در باره غربت انسان
یک
غربت مفهوم چند پهلو است:
اول) متدینان و عرفا معنی آنرا از دور افتادگی انسان از اصلش(خدا) استنتاج می کنند: با این تفاوت که در نگاه متدینانِ غیرعارف "دور افتادگی انسان از خدا" برابر است با مخلوق شدن انسان در ازل، پس از خلقت عالم و آدم. و نیز از همین دسته اند که "دور افتادگی انسان از خدا" را برابر با گناه کار شدن آدم در بهشت و هبوط او در زمین میدانند. بر اساس این دیدگاه وصال با اصل(خداوند)، در زندگی این دنیایی انسان ممکن نیست، بلکه تنها جبران گناه انسان از راه بندگی و اطاعت از اوامر خداوند برای انسان میسر است. اما در نگاه عرفانی، "دور افتادگی انسان از خدا" برابر است با بیگانگی انسان با ذات نامتناهیِ عالم و آدم. بیگانگیِ که بر بنیاد آن، انسان مدام خودش را در فراق حس میکند و هی تقلای وصال میکند و ناله جدایی سر میدهد: بشنو از نی چون حکایت میکند/ وز جداییها شکایت میکند/هرکسی کو دور ماند از اصل خویش/ بازجوید روزگار وصل خویش(مثنوی معنوی، دفتراول، ابیات1و3). از این نظر، غربت برای انسان، همان دورماندگی از اصل(خدا) میباشد، و به همین دلیل از نظر دینی(اعم از نگرش عرفانی و فقهی) غربت انسان در زمین یک تقدیر وجودی به حساب میآید، و زمین اساساً غربتگاه انسان است نه ماوای او، و انسان هرگز از این غربت رهایی نخواهم یافت مگر از راه وصال با مبدا.
دوم) فیلسوفان معنی غربت را از بیگانگی انسان با جهانی مادیِ پر رمز-و رازی که، انسان در آن بطور ناخواسته و مرموز قرار گرفته است، استنتاج میکند. در نگاه فیلسوفان، غربت انسان، برابر است با همزمانیِ میل طبیعی انسان به دانستن و جهل طبیعی انسان نسبت به عالمِ مرموزی که انسان بطور ناخواسته در آن قرار گرفته است: انسان بطور طبیعی نمیداند، اما همزمان و موازی با آن بطور طبیعی میخواهد بداند: "من نمیدانم" نخستین و به قول سقراط حقیقی ترین دانشی است که انسان به آن دست مییابد. این "من نمیدانم" اساس بیگانگی و غربت انسان در جهانی میباشد که انسان بطور ناخواسته و مرموز در آن قرار گرفته است. بر اساس این دیدگاه، غربت انسان ناشی از فراق نیست، آنچنان که در دین و عرفان مطرح است، بل ناشی از جهل طبیعی(بیگانگی) انسان نسبت به جهانی است که بطور ناخواسته در آن قرار گرفته است. هرچه انسان بر این جهل، بیشتر فایق آید، به همان میزان خود را قریبتر به زمین مییابد و در زمین متوطنتر میشود تا غریبتر. چون هر نوع آگاهی انسان از جهان، در حقیقت آگاهی انسان از ماهیت خود او که مطلقاً زمینی میباشد نیز هست.
سوم) انسانهای عادی و سیاست مداران اما، بخصوص در جهان کنونی معنی غربت را از تعلقیت عاطفی و قانونی که انسانها به جغرافیای خاص خاکی و فرهنگی دارند، استنتاج میکنند. مثلاً اگر احمد، افغانستانی زاده شده باشد و تبارش افغانی باشد، در سایر مناطق جهان او را نوعی حس غربت یاری میکند. این نوع غربت بیش از همه دامنگیر انسانهای است که از وطن شان مهاجر شده اند و در وطن بیگانه پناهنده شده اند. همچنان این نوع غربت ظاهراً یک مسئله اجتماعی و فرهنگی و سیاسی بوده و تابع شرایط و مرزبندیهای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی جوامع. به همین دلیل است که مهاجرین بیشترین احساس غربت را دارا میباشند و خودشان را بیش از همه غریب احساس میکنند.
دو
آنکس که خودش را از رهگذر اسطوره، دین، عرفان و حتی علم در مییابد مطلقاً خودِ خودبنیادش را در نمییابد، بل خودِ وابسته و متعلقش را بجای خودِ خودبنیادش در مییابد: اساطیر ماهیت انسان را بصورت جوهر مرکبی درمییابد که با همه چیز در عالم سنخیت جوهری(آنهم جوهریت مادی) دارد. بر مبنای همین سنخیت جوهری است که انسان در عصر اساطیر، توتم را راز جاودانگی انسان و قبیله انسان میداند. و نیز از همین جهت است که انسان در عصر اساطیر همه چیز را به دیده قدر مینگرد و بجای ستایش و پرستش خود، به ستایش و پرستش موجودات عالم میپردازد.
در دین و عرفان، انسان ماهیتش را بصورت حقیقت متعالیِ نامتعین و نامتناهی در مییابد، اما نه در خود بل بیرون از خود و محاط بر خود. یعنی انسان ماهیتش را نه عین حقیقت، بل قریب به حقیقت متعالی و نامتناهیِ مییابد که آنرا «خدا» نام میگذارد. به این ترتیب، در دین و عرفان انسان یک گام به خود نزدیک و دو گام از خود دور میشود. و از آن جهت که خود را صرفاً همچون تکهی متملق و متعلق به حقیقت متعالیِ نامتناهی مییابد، بازهم به جای پرستش و ستایش خود به پرستش و ستایش خدا بعنوان مبدا میپردازد.
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم