آزادی
۱
مافوق اندیشان، آزاده جانان، آنانیکه بر فراز میزیند و از فراز میبینند، مدام همچون باز، اوجگیرنده میبالند، فرارونده میجهند، آزاده و رها شده از بندها، تعلقیتها و قرمز شدهها میزیند. زندگی آنها باز، گشوده، شورانگیز و مستانه است. کوتاه سخن اینکه، شور زندگی در آنها چنان انگخته است که سراسر، زندگی آنها تجربه آزادی و امکانهای وجودیشان است. دونپایهها اما،آنانیکه میهراسند از اینکه امکانهای وجودیشان بگشاید، و گسترة امکانهای زندگیشان وسیعتر شود، یعنی آن گلهوارانِ بزدل، که همچون مگس میپرند و احساس میکنند بر فراز عالم قرار دارند، وه که چه دروغین و احمقانه، سقف زندگیشان را سقف خانهها شان میبینند، دایرة امکانهای وجودیشان را باورهاشان، آزادیشان را اختیارات تفویضشدةشان، حقیقت را باورهاشان و تفکر را تخیلات شان میپندارند. بدا به حال ما فراز اندیشان و آزاده جانان که در عصر بزدلانِ مگسی متولد شده ایم. آه که چی بیگاه و بیجا متولد شدهایم. بیگاه از آنرو که در عصر گلهها، گلههای که ارزشهای برینشان، ارزشهای تودهایی گله وارانی است که تعیینگر آنها همانا انسانهای مگسی اند نه عقابی. و بیجا از آنرو که در خاک نازایان زاده شده ایم.
۲
این است که باید گستاخانه بپرسم اصلاً شما را آزادی چه کار آید؟ شمایی که حتی از شجاعتِ طرح و توان فهم این پرسش و هرگونه پرسش ویرانگر دیگر در باب خودتان عاجزید. آیا آزادی برای شما قبایی بیش خواهد بود، که با آن قامت محروم از زندگیِ تان را بیارایید؟.... اما این قبا بر قامتی که بیگانه با زندگی است، چه زشت و تهوع آور مینماید. آزادی با زندگی درهم تنیده و یکپارچه است. اصلاً آزادی یعنی غریزة اوجگیرندة زندگی و شور مستانه زیستن. من واقعاً باید این پرسش براندازنده و ویرانگر را بپرسم: شمایی که با بنیادیترین غرایز زندگی نه فقط بیگانه بل در پیکارید، آزادی شما را چه کار آید؟
بسیار کسان اند که نخست باید با تمام آنچه غرایز زندگی را از آنها ستانده است، کینتوزانه پیکار کنند و از بند هر آنچه غرایز زندگی را تضعیف میکنند رهایی یابند. آیا شمایی که ناتوان از درک این حقیقتید در زمرة کسانی غیر از این کسان قرار خواهید گرفتید؟
کوتاه سخن اینکه آزادی برای انسانهای مگسیِ فرومایه، چیزی جز برداشتن قید-و قیودات و حلقه قرمزهای که تاریخ، دین، فرهنگ و اخلاق، بر گشت-وگذار، خوراک-و پوشاک و دیدن-و گفتن و در یک کلام بر غرایز و نفس فزیولوژیک زندگی روزمرة آنها وضع و تحمیل کرده است، نیست. چه بسا آنها خود ندانند که آزادیشان از آزادیِ چشمها شان،گوشها شان، لامسهها شان، زبانشان وگشت-وگذارهاشان که هنوز در اسارت اخلاق، فرهنگ/عرف و باورهای دروغین شان شکنجه میشود، شروع میشود.
۳
تنها برای جانهای گشوده و خطرپذیر است که آزادی و زندگی ارزشهای ژرف، ارزشهای فراسوی ارزشهای دوگانهی گناه و ثواب، خوب و بد، کفر و دین.... اند، ارزشهای که همه چیز را بی هیچ آهی میتوان قربانیاش کرد اما آنها را قربانی هیچ چیز نتوان کرد. چون آنها ژرف اند: اما ژرف چیست؟ آنچیز که تنها در وجود برترین انسانها رخ مینماید: احساس میشود و شناخته، و در چشمهای برترینان دیده میشود: این تنها منم که آزادی را همچون وجودم احساس میکنم و زندگی را همچون تجربه هولناک آزادی. شما را کی توان آن بوَد که آزادی/زندگی را ژرف حس کنید. شما زندگی را در لای حرفههاتان کشته اید و آزادی را در پستوی باورهاتان دفن کردهاید. این تنها جانهای گشوده و آزاده است که در برابر خطر آزادی و ترس-و لرزهایِ وحشتِ آن میتوانند تاب بیاورند. تنها جانهای گشوده اند که میتوانند آزادی را زندگی کنند، چون تنها آنها هستند که میتوانند خطر کنند. اما در سوی مقابل، هیچ فرومایه و فرودینی نمیتواند در برابر خطر آزادی تاب بیاورد: هیچ فرمانروایی تاب تحمل آزادی اتباعش را ندارد. روان هیچ پدر و مادری در برابر آزادی فرزندانشان تاب نمیآورد..... . اما چرا آزادی دلربایِ وحشتناک است؟.... چون آزادی از بیرون همچون زن جذاب است و از درون همچون آتش ویرانگر، و بخصوص برای جانهای در بند شده ویرانگرتر. آیا مگر نه از این رو است که آزادی خواهانی بیگانه با غرایز زندگی مشتاقانهتر از آزاده جانانی آزاد زیسته، برای آزادی گریبان پاره میکنند؟ و البته همینها نیز نیستندکه کینتوزانهتر از هر دژِ دیگر، با آزادی پیکار میکنند؟
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم