به او که در سیاهی مطلق، به این طایفه به زنجیر شده نور می پاشید!

سروده شده توسط راضیه دانش دانش آموخته ی فلسفه و جامعه شناسی

برایم بگو و تعریف کن که به کدام بهانه این چنین زود رفتی!
که با رفتنت قاصدک ها اواز کوچ خواندند
که با رفتنت قسمتی از روح من پرواز کرد
که چقدر زود دیر می شود را فهمیدم!
که چه سوگمندانه در نبودت نوشتند و سرودند
و همه حرفهاشان پر بود از اه و غم و رفتنت!
چهره هایی درهم،دست هایی لرزان،اشک هایی ریزان....
راستش دست خودم نیست که نمی توانم یا که نمی خواهم رفتنت را باور کنم...
من اما ، باور نمی ایدم
من اما ، با این غافلگیر شدن های مرگ
بدم می اید ازین زندگی دیگر!
.....
رفتن تو ، تنها تورا از من نگرفت
بلکه هزاران قافیه را از هر غزل زندگی ام با خود برد!
اری ، تند می دود زمان....
و در این روزگاران بی روشنایی
تو می روی
و ما می مانیم
و تو پرواز می کنی
و ما زمینی می شویم
و تو اوج می گیری
و ما بیش از بیشتر غرقه می شویم
و تو می روی ......
و بعد رفتنت تمام شعر های من تمام می شود!
و تو که می روی
ما هر روز در زاویه غروب ،ایینه های خاطره مان را از غبار می شوییم
و دل ها مان در جستجوی کوچه ای می دود...
کوچه ای که به باغ یاد تو پیوند دارد!
چرا که ....
پروازت را هنوز باور نداریم!
ای که می روی !
این حوالی اما هنوز خالی از صدایت نیست...
اری ،...
هیچ گاه...
و هیچ گاه یادت از نهان خانه دل بیرون نخواهد رفت !



روحت شاد و بهشت خدا مأوایت باد!

 

 

زن چنان ناموس

لطفاً این نوشته را در چارچوب واقعیت‌های اجتماعی و فرهنگی ما درک کنید نه در چارچوب اتوپیای ذهنی خودتان.
امروز از چهارراهی حاجی نوروز در مسیر پل خشک روان بودم. دو دختر خوش تیپ و خوش خرام نیز که از محصلین دانشگاه کاتب واقع در چهارراهی حاجی نوروز بودند در فاصله نه چندان دور از پشت سر مه و گاهی هم موازی با مه در مسیر پل خشک روان بودند. آنها با همدیگر در مورد زنان صحبت می‌کردند: یکی می‌گفت زنان در جامعه ما بسیار زیاد وابسته به مردان است، مثلاً اقتصاد و خرج و مخارج زنان را مردان می‌پردازند، اگر این وابستگی زنان نباشد در آنصورت زنان در جامعه بسیار قوی هستند و می‌توانند جامعه را تغییر دهند و... ولی دیگری می‌گفت نه بابا! این مردان اند که وابسته به زنان اند. مثلاً تو در راه روان استی، صدچشم مرد در مسیر راه به تو نگاه می‌کنه و به تو ابراز نیاز می‌کنه و.... جالب‌تر از همه این بود که هر دو بسیار تلاش می‌کردند در مورد زن واقع نگرانه گپ بزنند.
همزمان با شنیدن گپای آن دو، چیزهای در خاطر مه هم در باره زنان سیگنال می‌داد از جمله این که: زن در جامعه ما هرچیز دیگر باشد یا نباشد یک چیز قطعاً هست: ناموس: در رادیکال‌ترین شکل ناموس مرد، بعد ناموس خانواده و بعد هم ناموس جامعه. تعریف زن بعنوان ناموس جامعه، ناموس خانواده و ناموس مرد بدان معنی است که زن نقابِ حیثیتیِ چهره‌ی مرد است،‌ که در آن صورت نه مرد و نه زن، هیچ کدام بعنوان «شخص»های مستقل نیستند. اما چون مرد بخصوص در خانوده اقتدار را بصورت متمرکز در دستانش دارد تا حدودی می‌تواند مستقل باشد ولی زن این چنین نمی‌تواند باشد. از همین رو مردان همیشه مراقب تمامْ‌وقتِ نقاب خودش می‌باشد تا مبادا لکه‌ی بردارد. و هرگاه این نقاب لکه برداشت می‌تواند آنرا رها کرده و دور بیاندازد،‌ نابودش کند، قرنتینه‌ش کند و...... . ولی مردان در عین مراقبت متعصبانه از این نقاب در سطح فردی و خانوادگی، در سطح اجتماعی به این نقاب آسیب نیز می‌زنند. مثلاً آنچه یکی از آن دو دختر می‌گفت دقیق است«تو در راه روان استی، صدچشم مرد در مسیر راه به تو نگاه می‌کنه و به تو ابراز نیاز می‌کنه». ولی من آنرا صرف ابراز نیاز تعبیر نمی‌کنم بل یک نوع عدم تعهد مردان نسبت به ناموس اجتماعی نیز تعبیر می‌کنم. و این از نگر جامعه شناختی به نفع زنان و ضرر مردان است. چون روزنه‌ی بسوی برچیدن سلطه مردانه بر زنان را باز می‌کند. در حالیکه ظاهر قضه بر عکس می‌نماید. از این رو بر زنان اند که دریابند گاه آنچه را صرفاً شر می‌خوانند،‌آنها صرفاً‌ شر نیستند و خیری نیز در آن نهفته است.

جادوی مزاری

اشاره: این نوشته را قبلاً تحت عنوان «به مرده‌ها پناه نبرید» در بررسی نقد گونه به نوشته‌ی از حمید فیدل تحت عنوان «پدر‍! نگاه‌هایم عادت نمی‌کند» که در سایت سکوت منتشر شده بود برای سایت سکوت فرستاده بودم تا نشرش کنند. اما سکوت از نشر آن خود داری کرد.

سلام فیدل عزیز. نوشته‌ات را تحت عنوان «پدر! نگاه‌هایم عادت نمی‌کند» در سایت جمهوری سکوت کامل خواندم. احساس‌ت واقعاً قابل احترام است اما شیوه‌ی پردازش‌ت به مسئله عمیقاً‌ قابل اعتراض. هر گروه، هر قوم و هر ملت همانطوریکه دارای «افکار عمومی»- البته من ترجیح می‌دهم بجای عمومی اجتماعی را به کار ببرم- یعنی افکار اجتماعی هستند شیوة اندیشه اجتماعی خاص خودشان را نیز دارند. شیوة اندیشة اجتماعی هر گروه یا قوم یا ملت در ارتقا/افت جایگاه اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و حتی اقتصادی آن گروه/قوم/ملت نیز تاثیر مستقیم و تعیین کننده‌ی دارد. در میان هزاره‌ها بعنوان یک قوم خصوصاً بعداز شهادت مزاری شیوة خاص اندیشه اجتماعی شکل می‌گیرد که نوع نگاه ما را به واقعیت‌های محاط بر ما و نحوة پردازش ما به این واقعیت‌ها را نیز شکل می‌بخشد. من در این نوشته بر خط خط نوشته‌ات استناد نمی‌کنم بل بر نوع نگاه و نحوة پردازش‌ت به مسئله تکیه می‌کنم که شدیداً متاثر از شیوة رایج در میان هزاره‌ها است که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد. به هرحال من یک‌راست می‌پرسم: چرا در پی هر درد و زخمی به بابه‌مزاری شبیه یک ساحر درد آشنا و درمان‌گر همه‌ی دردها پناه می‌جویید؟ ایده‌ی این پناه‌گزینی چیست؟ آیا او واقعاً درمان‌گر جادویی دردهای ما است؟ یا نه او ما را از گورش چنان که مارگیر مار را دَم می‌کند دَم کرده؟ یا او بار زینتیِ شگفت‌آوری دارد که نوشته‌ها و سخن‌های ما بی او زشت اند و دل ربایی ندارند؟ برای یک لحظه تصور کنید او زنده بودی. در شرایط کنونی آیا او واقعاً می‌توانست مشکل‌گشای دردهای باشد که تو و مه و علی و.... درش گرفتاریم؟ پاسخ چه مثبت باشد چه منفی هر دو یکی است. چون او مرده و دیگر زنده نیست. بر ما است که باید دریابیم اگر او زنده بودی این چنین می‌توانست به مسائل پاسخ دهد و چاره طرح کند. اگر کسی این استعداد و این شجاعت را داشته باشد که بگوید در شرایط کنونی با توجه به این مسائل و این دورنما و این قضایا و این ضعف‌ها و این تنگدستی‌ها و این توانایی‌ها فقط و فقط راه چاره برای ما این مانده که باند مافیای تروریستی تشکیل دهیم. مقر و مرکز آنرا دایزنگی بسازیم و برای دست یابی به منافع سیاسی و قومی خویش از آن بعنوان یک حرفه فشار استفاده کنیم تا این چنین ره بسوی هدف خویش(که نا معلوم است) هموار کنیم و پیش ‌رویم. این آدم به نظر من کاری به مراتب درمان‌گرتر از این کرده که ما به مرده‌ها حتی اگر قهرمان هم بوده باشد پناهنده شویم. ستایش نویسی‌های بی‌باکانه‌ی ما در مورد مزاری و از او یک قهرمان اسطوره‌ای ساختن و او را به جایگاه درمان‌گر جادویی تمام دردهای هزاره‌ها قرار دادن پیش از آنکه منفعت اجتماعی و سیاسی برای هزاره‌ها داشته باشد ضرر اجتماعی و سیاسی دارد که این ضرر در همین سایت سکوت در نحوه‌ی نگاه و نخوه‌ی پردازش نویسنده‌های هزاره(البته به جز چند نفر محدود مانند واعظی و هاتف و...) به مسائلِ بخصوص سیاسی بصورت بسیار برجسته قابل دید است: همه را مزاری از گور به انحای گوناگون دَم کرده و همه در گِرد او سماع کنان می‌چرخند و می‌نالند و می‌بافند و الله هو می‌‌گویند. همه از او انتظاری را داریم که اهالی ولایت فقیه از امام‌زمان دارند فقط با این تفاوت که نمی‌توانیم بگوییم «جهت تعجیل در ظهور آغا مزاری صلوات».

اما او فقط یک مرد ستودنیِ دوران جنگ بود که جنگ‌ش با توجه به درک درست‌ش از واقعیت و مسئله‌سیاسی‌اش، یک جنگ جهت‌دار، هدف‌مند و استراتژیک بود. حتی اگر او مرد دوران پس از جنگ هم بوده باشد دیگر کاری ازش برساخته نیست. چون او مرده و دیگر زنده نیست. همه چیز به ما محول شده. درست است که او تا حدودی سیاست جنگ را خوب می‌فهمید و دست آوردهای ستودنیِ هم داشت ولی در سیاست تعامل انتظار بلندبالای جادویی ما از او حتی اگر او استعداد پاسخ‌گوی به انتظارات ما را هم داشته باشد نوعی بی‌بضاعتی و زن‌بارگی سیاسی ما است. از همه بدتر اینکه ترویج این ادبیات و این شیوه‌ی پردازش تعصت مدار به مزاری همان شیوه‌ی فسون‌گرانه‌ای است که کسانی مثل عزیز رویش علمدار آن بوده است و از آن برای حفظ احترام و محبوبیت خودش در میان هزاره‌ها بهره می‌برد و هی در ترویج آن می‌نویسند و می‌گویند. این «تعصب به مزاری» که نشان جغدهنده‌ی عاطفه شدید ما به او را نشان می‌دهد با «تعصب به هزاره» در آمیخته و در مطابقت با جغرافیای محصور، دانش محصور و اقتصاد محصوری که داریم برای ما دایره‌ی تنگی دیگری را ساخته که در آن محصورتر شده و ره بجایی برده نمی‌توانیم. من فکر می‌کنم تصور ساحرانه‌ی که ما از او داریم بجا نیست. هر چند که من نیک می‌دانم که او حصارهایش را خوب شناخت و از حصارهایش تا حدودی موفقانه و سرفرازانه ره به جایی برد: تثبیت هویت نژادی‌اش در یک ساختار مبتنی بر تبعیضِ بخصوص نژادی. اما در شرایط امروزی حتی اگر او کنار ما هم بودی به صد دلیل نمی‌توانست مسئله هزاره‌ها را در پاکستان یا حتی افغانستان پاسخ گو باشد: نه شاه‌راه ترانزیتی-اقتصادی در اختیار داریم که با بستن آن دولت پاکستان را تحت فشار قرار میدادیم و بلوچان پاکستان را تحریم می‌کردیم. نه مراکز گمرکی در قلمرو خود داریم که بتوانیم از آن طریق بفشاریم. نه افراط‌گرایان اعتقادی داریم که بتوانیم با انتحار بفشاریمشان. نه پشتوانه‌های زورمند بین‌المللی داریم که بتوانیم تهدیدشان کنیم. نه رافیای مناسب جنگ داریم که بتوانیم وارد جنگ شویم، نه مثل یهودیان متخصصین علمی فنی داریم که بتوانیم بمب تولید کنیم و......

من فکر می‌کنم دام‌های که در شرایط غیر جنگی هزاره‌ها باید از آن‌ها ببُرند یکی دام «مزاری» است و دیگری دام «هزاره» است. تاب خوردن در محراق یک ایده یا یک شخص یا یک نظریه شیوه‌ی تفکر اجتماعی ما هزاره‌ها است. در حالیکه همین‌قدر متوجه نمی‌شویم که همین مزاری چون از همین شیوه اندیشه برید توانست مسئله‌ی چه بسا ژرفی را برای مبارزات نظامی و سیاسی اش متوجه شود: مسئله نژاد بجای مذهب و از همه بدتر ننگ آور بودن این نژاد برای خود این نژاد. اما ما هرگز این شجاعت را نکردیم که از این شیوه اندیشه ببریم. فرض کنید من مزاری هستم تازه از گور برگشته ام. به شما می‌گویم آنگاه که من زنده بودم همه جا بوی حقارت، بوی جنگ بود. من در آن فضا مسئله اصلیِ تاریخی خودم و شما مردم را پست‌انگاری نژادی شما می‌پنداشتم و برای نابودی این ایده جنگ کردم و آدم کشتم و خانه سوختاندم و قربانی دادم و..... اما امروز می‌خواهم از شما بپرسم که امروز مسئله اصلی شما(هزاره‌ها) چیست؟ چون می‌بینم بسیار چیزها تغییر کرده: شما را کسی تحقیر نمی‌کنه، فرصت‌ها را در اختیارتان قرار داده، راه مبارزات سیاسی‌تان را نبسته،‌از سهولت‌های امنیتی و اجتماعی و فرهنگی برخوردار هستید و ..... اما آیا هنوز مسئله شما نژاد است یا تغییر کرده و چیزی دیگر شده؟ اگر نژاد است استراتژیست شما من هستم و بهترین مجریان این استراتژی شفیع دیوانه و نصیر دیوانه و ابوذر و... است و بر شما است که از رد مه پا را کج برندارید و از مه هرگز نبرید. اما اگر تغییر کرده مثلاً‌ مسئله مبارزه شما از مبارزه برای تثبیت هویت نژادی تان ارتقا پیدا کرده به مبارزه برای مشارکت سیاسی در قدرت،‌ مبارزه فرهنگی شما ارتقا پیدا کرده به مبارزه برای آزادی و..... من شاید قوت قلبی برای شما باشم ولی نمی‌توانم استراتژیست شما باشم. چون استراتژی مشارکت سیاسی از راه مبارزات مسالمت آمیز را باید متخصصین علوم سیاسی و اجتماعی طرح و تطبق کنند.

اما شما اگر خیلی هم هشیارانه به من پاسخ دهید با نوشته‌ها و داد و فریادهای تان فقط یک عبارت بیشتر ندارید و آن اینکه «نمی‌دانیم، تو رفتی و ما مثل یک زن‌بیوه‌ی درمانده شدیم که فقط نالیدیم و نالیدیم و هرگز ندانستیم که مسئله چیست؟ ولی آنچه را تو گفته بودی ما تکرارکنان گفتیم و گفتیم تا فراموش نشود. و نقل و قول‌ها و تئوری‌ها در مورد خطر فراموشی استخدام کردیم نوشتیم و گفتیم و پراکندیم. هرچند که کسی از تعصب به تو، کسی از مردم فریبی،‌ کسی هم از خود فریبی این کار را کرد. اما همه این کار را کردیم». اما اگر من لب بگشایم و پاسخ شما را بدهم جز اینکه با شجاعت به شما بگویم که «از من ببرید» چیزی دیگر برای گفتن نخواهم داشت.

من فکر میکنم او اگر براستی زنده شود جز اینکه ما را به بریدن از خودش دعوت کند چیز دیگری نخواهم گفت. چون او آمد و دید که پس از مرگش خود تبدیل شده به یک محراق‌جادویی که ما از فرط فسون او نمی‌توانیم از جادوی او ببریم. ولی آنچه او برای آن مبارزه کرد و سنگ‌دلانه کشت و سنگ‌دلانه کشتار شدنش را تحمل کرد، در شرایط امروزی یا به تقدیر با به مبارزات او وجود دارد. و ضرورت بعدی این است که ما گام ثانی برداریم که بر نمی‌داریم.

به هرحال من فکر می‌کنم حتی اگر یک نوشته‌ی یک پاراگرافی هم در پاسخ به مسائل امروزی در شرایط امروزی بنویسید غنیمت است بجای اینکه یک کتاب در جهت تحکیم بخشیدن به ادبیات افسون‌گرانه‌ی پوپولیستیک در مورد دردهای هزاره‌ها بنویسید. اگر کسی بیاید تحلیل و بررسی کند که ما چه استعدادهای برای نقطه خطر شدن برای دیگران داریم و چه استراتژی را باید تعقیب کنیم که این خطر روز بروز برجسته‌تر و حادتر شود خیلی مهم است نسبت به اینکه هی بنویسند و داد بکشند که عبدالرحمن ما را چنان وحشیانه قتل عام کرد. افشار را چنان سوختاند و چنین. مزاری چنان ابر مرد تاریخ بود که...... اما بهتر است بررسی کنید که اگر ترور می‌شوید چقدر استعداد ترور کردن و انتحار کردن و فشار دادن از راه‌های دیگر را دارید. اگر هیچ راه ندارید جان به سلامت بکنید و کاملاً مفت نمیرید. داد و فریاد کردن بد نیست ولی کار نویسنده‌ها و تحلیل‌گران و چاره‌جویان نیست. مردم باید داد و فریاد کنند،‌ موتر آتش زنند و ساختمان خراب کنند، تظاهرات کنند و ..... ولی چاره جویان این داد و فریادها را باید سامان دهی و جهت دهی کنند. باید مسئله را بشناسند و استراتژی عبور از مشکل را طرح و تطبق کنند. اگر خیلی درد هزارگی دارید در موازی با داد و فریادهای تان مثلاً شبیه همان مزاری که عاشق‌ش هستید از چار تا آدم(اگر دارید اگر ندارید تولیدش کنید) استفاده کنید برای هزاره‌ها پلان استراژیک رشد و مبارزه برای...... طرح ریزی کنید.

موفق و کامگار باشی حمید.

در باره غربت انسان

یک

غربت مفهوم چند پهلو است:

اول) متدینان و عرفا معنی آنرا از دور افتادگی انسان از اصلش(خدا) استنتاج می کنند: با این تفاوت که در نگاه متدینانِ غیرعارف "دور افتادگی انسان از خدا" برابر است با مخلوق شدن انسان در ازل، پس از خلقت عالم و آدم. و نیز از همین دسته اند که "دور افتادگی انسان از خدا" را برابر با گناه کار شدن آدم در بهشت و هبوط او در زمین می‎دانند. بر اساس این دیدگاه وصال با اصل(خداوند)، در زندگی این دنیایی انسان ممکن نیست، بلکه تنها جبران گناه انسان از راه بندگی و اطاعت از اوامر خداوند برای انسان میسر است. اما در نگاه عرفانی، "دور افتادگی انسان از خدا" برابر است با بیگانگی انسان با ذات نامتناهیِ عالم و آدم. بیگانگیِ که بر بنیاد آن، انسان مدام خودش را در فراق حس می‎کند و هی تقلای وصال می‎کند و ناله جدایی سر می‎دهد: بشنو از نی چون حکایت می‎کند/ وز جدایی‎ها شکایت می‎کند/هرکسی کو دور ماند از اصل خویش/ بازجوید روزگار وصل خویش(مثنوی معنوی، دفتراول، ابیات1و3). از این نظر، غربت برای انسان، همان دورماندگی از اصل(خدا)‎ می‎باشد، و به همین دلیل از نظر دینی(اعم از نگرش عرفانی و فقهی) غربت انسان در زمین یک تقدیر وجودی به حساب می‎آید، و زمین اساساً غربت‎گاه انسان است نه ماوای او، و انسان هرگز از این غربت رهایی نخواهم یافت مگر از راه وصال با مبدا.

دوم) فیلسوفان معنی غربت را از بیگانگی انسان با جهانی مادیِ پر رمز-و رازی که، انسان در آن بطور ناخواسته و مرموز قرار گرفته است، استنتاج می‎کند. در نگاه فیلسوفان، غربت انسان، برابر است با همزمانیِ میل طبیعی انسان به دانستن و جهل طبیعی انسان نسبت به عالمِ مرموزی که انسان بطور ناخواسته در آن قرار گرفته است: انسان بطور طبیعی نمی‎داند، اما همزمان و موازی با آن بطور طبیعی می‎خواهد بداند: "من نمی‎دانم" نخستین و به قول سقراط حقیقی ترین دانشی است که انسان به آن دست می‎یابد. این "من نمیدانم" اساس بیگانگی و غربت انسان در جهانی می‎باشد که انسان بطور ناخواسته و مرموز در آن قرار گرفته است. بر اساس این دیدگاه، غربت انسان ناشی از فراق نیست، آنچنان که در دین و عرفان مطرح است، بل ناشی از جهل طبیعی(بیگانگی) انسان نسبت به جهانی است که بطور ناخواسته در آن قرار گرفته است. هرچه انسان بر این جهل، بیشتر فایق آید، به همان میزان خود را قریب‎تر به زمین می‎یابد و در زمین متوطن‎تر می‎شود تا غریب‎تر. چون هر نوع آگاهی انسان از جهان، در حقیقت آگاهی انسان از ماهیت خود او که مطلقاً زمینی می‎باشد نیز هست.

سوم) انسانهای عادی و سیاست مداران اما، بخصوص در جهان کنونی معنی غربت را از تعلقیت عاطفی و قانونی که انسانها به جغرافیای خاص خاکی و فرهنگی دارند، استنتاج می‎کنند. مثلاً اگر احمد، افغانستانی زاده شده باشد و تبارش افغانی باشد، در سایر مناطق جهان او را نوعی حس غربت یاری می‎کند. این نوع غربت بیش از همه دامن‎گیر انسان‎های است که از وطن شان مهاجر شده اند و در وطن بیگانه پناهنده شده اند. همچنان این نوع غربت ظاهراً یک مسئله اجتماعی و فرهنگی و سیاسی بوده و تابع شرایط و مرزبندیهای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی جوامع. به همین دلیل است که مهاجرین بیشترین احساس غربت را دارا می‎باشند و خودشان را بیش از همه غریب احساس می‎کنند.

دو

آنکس که خودش را از رهگذر اسطوره، دین، عرفان و حتی علم در می‎یابد مطلقاً خودِ خودبنیادش را در نمی‎یابد، بل خودِ وابسته و متعلق‎ش را بجای خودِ خودبنیادش در می‎یابد: اساطیر ماهیت انسان را بصورت جوهر مرکبی درمی‎یابد که با همه چیز در عالم سنخیت جوهری(آنهم جوهریت مادی) دارد. بر مبنای همین سنخیت جوهری است که انسان در عصر اساطیر، توتم را راز جاودانگی انسان و قبیله انسان می‎داند. و نیز از همین جهت است که انسان در عصر اساطیر همه چیز را به دیده قدر می‎نگرد و بجای ستایش و پرستش خود، به ستایش و پرستش موجودات عالم می‎پردازد.

در دین و عرفان، انسان ماهیت‎ش را بصورت حقیقت متعالیِ نامتعین و نامتناهی در می‎یابد، اما نه در خود بل بیرون از خود و محاط بر خود. یعنی انسان ماهیت‎ش را نه عین حقیقت، بل قریب به حقیقت متعالی و نامتناهیِ می‎یابد که آنرا «خدا» نام می‎گذارد. به این ترتیب، در دین و عرفان انسان یک گام به خود نزدیک و دو گام از خود دور می‎شود. و از آن جهت که خود را صرفاً همچون تکهی متملق و متعلق به حقیقت متعالیِ نامتناهی می‎یابد، بازهم به جای پرستش و ستایش خود به پرستش و ستایش خدا بعنوان مبدا می‎پردازد.