در بارۀ فلسفه

من و ناصر اولين بار در خزان سال 1386 در يكي از كتاب فروشي هاي شهر كابل در هنگامي كه او كتاب اعترافات اثر اگوستين قديس را مي خريد، با هم آشنا شديم. در اول با توجه به ظاهر كاملاً روستايي و ملايي او اصلاً باورم نمي شد، او چيزي حتي از مبادي فلسفه بداند؛ چه رسد به اين كه او شاهكار ديني- فلسفي اگوستين (اعترافات) را بداند. اما به هر حال از آنرو كه او اثر اگوستين و چند كتاب ديگر را با تمام خونسردي و جديت در دست گرفته بود، احساس مي كردم در فلسفه ـ كه رشته دانشگاهي من است - فرد قابل حساب است و بايد ازش چيزي آموخت. اما از آنرو كه تيپ اش را مي ديدم، احساس مي كردم از آن طلبه هاي است كه اثر اگوستين را همچون ابزاري براي زينت شأن خود مي خرد.

اما حدس و گمانهاي باب و نابابم را در مورد خودش در اولين گفتگوي كه در همان كتاب فروشي با هم انجام داديم تكذيب كرده و خودش را برايم اين چنين آشكار ساخت:

احمدي: ببخشيد برادر! ممكن است خود را معرفي كنيد؟

ناصر: بله! اسم من ناصر است و اهل يكي از روستاهاي دور افتاده هزاره جات.

احمدي: شغل تان چيست؟

ناصر: شغل ثابتي ندارم؛ گاه معلمم، گاه دهقانم، گاه كارگرم و اكثراً بي كارم.

احمدي: تحصيلات تان در چه سطح است؟

ناصر: چون تحصيلات آكادميك ندارم از اين رو تحصيلاتم بي سطح و سقف است.

احمدي: با مطالعه كردن حتماً عادت داريد، درست است؟

ناصر: بله! اما نه چندان زياد.

احمدي: بصورت كلي كدام موضوعات و كتابها را بيشتر براي مطالعه ترجيح مي دهيد؟

ناصر: بيشترينه مسائل و دانش هاي ديني و فلسفي را.

احمدي: فلسفه چقدر خوانده ايد؟

ناصر: منظورت از خواندن فلسفه را نفهميدم.

احمدي: منظورم اين است كه چقدر فلسفه مطالعه كرده ايد؟

ناصر: تا اين حد فهميده ام. اما منظورت را از كاربرد عبارات «مطالعه فلسفه» و «خواندن فلسفه» را نفهميدم، يعني «خواندن يا مطالعه فلسفه» يعني چه؟

احمدي: يعني چقدر دانش هاي فلسفي اندوخته ايد؟

ناصر: اگر ناراحت نشويد، من به درستي پرسشهاي شما به ترتيب دلايل ذيل شك دارم؛ اولاً پرسش «چقدر فلسفه خوانده ايد؟» معناي اصيل فلسفه را نيز تحت تاثير قرار داده و آنرا جعل مي كند. مثلاً فلسفه در اصيل ترين و ساده ترين معنايش «دوست دار دانايي» از رهگذر پرسش گري هاي مداوم است در حاليكه فلسفه با توجه به پرسش «چقدر فلسفه خوانده ايد؟» بيشتر «مجموعه داناييِ» معنا مي دهد كه مي توان آنرا اندوخت حال آنكه فلسفه اندوختني و خواندني نيست تا من يا كسي آنرا بخواند. و دوماً دانايي در كل و دانايي فلسفي بطور خاص از امورات كمي نيست تا بتوان آنرا اندازه گرفت و در باب آن پرسش «چقدر دانش هاي فلسفي اندوخته ايد؟» به كار گرفت.

احمدي: در كاربرد رايج زبان حتي در دانشگاه ها و كتاب هاي معتبر فلسفي از «آموختن فلسفه» و «اندوختن فلسفه» به كرات استفاده مي شود، اين همه تماماً در اشتباه است؟

ناصر: بله!

احمدي: يعني چه؟

ناصر: يعني اينكه اصلاً مهم نيست «رسم» عام و تام ــ در هر موردي كه باشد ــ چيست چون عام و تام بودن نمي تواند معيار حقيقي و درست بودن نيز باشد. اما حداقل در مورد زبان مهم اين است كه اگر بخواهيد از گزند خطا در فهم حقيقت جهان دور و بر تان در امان بمانيد بايد در كاربرد دقيق كلمات در مسير معناي بنيادين و تصرف بنيادين آنها بيشتر توجه كنيد تا «رسم» عام و تام جاري، ولو اگر ظاهراً حيثيت علمي و دستوري نيز براي آن تعريف شده باشد.

احمدي: منظور از معناي بنيادين كلمات همان معناي نخستين كلمات به لحاظ قدمت تاريخي آن است يا چيزي ديگر؟ و همچنان منظور از تصرف بنيادين كلمات چيست؟

ناصر: بله يك جنبه قضيه همان است كه شما گفتيد؛ يعني بايد دانست كه معناي ريشه اي و نخستين كلمه به لحاظ قدمت تاريخي چه بوده است. اما جنبه مهم ديگر در معناي بنيادين كلمه اين است كه كلمه به كدام سرچشمه و تبار معنايي معناداري اش را مديون بوده و در چه ساحت معنايي چه كاربردي مي تواند داشته باشد.

و در مورد تصرف بنيادين كلمات منظورم بطور خلاصه اين است كه كلمات در حقيقت فقط ماهيت تصريحي و معنايي ندارد ماهيت اصيل كلمات تصرف و اشغال گري در موجودات هستي و هستي موجودات است. مثلاً وقت انسان يا... نام چيز يا شي را نه بصورت كاملاً عادتي و كليشه ي بلكه بصورت فعال و انديشه ورزانه به كار مي بندد، از آنرو كه كلمه جاي شي يا... را در نسبت انسان با شي يا... مي گيرد، انسان در حقيقت شي يا... را از رهگذر كلمه تصرف مي كند. بنا براين كلمه ها صرفاً برچسب ها و نشانه هاي بي روح و جان نيستند كه فقط براي نشانه گذاري به كار رود. بلكه هر كلمه در ذات خود تصرف فعالِ موجودات هستي و هستي موجودات بواسطه انسان است. از اين رو بايد در كاربرد درست كلمات از اين جهت حساس بود كلمه بصورت بنيادين چه قلمروي را در هستي موجودات و موجودات هستي متصرف بوده است.

احمدي: تذكراتي خيلي خوبي بود. اما اگر بحث اصلي را دنبال كنيم، مي توانم بپرسم كه اگر خواندن فلسفه مردود است آيا آموختن آن ممكن است؟

ناصر: متاسفانه كه نه!

احمدي: مگر افلاطون در آكادميش فلسفه آموزش نمي داد؟ مگر در دانشگاه هاي جهان رشته هاي آموزش فلسفه وجود ندارد؟ مگر كانت نمي گفت كه فلسفه تعليم انديشيدن است؟

ناصر: بله تمام آنچه را گفتي درست است. اما افلاطون در آكادميش هيچگاه به كسي فلسفه آموزش نداد؛ اگر دقت كرده باشيد او پس از سقراط اين كار را كرد؛ چرا؟ چون تا زمانيكه سقراط زنده بود، سقراط بر محور خودش «فضا»ي را ايجاد مي كرد كه تمام حاضرانِ در آن فضا، زيستن را همچون آموختن تجربه مي كردند و به همه چيز از چشم پرسش نگاه مي كردند. سقراط اين فضا را در كوچه هاي يونان تلاش مي كرد ايجاد كند. اما با مرگ سقراط، افلاطون اين فضا را همچون يك جامعه خصوصي (آكادمي) بنا كرد. او در حقيقت فضاي را بر محور خودش خلق كرد كه در اين فضا عقل و تفكرش را مدام در معرض پرسش گري هاي جمعي كه همچون خود افلاطون عساكر دانايي و دوست دار دانايي بودند قرار دهد و از اين طريق عقل و تفكرش را در بوته آزمودن هاي مكرر پرسش و پاسخ پخته كند؛ البته دانش جويان افلاطون نيز از اين امتياز بي بهره نبودند. در يك جمله آكادمي افلاطون در حقيقت آموزشگاه فلسفه براي آدمها نبود بلكه انگيزش گاه فلسفه درـ آدم ها و تشديد گاه انگيزشِ بسوي دانايي بود. به همين ترتيب دانشگاه هاي امروزي نيز حداقل در مورد فلسفه مسئوليت آموزش فلسفه را دارا نيست بلكه انگيزش فلسفه را به عهده دارند.

در مورد سخن كانت نيز ميتوانم بگويم كه با فلسفه نمي توان انديشيدن را به كسي آموخت چون آموختاندن از هر جهت امر تكنيكي است در حاليكه انديشيدن ذاتاً غير تكنيكي است. اما با فلسفه مي توان انديشيدن را افروخت.

احمدي: خلاصه اينكه فلسفه نه آموختني است و نه خواندني. درست است؟

ناصر: دقيقاً همين طور است؛ فلسفه چون آموختني نيست خواندني هم نيست.

احمدي: تا كنون فقط به اين جا رسيده ايم كه فلسفه نه آموختني است و نه خواندني. اگر هيچ كدام نيست پس چيست؟

ناصر: حتماً دانشجوي فلسفه هستي كه اين همه فضولي، نه؟

احمدي: فرض كن، آري! اما مي گويي اگر فلسفه خواندني و آموختني نيست، پس چيست؟

ناصر: اگر راست بگويي كه واقعاً دانشجوي فلسفه هستي يا خير، بله مي گويم.

احمدي: بله من دانشجوي سال چهارم فلسفه در دانشگاه كابل هستم.

ناصر: پس تو بايد يك انديشه ورز قابل حساب باشي.

احمدي: نه بابا! من هنوز وارد جاده انديشه ورزي هم نشده ام.

ناصر: فقط كافيست از پرسيدن حتي تا بي نهايت هم اگر مي شود وحشت نكني.

احمدي: از بحث دور نشويم. بالاخره فلسفه اگر ورزيدني و آموختني نيست، چيست؟

ناصر: فلسفه ورزيدني است نه آموختني.

احمدي: پس معناي اين همه كتابي كه فيلسوفان در عرصه فلسفه نوشته اند براي ما چيست؟ شما خود اعترافات قديس اگوستين را خريده ايد.

ناصر: معنايش براي ما اين است كه دانش فلسفي فيلسوفان را در باب مسائل فلسفي و پديده هاي هستي بدانم. اعترافات اگوستين نيز براي من كه خريده ام همين معنا را دارد.

احمدي: شما كه گفتيد فلسفه خواندني و آموختني نيست!

ناصر: بله، گفتم. مگر اشتباه است؟

احمدي: چگونه ممكن است آدم در پي دانستن دانش فلسفي فيلسوفان باشد. اما بگويد فلسفه خواندني و آموختني نيست؟

 ناصر: زمانيكه يك پرسشگرِ به تمام معنا باشيم.

احمدي: مگر پرسشگري در مسيري غير از دانايي و دانش است؟

ناصر: نگفتم و هيچ گاه هم نخواهم گفت كه پرسشگري در مسير غير از دانايي و دانش است بلكه كاملاً بر عكس، داد خواهم زد كه اي مردم اگر مايل هستيد تا بدانيد اول اين را بدانيد كه فقط پرسشگري به دانايي راه مي برد و بس. اما آنچه را مي پرسيم هميشه غير از آنچيزي است كه ميدانيم؛ يا به عبارت ديگر پرسيدن غير از دانستن است. چون پرسيدن ويران كردن است حال آنكه دانستن آباد كردن و اعمار كردن است.

احمدي: پرسيدن ويران كردن چيست؟

ناصر: ويران كردن تمام اصول بديهيِ را كه بنياد هاي يك ساختار معرفتي و يك جهان زيستيِ معنادار و ارزشي - اجتماعي را تشكيل مي دهد. مثلاً اگر بديهي ترين اصل زندگي اجتماعي و ارزشي ما را خدا با مفهوم خاصش در باورهاي ما در نظر بگيريم، با پرسشگري به شيوۀ فلسفي هم مي توانيم حيثيت وجودي او (خدا) را در آگاهي مان از او سلب كنيم و او را از حيث بديهي بودنش بعنوان بنياد يك جهان زيستي يا يك ساختار معرفتي تهي كنيم، و هم مي توانيم مفهوم و معناي ثابت و تابوئي او را در آگاهي مان كاملاً دگرگون و وارونه كنيم. و از اين طريق مي توانيم تمام ساختار معرفتي و جهان زيستي مان را ويران كنيم؛ مگر نه اين است كه يكي از فيلسوفان ــ كه اسمش دقيقاً در خاطرم نيست ــ در باب فيلسوفان گفته بود: فيلسوفان نه بذر مي كارند و نه محصول بر مي دارند بل آنها صرف زمين را شخم مي زند.

احمدي: پس فلسفه «آتش» هيزم آن «پرسش» است و فيلسوف آتش افروزيست كه مدام مي پرسد و ويران مي كند. درست است؟

ناصر: بله! در صورت كه آتش را همچون يك فرآيند بشناسيم.

احمدي: يعني فلسفه يك «فرآيند» است و فيلسوف در اين فرآيند جاري است.

ناصر: بله! دقيق است.

احمدي: اما آتش همچون فرآيند خود را از آتش بودن تهي مي كند. آيا فلسفه نيز همچون فرآيند خود را از فلسفه بودن تهي مي كند؟

ناصر: اتفاقاً برعكس، آتش فقط در شعله بودن و فروزشش آتش است و فروزندگي و شعله وري فقط در يك فرآيند فروزنده و شعله است. يعني فروزندگي و شعله وري نه قبل از فرآيند فروزنده و شعله است و نه بعد از آن.

احمدي: همين فرآيندي كه آتش در آن آتش مي شود چيست؟

ناصر: حركت.

احمدي: مگر حركت را مي توان چيزي غير از نفي خود از مسير گستراندن خود در زمان، تعريف كرد؟

ناصر: ظاهراً نه! اما نفي خود در گستراندن خود ضروتاً به معناي معدوم كردن خود نيست.

احمدي: چرا به معناي معدوم كردن خود نيست؛ مگر آتش پس از آن فرايندي كه در آن آتش بود باز هم آتش است؟

ناصر: نه! اما آتش در فرآيند، فقط خود را در فضا و نسبت ها و امكان هايش مي گستراند نه اينكه آتش بودنش را معدوم كند چون عدم ناممكن است.

احمدي: چرا! مگر فردا براي من و تو عدم نيست؟

ناصر: فردا صرف از آنرو كه تشخص تجربي در آگاهي و تجربه مستقيم و بلاواسطه زيستي ما قرار نگرفته و نمي گيرد، ما آنرا همچون عدم تصور مي كنيم و اين ذاتاً اشتباه و متناقض است چون عدم از آنرو كه عدم است تصور پذير هم نيست.

احمدي: فردا يا در كل آينده چگونه براي شما قابل تصور است؟

ناصر: خيلي ساده من فردا يا زنده ام يا مي ميرم.

احمدي: يعني نه زنده بودنت بصورت يقيني قابل تصور است و نه مرده بودنت و اين در حقيقت بلا تصويري يا همان تصور ناپذيري است. مگر نه؟

ناصر: فكر نمي كنيد يكي از آنها ــ مرگ و زندگي ــ مرا در بر خواهد داشت؛ ممكن مرگ و ممكن هم زندگي؟

احمدي: چرا! درست است.

ناصر: پس در اين صورت آينده يك «امكان»ي است براي وجود من. درست است؟

احمدي: بله! آينده يك امكان است براي وجود شما فقط از آن حيث كه «اتفاق»ي در آن بيافتد.

ناصر: بله! اما ممكن است «اتفاق»ي رخ ندهد؟

احمدي: برحسب تجربه عيني ما، نه! اما بر حسب مفهوم آينده همچون امكان مي توان گفت، بله!

ناصر: در هر دو صورت اتفاق رخ دادني است حتي اگر اتفاقي رخ ندهد باز هم اتفاقي رخ داده است. بنا براين آينده في الذاته همچون امكان، مطلق است و از اين طريق اگر آينده را همچون بخشي از زمان مطلق بخوانيم مي توانيم زمان را در كليتش نيز همچون امكان مطلق بخوانيم. مگر نه؟

احمدي: اگر اكنون و گذشته ي نمي داشتيم، بله! اما حالا كه اكنون و گذشته نيز داريم نمي توانيم زمان را در تجزيه پذيري آن به سه بعد، مطلق بخوانيم.

ناصر: زمان براي كسي يا چيزي آينده، حال و گذشته است يا نه براي خودش؟

احمدي: هم براي چيزها و كسان و هم براي خودش. چون چيزها و كسان نيز بيرون از زمان نيست.

ناصر: درست است. اما زمان در هر دو صورت يعني هم براي چيزها و كسان و هم براي خودش به ترتيب گذشته حال بوده و حال آينده بوده و آينده نيز گذشته. و اين در حقيقت نه گذشته است و نه حال است و نه آينده است بلكه فقط يك چيز است كه از همين طريق همه چيز و از جمله خودش را در بر دارد و آن «زمان» است.

احمدي: پس زمان كليتِ فراگيري است كه فراسوي آن چيزي نيست. درست است؟

ناصر: نه! چون اگر حتي «نيست»ي را هم در فراسوي زمان قائل شويم آن «نيست» باز هم هست اما خارج از دايره زمان، كه در اين صورت زمان را از فراگير بودن تهي است. در حاليكه چون تصديق كنيم كه زمان كليت فراگير است در اين صورت نمي توانيم از هست و نيست در فراسوي زمان سخن بگوييم. يعني هر «هست» و «نيست» فقط مشروط به زمان و درــ زمان هست و فقط مشروط به زمان و درــ زمان نيست.

احمدي: شما پيشتر گفتيد زمان امكان است، و اكنون مي گوييد اصطلاح فراسوي زمان بي معني است، در اين صورت زمان را از معناي «امكان» بودنش تهي نكرده ايد؟

ناصر: من دقيق متوجه نيستم، چگونه؟

احمدي: بطوريكه اگر زمان امكان باشد، چگونه مي توانيم بي معنايي فراسوي زمان را خارج از امكان بدانيم؟ آيا در اين صورت يك امكان (فراسوي زمان) را در زمان سد نكرده ايم؟

ناصر: خيلي خوب! آيا مي توانيم فرض كنيم كه فراسوي زمان يا «هست»ي هست و يا «نيست»ي نيست؟

احمدي: بله! مي توانيم در فراسوي زمان «هست» يا «نيست»ي را فرض كنيم.

ناصر: آيا امكان دارد فراسوي زمان چيزي باشد؟

احمدي: بله!

ناصر: به همين ترتيب آيا مكان دارد فراسوي زمان چيزي نباشد؟

احمدي: بله! امكان دارد.

ناصر: پس هم «هست» و هم «نيست» هر دو امكان دارد و خارج از امكان نيست؟

احمدي: چنين مي نمايد.

ناصر: يعني ما نمي توانيم غير از مجراي امكان و دايره امكان «فراسوي زمان» را فرض كنيم. درست است؟

احمدي: بله!

ناصر: اگر «فراسوي زمان» فقط درــ زمان فرض پذير است، پس در اين صورت فكر نمي كنيد زمان به معناي امكان، فراسويش را در خودش دارد و فراگير، يكي و واحد است؟

احمدي: چنين مي نمايد.

ناصر: اگر چنين باشد آيا اصطلاح «فراسوي» ضرورتي در درون يك امر واحد و فراگير دارد؟

احمدي: شايد نه! اما بالاخره فراسويي هم هست و ما بايد مدام در اين پرسش راز آلود و توهم زا غوطه بخوريم كه چه چيز هست و چه چيز نيست؟

ناصر: بله! اما فلسفه ذاتاً خطر كردن براي غوطه خوردن در همين پرسشهاي راز آلود و توهم زا است و اين بس خطرناك است.

احمدي: واقعاً جسارت فيلسوفان قابل تقدير و تحسين است كه هميشه در خطر توهمات زيسته اند.

ناصر: بله! دقيق است.

احمدي: به چه معنا دقيق است؟

ناصر: به اين معنا كه معمولاً توهم دامن گير انسانهاي است كه آن انسانها از يك سو برخلاف تمايل بنيادين شان (چيرگي و تصرف معرفتيِ راز آلودگي هستي) خود را از احاطه و تصرف معرفتي راز آلودگي هستي عاجز مي يابند و از سوي ديگر جسورانه مدام در آن راز و توهم غوطه بخورد. و خطر براي اين انسانها آنگاه است كه همه چيزش را در غوطه خوردن در راز آلودگي هستي غير قابل يقين و اعتماد يافته، از دست بدهد و چيزي جز احساس غوطه خوردن در توهم و پرسش برايش باقي نمانده باشد.

احمدي: مي شود همين غوطه خوردن در توهم و راز آلودگي را فلسفه ورزي دانست؟

ناصر: بله، چرا نه!

احمدي: ازاين غوطه خوردن در توهم و راز آلودگي هستي عايد انسان چيست؟

ناصر: من خود كه تجربه ندارم. اما تحقيقاً ميدانم كه از اين غوطه خوردن براي انسان «رهايي» و «دانايي» حاصل مي آيد كه دانايي آن قابل آموختن و آموختاندن است اما رهايي آن نه.

احمدي: پس منظورت از آموختن دانش فلسفي فيلسوفان همين دانش عايد شده از غوطه خوردن در توهم و راز آلودگي هستي و پديده هاي آن است؟

ناصر: بله! اما معذورم كه نمي توانيم مفصل صحبت كنيم. چون من بايد بروم و به كارم برسم.

احمدي: خيلي خوب! مسير تان كدام طرف است؟

ناصر: برچي.

احمدي: پس هم مسير هستيم و مي توانيم از فرصتي كه در مسير راه داريم  با هم بيشتر صحبت كنيم.

ناصر: تا كجاي برچي مي رويد؟

احمدي: تا آخرين ايستگاه بس ها.

ناصر: من نيز همچنان. فقط اجازه دهيد من حساب كتاب هايم را پرداخت كنم.

احمدي: نويسنده اين كتابِ كه خريده ايد كيست؟

ناصر: قديس اگوستين

احمدي: او يك فيلسوف مؤمن به دين مسيح است، درست است؟

ناصر: شايد! چون محققان و عالمان فلسفه او را در رديف فيلسوفان قرار مي دهد.

احمدي: شما او را چقدر مي شناسيد؟

ناصر: هيچ

احمدي: چرا؛ مگر همين كه از قول عالمان و محققان فلسفه مي دانيد كه او يك فيلسوف است، دانايي در مورد او نيست؟

ناصر: فرض كن من يك عالم و محقق انديشه هاي اگوستين هستم. اگر شما از قول من مي شنويد يا مي خوانيد كه اگوستين يك فيلسوف مؤمن است، در اين صورت قول من براي شما از اعتبار دانايي برخوردار خواهد بود؟

احمدي: اگر شما واقعاً يك محقق يا عالم انديشه هاي اگوستين باشيد، بله! قول شما در باب او براي من از اعتبار دانايي برخوردار خواهد بود.

ناصر: آنچه قول مرا براي شما اعتبار دانايي مي بخشد چيست؟

احمدي: همين كه قول شما از پشتباني استدلال هاي تحقيقي و علمي برخوردار خواهد بود.

ناصر: اما آيا هيچ معياري براي سنجش درست بودن استدلال هاي من براي شما وجود خواهد داشت؟

احمدي: بله! نخست بايد استدلال هاي شما متناسب با واقعيت انديشه او باشد. دوم بايد استدلال هاي شما از عموميت مكاني و زماني برخوردار باشد. سوم بايد استدلال هاي شما مبرا از تناقض دروني باشد. و چهارم بايد استدلال هاي شما در مسير فهم اگوستيني باشد.

ناصر: فكر مي كنيد كسي كه محقق انديشه هاي اگوستين يا هر فيلسوفي ديگر باشد، در سير تحقيق خودش در جستجوي چيست؟

احمدي: مسلم است كه  در جستجوي درك درست يا حصول دانايي درست از همان فيلسوف است.

ناصر: خيلي خوب. اما معيارهاي سنجش درستي و نادرستي دانايي حاصل شده از يك فيلسوف چيست؟

احمدي: چهار موردي كه پيشتر ذكر كردم.

ناصر: در موارد مذكور شما گفتيد كه استدلالها بايد با واقعيت انديشه يك فيلسوف تناسب داشته باشد، بايد عموميت زماني و مكاني داشته باشد، مبرا از تناقض دروني باشد و در مسير فهم همان فيلسوف باشد. اما فكر نمي كنيد اگر كسي - محقق يا مخاطب محقق- معيارهاي فوق الذكر براي سنجش درستي و نادرستي دانايي يا فهم حاصل شده از يك فيلسوف را در اختيار داشته باشد، او به اندازه خود فيلسوف بر انديشه هاي آن فيلسوف واقف است و ديگر بي نياز از تحقيق مي باشد؟

احمدي: بله! دقيق است.

ناصر: اما اين معيار مي تواند در اختيار كسي غير از خود فيلسوف باشد؟

احمدي: بله! در اختيار محققان و پژوهندگان همان فيلسوف نيز مي باشد.

ناصر: خيلي خوب! شما پيشتر تصديق كرديد كه اگر محققان و پژوهندگان معيار هاي فوق را در اختيار داشته باشد، به اندازه خود فيلسوف بر انديشه هاي آن فيلسوف واقف شده است و در اين صورت بي نياز از تحقيق در باب آن فيلسوف نيز شده است. اما اين نكته را نيز تصديق مي كنيد كه او(محقق) ديگر محقق انديشه هاي يك فيلسوف نيست؟

احمدي: بله تصديق مي كنم.

ناصر: پس اگر او محقق نيست، چيست؟

احمدي: شايد او خود يك فيلسوف است.

ناصر: با توجه به اين كه هم فيلسوف و هم محقق انديشه هاي فلسفي هر دو در جستجوي حصول دانايي از حقيقت اند، چه تفاوتي مي تواند بين آنها وجود داشته باشد؟

احمدي: به نظر مي رسد بارزترين تفاوت بين آنها در اين است كه محقق انديشه هاي فلسفي در مسير فهم حقيقت، آنچنانكه انديشيده شده تحقيق مي كند حال آنكه فيلسوف در مسير فهم حقيقت، آنچنانكه نا انديشيده است تحقيق مي كند.

ناصر: يعني محققِ انديشه هاي فلسفي در جستجوي آن است كه فيلسوف در باب حقيقت چه گفته است؟ در حاليكه فيلسوف در جستجوي آنست كه حقيقت چه هست؟ درست مي گويم؟

احمدي: دقيق است.

ناصر: اما آيا فكر نميكنيد اين بدان معنا باشد كه هر دو تيپ در يك امر مشترك است و آن اين كه هر دو تيپ نسبت به حقيقت جاهل است.

احمدي: اگر حقيقت را در هيئت معرفت انساني با معيار هاي معرفتي سنجش كنيم در آن صورت نه فيلسوف و نه محقق انديشه هاي فلسفي نسبت به حقيقت كاملاً جاهل نيست.

ناصر: آنچه معيار سنجش حقيقت يك امر را تشكيل ميدهد مي تواند غير از خود حقيقت باشد؟

احمدي: معلوم است كه نه!

ناصر: پس اگر حقيقت را در هيئت معرفت نمي توان تقليل داد، در اين صورت محققان و پژوهندگان كه در جستجوي حقيقت يك امر اند، حتماً بر حقيقت همان امر جاهل اند و از همين رو است كه در جستجوي آن اند؟

احمدي: دقيق است.

ناصر: پس اگر محققان و پژوهندگان بر حقيقت يك امر ناآگاه است (با توجه به اينكه پيشتر گفتيم كه معيار سنجش حقيقي بودن فهمِ حقيقت غير از خود حقيقت نمي تواند باشد) بر معيار هاي سنجش درستي و نادرستي «فهم» از حقيقت نيز جاهل نيست؟

احمدي: چرا! چنين مي نمايد.   

 ناصر: خيلي خوب! برگرديم به مسئله اول، و آن اينكه محققان انديشه هاي فلسفي مي توانند معيارهاي را د ر دست داشته باشند كه دانايي حاصل شده شان از انديشه فيلسوف را حقيقي و قابل اعتبار بدانند. با توجه به اينكه گفتيم هيچ معياري جز خود حقيقت براي سنجش حقيقت يا حقيقي بودن دانايي از حقيقت نمي توانيم داشته باشيم. اگر به فرض ما حقيقت انديشه هاي يك فيلسوف را رخداد هاي بنيادي تفكر مانند الهام يا آنچه را سقراط نداي الهي مي گفت و... در نظر بگيريم، ما از كجا بايد بدانيم كه رويدادهاي حقيقي انديشه در وجود يك انديشمند كه شالوده هاي بيان معرفتي آن انديشمند را تشكيل مي دهد چه بوده است، تا بر مبناي آن به اين امر نايل آمد كه فهم ما از آن انديشمند به اندازه فهم او از خود او قابل اعتبار است؟

احمدي: از روي ساخت منطقيِ بيان معرفتيِ همان فيلسوف.

ناصر: ساخت منطقيِ بيان معرفتي يك فيلسوف فقط يك سطح انديشه يا تفكر او مي باشد. بنابراين نمي شود كه ما با تحقيق در يك سطح از انديشه يك فيلسوف حقيقت انديشه او را درك كنيم و معيارهاي سنجشِ درستي و نادرستي فهم انديشه هاي او را نيز بدست آوريم.

احمدي: تفكر متفكران را غير از اينكه در ساخت منطقيِ بيان معرفتي آنها مورد بررسي قرار مي دهيم، در چه سطوح ديگر نيز بايد مورد بررسي قرار دهيم؟

ناصر: اول بايد اين نكته را دانست كه تفكر فلسفي بنياداً بنياد گرا است يعني فلسفه از بنياد بر بنياد استوار است. از اين رو يك سطح بنيادينِ تفكر فلسفي را همان بنيادها يا شالوده هاي تشكيل مي دهد كه من آنرا شالوده حقيقي تفكر در وجود متفكر عنوان مي كنم كه اين شالوده حقيقي تفكر هسته تمامي رخدادهاي تفكر در وجود متفكر است. اين رخدادها نه مفهومي بل درون - تجربي مي باشد؛ كه از يك سو از رهگذر همين تجربۀ متفكر، دانايي يا معرفت او نيز با ساخت منطقي خاص شكل مي گيرد و از سوي ديگر جز خود متفكر هيچ كسي ديگر را در آن تجربه به لحاظ مفهومي راه نيست. سطح دوم را همان ساخت منطقي بيان معرفتي تشكيل مي دهد و سطح سوم را تقليل تفكر متفكر به فهم مخاطب تشكيل مي دهد؛ كه در اين سطح ما با تاويلها، تفسيرها و تشريحات  سروكار داريم.

احمدي: مي توانيم سه سطحي را كه در باب تفكر متفكران بيان كرديد در يك نمونه عينيِ از تفكر متفكران توضيح دهيم؟

ناصر: بله! اما ادامه بحث مشروط است به ادامه فرصت، كه ما فعلاً از آن محروم هستيم.

احمدي: فكر مي كنم فقط مشروط به فرصت نيست بل مشروط به شماره تماس، آدرس خانه و تمايل دو جانبه ما به ادامه اين مباحث نيز است.

ناصر: قطعاً چنين است و اين شماره تماس .............. و اين آدرس خانه ..................... و تمايل به بحث امروز براي آينده نيز خواهد بود.

از زیستن حقیقت تا شناخت حقیقت

از زيستن حقيقت تا شناخت حقيقت

طالبان در سراسر پشتون نشين هاي افغانستان بر مردم حاكميت بلاشرط مي كردند. بطوريكه ادارۀ  وضعيت زندگي حتي خصوصي مردم نيز در جهت خواست طالبان، و خارج از اراده و اختيار خود مردم بود. اما مناطق غير پشتون نشين از جمله روستاي كوچك و زادگاه من(حوتقول جاغوري)  نيز از بيم حاكميت طالبان مستثنا نبود.

سالها قبل از آنكه طالبان بر روستاي ما حاكميت شان را بگسترانند مهاجرت جوانان و نوجوانان پسر در خارج از كشور به هدف تأمين معيشت خانواده و امنيت جان شان در بين روستائيان ما به يك «رسم» اجتماعي - معيشتي تبديل شده بود كه تا كنون هم به صورت نسبي و تا حدي كمرنگ تر از گذشته وجود دارد و همچنان همين رسم باعث شده است كه شأن ارزشي و اجتماعي پسرها و مردها نسبت به دخترها و زنها صعود كرده و به ترتيب يكي را ارباب گونه و ديگري را كنيز گونه بسازد. هر چند كه اين «رسم» در روستاي ما با حيثيت ديني و مذهبي از رهگذر يك انسان باوري ديني و نگاه «ارزش»ي به وضعيت انسان و هستي، امكان تجربه شدن در «زندگي» اجتماعي را پيدا ميكند كه پيامد آن تفاوت ارزشي بين مرد و زن است. اما اساساً خواستگاه آن «رسم وجود» در «هيأت وجود»ي مرد و زن است. كه ذاتاً نه ارزشي است و نه ارادي. يعني نه طبيعت آنرا فرآورده است، نه انسان و نه فرا طبيعت، بلكه در وجود فرا آمده از آنرو كه فرا آمده. و ما فقط مي توانيم «رسم وجود» را در هيأت هاي متفاوت وجودي زندگي متفاوت يا تجربه هاي متفاوت (گاه ارزشي و گاه نا – ارزشي) كنيم.

 تجربه رسم وجود در هيأت وجودي بوسيله انسان معمولا به دو صورت زير انجام مي پذيرد:

1.      آنچه را جامعه شناسان و عالمان اجتماعي «رسم و رسوم» اجتماعي ميدانند.

2.      آنچه را معرفت شناسان و فيلسوفان «دانايي» يا «معرفت» مي نامند.

در روستاي كه من در آن تولد شده و بزرگ شده ام آدمها در معرفت شان زندگي نمي كردند و نمي كنند، بلكه بيشتر در رسم و رسوم هاي كه فاقد ماهيت معرفتي مي باشد زندگي ميكردند. خانواده من نيز به شدت وفادار به رسم و رسوم هاي اجتماعي روستائيان ما بودند و هستند. از همين رو به پيروي از يكي از رسوم اجتماعي ما يعني «مهاجرت»، در سال 1376 آنگاه كه برادر بزرگم جاويد احمدي صنف هشتم مكتب بود و تازه شانزده سال بيش نداشت، به تحريك نا خود آگاهانه رسوم اجتماعي تصميم بر آن گرفت كه بايد براي سامان دادن بهتر به وضعيت زندگي ما، در ايران به منظور كار و در آمد مهاجرت كند. اين زماني است كه طالبان بر تمامي مناطق پشتون نشين حاكميت گسترانيده و مناطق غير پشتون تا حدودي از سايه طالبان به دور مي زيستند. اما بعضاً مناطق پشتون نشين براي آدم هاي غير پشتون حيثيتي جز قتلگاه را نداشت بخصوص براي هزاره ها. تصميم برادر بزرگم نيز با پشت سر گذاشتن يكي از اين قتلگاه ها كه همچون مثلث برمدا براي هزاره ها بود يعني «كند پشت»، در زمان طالبان در مسير شاه راه كابل ــ قندهار در نزديكي هاي شاه جوي و مناطق ديگر همراه بود، كه خوشبختانه موفقانه انجام پذيرفت. با رسيدن و سر كار شدن برادر بزرگم در ايران تمام اعضاي فاميل از شدت خوشي در پوست نمي گنجيدند، بخصوص مادرم كه تا نرسيدن برادر بزرگم به مقصد، در ذهنش انتظاري جدي تر از كشتن و مردن بدليل هزاره بودن در آن شرايط نمي توانست بگنجد.

برادر بزرگم پس از رسيدنش به ايران تا دو سال مداوم، هر دو يا سه ماهي احوالش را از طريق نامه براي ما خبر ميداد. اما پس از دو سال اول شايد بيش از يك سال بود كه ديگر از برادر بزرگم احوالي نداشتيم. نگراني تمام اعضاي فاميل بخصوص مادرم روز بروز تشديد مي شد. هر چند مادرم مدام با دادن صدقه و نذر و خيرات و توسل جستن به دعا و اماكن مقدس(مسجد، زيارت و...) در درگاه امر مقدس، نگراني هايش را تسكين مي كرد. اما اموراتي كه در ذات خود فاقد تقدسيت متافزيكي و ديني و در عين زمان يقين آفرين مي باشد نيز بعنوان ميراث اساطير در روستاي ما وجود داشت و اكثر روستائيان ما به شدت باورمند به آن بودند و هستند. هرگز فراموشم نمي شود كه با چند تن از اعضاي فاميل از جمله مادرم در صحن حيات خانه در خزان 1379 مشغول ذبح كردن گوسفند «لاندي» بوديم كه زاغي(در زبان روستائيان ما «شغجي») روي بام خانه فرود آمده و شروع به آواز خواني كرد. مادرم يك باره از فرط خوشحالي از جا پريد و ناخودآگاه اين جمله بصورت تكراري و هماهنگ با آواز زاغي در زبان مادرم و ديگران جاري شد: خبر خوش، خبر خوش، خبر خوش....

حضور و آواز خواني زاغي بر روي بام ما در وجود تمام اعضاي فاميل و بخصوص مادرم چنان هيجان و شوري بر انگيخته و اميدهاي شان را زنده كرده بود كه شايد هزار بار رفتن به اماكن مقدس و دادن نذر و خيرات از ايجاد آن هيجان و اميد عاجز بود. بطوريكه اعضاي فاميل و بخصوص مادرم ديگر به تمام معنا باور داشت كه پسر بزرگش سلامت است و قطعاً احوال سلامتي او براي ما رسيدني است و شايد هم خود او. چون زاغي يا«شغجي» در بين روستائيان ما پرنده ي حامل خوش خبري از «مسافرين» است.

تعجب اين است كه پس از مدتي كوتاهي از برادر بزرگم احوال سلامتي با سوغاتي براي ما رسيد. من از آن زمان كه تازه كلاس نهم مكتب بودم از اين اتفاق به شدت دچار تحير شده و تا امروز تحت تاثير آن قرار دارم تا آنجاي كه رشته تحصيلي ام(فلسفه) را نيز تحت تاثير آن انتخاب و در سطح ليسانس به پايان رساندم. اما هنوز كه هنوز است مدام اين پرسش ها در ذهنم موج مي زند: چگونه ممكن است آنچنانكه مادرم باور دارد زاغي – با توجه به تصورات عام كه يك حيوان غير هوشمند است- از نگاه واقعي حامل خبر سلامتي برادرم بوده باشد؟، چه «راز»ي در نسبت انسانها با حيوانات و موجودات ديگر نهفته است و از جمله چه رازي در نسبت روستائيان ما با زاغي نهفته است؟، اصلاً روستائيان ما از كجا «دانا» شده بودند كه فقط زاغي، نه مرغان ديگر پرنده حامل خوش خبري از مسافرين است؟ و اصلاً اين امر يا اموراتي از اين سنخ مي تواند دانايي باشد؟

در اين نوشته سعي من بر آن نيست كه به پرسش هاي فوق «پاسخ» ارائه كنم چون اساساً و بنياداً از دو جهت  اين سعي بر خطا خواهد بود:

 اول از آنرو كه امر مورد پرسش من فرا معرفتي، فرا عقلاني و فرا ارزشي بوده و فقط در ظرف تخيل ما مي گنجد.

 و دوم از آنرو كه هر پرسشي خاستگاه عقلاني و ماهيت سوبژكتيو و معرفتي داشته و پرسشهاي فوق نيز تصرف گرايانه و معرفتي است. حال آنكه مورد پرسش من نه اُبژكتيو و تصرف شدني است و نه شناختني و معرفتي. بلكه بيشتر «راز» آلود، و نه تنها راز آلود كه خود «راز» مي باشد و ما معرفتاً هرگز قادر به تصرف «راز» و «حقيقت» نيستيم.

بنابر اين من بيشتر به اين نكته ها خواهم پرداخت كه ما(انسانها) با «راز» و «حقيقت» همچون امر فرا معرفتي و در عين زمان فرا گيرنده چگونه نسبتي داريم و چگونه نسبتي مي توانيم داشته باشيم؟ مثلاً زاغي همچون پرنده حامل خوش خبري از مسافرين چه جايگاهي در جهان زيستيِ روستائياني مثل مادر من همچون يك انسان دارد؟ و اساساً زاغي همچون پرنده حامل خوش خبري از مسافرين چگونه وارد جهان زيستي مادرم و امثال مادرم شده است؟

«راز» و «حقيقت» به لحاظ معرفتي از آن رو كه محجوبترين امر نزد سوژه شناساي انسان مي باشد، براي انسان هرگز قابل تصرف نيست. اما انسان آنرا مدام به منظور آشكار گري در هيئتِ كاذبِ معرفتِ خود ـ تراشيده اش تقليل داده و در حد تجربه زيستي براي خودش پيشكش كرده است، اما:

حسرتا و شگفتا! ما انسانها از هستي و موجودات در جهت زدودن حجاب از رخ حقيقت از موضع و مسير معرفت پرسيديم؛ اما نه فقط از حقيقت حجاب نزدوديم و از "فاصله بين خود و حقيقت" نكاستيم، كه هنوز حجابها بر آن افزوديم و فاصله را چندين برابر تشديد كرديم. مگر نه اين است كه سقراط از پرسش گري هاي مداومش به اين نتيجه بنيادين اما نوميدانه دست مي يافت كه «ميدانم كه نمي دانم.»،كافكا با جسارت تمام مي گفت «چيزي بنام پيشرفت اساساً هنوز اتفاق نيفتاده است.»، نيچه بي پروا از«مرگ خدا»، هيدگر با تاسف از «فراموشي وجود»، سپهري از «قتل مهتاب به فرمان نئون» و گم شدن شهرش «اهل كاشانم، اما/ شهر من كاشان نيست./ شهر من گم شده است./» و شاملو از «همه آلودگيست اين ايام.» خبر ميداد.

اما اگر ما انسانها جسارت كنيم و از دروغ گفتن با خود صرف نظر كنيم و اين اصل را مبدا تفكر مان قرار دهيم كه براي ما وجود فراموش شده، خدا مرده و مهتاب به قتل رسيده، جهل بن بست گذر ناپذير شده، شهر گم شده، ايام آلوده شده و پيشرفت محال شده، در آن صورت در خواهيم يافت كه وضعيت ما انسانها دچار تقليل يافتگي وجودي شده است. براي اثبات و فهم اين مدعا(تقليل يافتگي وجودي انسان) ظهور مكتب هاي متعدد فلسفي و بخصوص نهليسم اروپايي كه در زبان نيچه جاري شد دليل كافي است. چون تنها فلسفه قادر به فرض محجوب بودن حقيقت و سپس پرسش گري در جهت حجاب زدايي از آن و سر انجام خلق يك جهان زيستي معرفتيِ خود ساخته براي انسان است. و اصلاً فلسفه از بنياد و از همان سرآغاز بر بنياد فرض محجوب بودن حقيقت استوار بوده است. مگر نه اين است كه تالس ملطي آب را مادة المواد يا به زبان ديگر همان حقيقت عالم ميدانست.

از اين رو شايد به حق باشد اگر بگويم كه «فراموشي وجود» يا «مرگ خدا» يا جهل سقراطي يا عدم پيشرفت كافكايي يا مرگ مهتاب و گم شدن شهر سپهري و آلودگي ايام شاملويي ريشه در اين امر بنيادين دارد كه انسان از زمان پديد آمدن و فراگير شدن فلسفه، زيستن در معرفت را بر زيستن در حقيقت ترجيح داد، يعني زمانيكه انسان با نگاه معرفتي اش بين خود و حقيقت كه زماني او را دربر داشت دوگانگي ماهوي و دوگانگي ارزشي پديد آورد؛ از اين رو فلسفه مرگ حقيقت در هيئت معرفت است يا به عبارت ديگر فلسفه حقيقت را در معرفت كشته است؛ دقيقاً همانطوري كه به قول نيچه خدا در كليسا كشته مي شود.

 نطفه اين امر در انديشه هاي تالس ملطي بسته شده و تا عصر جديد به اوج خود رسيد. بطوريكه جهان زيستي انسان امروز اعم از مدرن و سنتي بنياداً معرفتي مي باشد. يعني انسان امروز اعم از مدرن و سنتي در دانايي يا معرفت اش(كاذب يا صادق) مي زيد. اما جوامعي كه قادر به توليد معرفت و ساختار زيستي ـ معرفتي صادق(البته صادق با معيارهاي معرفت شناسانه مانند اثبات پذيري، ابطال پذيري، استدلال پذيري و...) نيست، واقعيت زيستي اين جوامع نيز بيشتر به يك روسپيِ مي ماند كه او نه به حيثيت زيستي اش وفادار است و نه از آن بريده است و تبار حيثيتي و هويتي او نامعلوم است، مانند جامعه كه ما در آن مي زييم (البته به جز آن روستائيان اصيلي كه هنوز با صفاي روستايي شان مي زيد.) چون به هيچ لحاظ ما نه از وجود مان پرسيده بوديم كه آنرا فراموش كنيم، نه خداي فراگير و ناظر بر خود را ستوده و تابع بوده ايم كه او را كشته باشيم و او مرده باشد، نه ميلي به دانايي داريم و داشته بوديم كه به بن بست جهل رسيده باشيم، نه در سير پيشرفت بوده ايم كه پيشرفتي نكرده باشيم، نه شهري داشتيم كه گم كرده باشيم و نه ايامي پاكي داشتيم كه آلوده شده باشد.

اما جهان زيستي كه مادرم در آن مي زيد نه از نوع آن جهان زيستني است كه حيثيت و تبار آن معرفتي مي باشد و نه از نوع آن جهان زيستي كه بي حيثيت و بي تبار مي باشد. بلكه حيثيت زيستي او كيهاني و تبار زيستي او وجودي مي باشد. و دقيقاً از همين رو است كه او در جهان زيستي اش در جستجوي حقيقت و معناي زندگي نيست. او هر گز نمي پرسد حقيقت چه رنگي است؟ راز گل سرخ چيست؟ بلكه زيستن او هر لحظه تجربه رهايي در «هست ـ بودن» نابش است؛ او حقيقت را مي زيد، و از آلودگي مبرا است. بطوريكه او گوسفندانش را شباني، اولاد هايش را نگهداري، خانه اش را سامان دهي و جهانش را «امكان»ي مي كند. او به زبان سپهري توت بي دانش مي چيند، آب بي فلسفه مي خورَد، وضو در تپش پنجره ها مي گيرد، نمازش را در اذان باد مي خواند، دشت سجاده اوست و.... و از رهگذر همين تجربه ناب است كه او در تمامي امكان هاي جهان زيستي اش خودش را مي گستراند و به اين ترتيب تاريخ و هويتش را شكل مي بخشد. و نيز از همين رو است كه حيثيت و هويت زيستي او را بايد همچون ستاره در كيهان فهميد نه همچون قبيله در جامعه. و بايد رد حيثيت و هويت او را از نسبت او با همان زاغي و شمامه و... سراغ گرفت نه از نسبت او با شيعه يا اسلام يا چنگيز. بنا براين:

مادرم در آبها و جويهاي روستاي ما جاري است.

و در صورت سبز گياهان روستاي ما پيدا است.

و در چهره گلين ديوار هاي خانه ما متجلي است.

مادرم نه مرده، نه مرده                                 

او با هر بار سبز شدن گياهان روستاي ما سبز مي شود.

فقط من به فرمان زيستن او را كشته ام.

كور باد چشمي كه او را در جوي هاي روستاي ما جاري نبيند،

كور باد چشمي كه او را در صورت سبز گياهان روستاي ما نه بيند،

كور باد چشمي كه او را در چهره هاي گلين ديوار هاي روستاي ما باور نكند،

و كور باد چشمي اگر

اجداد و نسبم را در صورت ساده «شمامه» و «آذر بُز» نخواند.

 

 پس حق است اگر مادرم به آواز زاغي ايمان استوار تر نسبت به اماكن و امورات مقدس دارد. چون او حيثيت و هويت و نسب اش را بي هيچ تحقيقي بيشتر در نسبت هاي اصيلش با موجودات دور و بر حاضر در جهان زيستي اش مي يابد تا در نسبت هايش با پديده هاي عارضي در جهان زيستي اش مانند دين، مذهب، جنگها و... بنا براين ايمان او به آواز زاغي ايمان به هويت و حيثيت و نسب وجودي اش است نه ايمان به خرافات ميان تهي.

البته اين بدان معنا نيست كه من منكر نقش دين، مذهب، جنگها و امثال آن در تعريف حيثيت و هويت يك قوم باشم بلكه بدان معنا است كه اگر هويت يك قوم به واسطه پديده هاي عارضيِ تاريخ آن قوم تعريف و شناخته شود آن قوم داراي حيثيت و هويت كاذب و فراموشي نسب نامه وجودي خواهد شد. همچنان كه حيثيت و هويت ما هزاره ها اكنون به واسطه پديده هاي عارضي مثل دين(اسلام) يا مذهب(شيعه) و ... تعريف مي شود كه اين كار مطلقاً كاذب است. و دقيقاً همين امر باعث شده است كه هر اوباش و ناكسي مانند شيخ آصف محسني و ملاهاي جيره خوار حوزه هاي قوم و نجف خود را حافظ هويت و حيثيت ما بداند. اما اگر كسي هويت و حيثيت ما را از رهگذر نسبت ما با زاغي و ديگر اساطير قومي ما همچنان كه در كتاب جواد خاوري عزيز (قصه هاي هزاره هاي افغانستان) گرد آوري شده است بشناسد ديگر ما همچون گدايان هويت نخواهيم بود كه محسني و ملا براي ما هويت و حيثيت تعريف كند.

از همين رو است كه انسانها بصورت قومي تا آنجاي كه در ــ اساطير شان زيسته اند در ـ حقيقت زيسته اند، و تا آنجاي كه در ــ حقيقت زيسته اند در ــ هويت شان زيسته مي زيند.

محمد جمعه احمدي/16- 8 - 1388

ادامه نوشته