمانبردار تقسیم می شود. فرمانروایانِ جهان را دو نیروی مرموز خیر/شر تشکیل می دهند و فرمانبرداران جهان را نیز دو نوع موجوداتِ حیه جان و غیرحیه جان تشکیل میدهند. در میان تمام فرمانبرداران عالم هیچ نوعی از موجودات قادر به فهم این نیست که نسبت به رخدادهای عالم پروایی داشته باشند. اما انسان این توانایی را دارد تا از رخدادهای عالم دور-و برش بپرسد«چیست؟ چرا؟ و چگونه؟». از همین رو است که اولاً به دلیل اینکه انسان نسبت به رخدادهای دور-و برش «پروا» دارد زندگی(عالم زیستی) انسان شامل تمامی رخدادهای می شود که در محیط زیستی او رخ میدهد و دوماً جدال نیروهای خیر/شر متمرکز می شود برزندگی انسان، که در نتیجه آن زندگی انسان میدان جدال بین نیروهای خیر و شر به حساب می آید. از باب نمونه در افسانههای شفاهی یکی دو نسل پیش در هزاره جات علل زلزله را این چنین شرح میدهند: «زمین روی شاخ های گاو ماهی استوار است. گاوماهی زمین را گاه روی شاخ چپ و گاه روی شاخ راست نگهمیدار. او زمانیکه زمین را به دلیل خستگی از روی شاخ چپ به راست یا از شاخ راست به چپ انتقال داد، زمین می لرزد که همین لرزش را ما زلزله می نامیم.»
2. ادارۀ عالم در نگرشهای اساطیری به هیچ وجه به ارادۀ نیروی واحد و یکتا صورت نمی گیرد بل بواسطه نیروهای متعدد صورت می گیرد؛ بطوریکه هر نوعی از موجودات بواسطۀ یک نیرو که در اصطلاحات اساطیری آنرا ربالنوع می گویند اداره می شود. مثلاً در اساطیر مصر باستان توت خدای دانش، اُزیریس خدای مرگ، تَوِرِت خدای زایمان و کودکان، نوت خدای آسمانها، سِبِک خدای آب و... است. پیچیدگی تعدد نیروهای اداره کننده فقط محدود به قلمرو خدایان نیست بلکه تعدد این نیروهای اداره کننده در نگرش اساطیری، به معنی پیچیدگی و رازآلودگیِ رخدادهای زندگی انسانها نیز است، که بحث جداگانهی است.
3. نیروهای اداره کنند در همه جا حاضر بوده و حیثیت نظارتی و مراقبتی از رخدادها را دارد.
4. ارتباط انسان با واقعیتهای عینی و نیروهای رازآلود هیچ گاه عقلانی، تصرف گرایانه و معرفتی نیست بلکه همیشه تخیلی، عاطفی/احساسی و مبتنی بر خودباختگیِ زیبا گرایانه می باشد.
رد همین نگرشهای جهان شناختی و انسان شناختیِ اساطیریی نخستین را می توان هم در برداشتهای جهان شناختی و انسان شناختی مادرکلان عبدالله بلکه در هر نوع دینداری عاطفی دینداران دریافت و هم در کنشهای شعاییریِ دینی-مذهبی آنها. مثلاً نذر دادن مادرکلان عبدالله بخاطر جلب رضای خدا و امامان در عین فقر و نداریِ شدیدی که قادر به تأمین لباس برای کودکانش نیست، دقیقاً یک کنش اساطیری بلکه شبه اساطیری است که از یک سو ناشی از تعلقیت عمیق عاطفی-تخیلی او نسبت به خدا و پیشوایان دینی-مذهبی اش می باشد – هرچند که در ادبیات دینی ما این حس تعلقیت را ایمان نام می نهند اما در اینجا ایمانی در میان نیست بلکه یک نوع تعلقیت ترس مدار و عادتی در میان است- و از سوی دیگر ریشه در ناخودآگاه تاریخی-افسانهییِ قبیلهیی دارد که بین نذر و سعادت زندگی پیوند ناگسستنی می بیند. همینطور است ادبیات و فرهنگ تودهایی عزا داریها، نوحه سراییها، سخنرانیها، سینه زنیها، گریه و زاری کردنها، قربانیها، عبادات و.... آدمهای که دینداری عاطفی دارند. فقط تفاوت در این است که در ادبیات و فرهنگ تعزیه داری دینی-مذهبی ما جای شخصیتهای اساطیریی مرموز و فراطبیعی مانند توت، اُزیریس و... را انسانهای مرموز شدۀ دینی-مذهبی اما طبیعی مانند محمد، علی، حسین، و... گرفته است.
نتیجه: رویکرد عوامانه بلکه روشنفکرانۀ دینی-مذهبی و ادبی-فرهنگی ما نسبت به رخدادها و واقعیتهای عالم زیستی ما شدیداً با بینش اساطیری نخستین عجین شده و درهم آمیخته است. این درهم آمیختگیِ رویکرد دینی-مذهبی با بینش اساطیریِ نخستین باعث شده تا از یک سو تمام گرایشات فکری ما آمیخته با افسانهها و پندارهای تخیلیِ کاذب باشد و از سوی دیگر هرگز نتوانیم نسبت به رخدادها و واقعیتهای اجتماعی، سیاسی، دینی، مذهبی و.... دور-و بر مان با بینش و روش علمی و فلسفی برخورد کنیم. بنا بر این ما شدیداً نیازمند افسانه زدایی از سراسر واقعیت های زندگی اجتماعی مان بخصوص در حوزههای دین و مذهب و گرایشهای علمی و فلسفی هستیم.
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم