در باره دوگانگي و جادوي ذهن
در باره دوگانگي و جادوي ذهن
دو سال تعليمي هفته يك ساعت هفتاد دقيقه ي براي تعدادي از دانش آموزان در يكي از ليسه هاي شهر كابل مبادي فلسفه تدريس مي كنم. اما فقط يك جلسه درسي احساس كردم كلاسم به معناي دقيق كلمه كلاس فلسفه است و آن روز پنجشنبه 7عقرب 1388بود. دقيقاً ساعت هشت صبح بود كه وارد كلاس درس فلسفه شدم. تمام دانش آموزان به جز كبير به رسم اداي احترام برخاستند و نشستند. وقت از كبير پرسيدم چرا شما بر نخاستيد؟
گفت: چرا بايد بر خيزم؟
گفتم: ديگران چرا بر خاستند؟
گفت: شايد از آن رو كه عادت كرده اند.
خطاب به دانش آموزان ديگر گفتم: شما چرا بر خاستيد؟
همگي جواب دادند: به رسم اداي احترام.
خطاب به كبير گفتم: تمام همكلاسي هايت برخاستند نه از آن رو كه عادت كرده اند بلكه از آنرو كه رسم احترام را اجرا كنند. اما تو نخواستي اجرا كني؟
گفت: بله من نخواستم اجرا كنم.
گفتم: چرا؟
گفت: چه فرق دارد اگر احترام كنم يا نكنم چون هر دو يكي است.
گفتم: چطور؟
گفت: بخاطريكه هيچ يك شايد نمي دانيم حقيقت چيست تا بر مبناي آن احترام را از غير احترام، ظلم را از عدل، خير را از شر، جهل را از دانايي، دروغ را از راست و... تفكيك كنيم؟
گفتم: به دوگانگي مفاهيمي كه پيشتر ذكر كردي باور داري؟
گفت: بله! نه تنها به دوگانگي مفاهيم، كه حتي به دوگانگي عالم و پديده هاي در ـ عالم نيز باور دارم.
گفتم: اين دوگانگي را با چه توجيه باور كرده اي؟
گفت: با اين توجيه كه نمي توانم باور نكنم.
گفتم: چرا؟
گفت: در يكي از دروس فلسفه شما از قول ويتگنشتاين گفته بوديد كه "فلسفه نبردي است براي نجاتِ ذهن و شعور انسان از افسون شدن بوسيله زبان." من خيلي فكر كردم كه زبان چگونه ذهن و شعور انسان را جادو مي كند؟ تازگي ها متوجه شده ام كه شايد ذهن و شعور انسان فقط بوسيله قدرتِ دوگانگي مفاهيم زباني، از آوان ياد گيري زبان مكالمه ي جادو مي شود و اين تنها جادو شدن ذهن نيست بلكه روح و حيات ذهن را نيز تشكيل مي دهد. مگر نه چنين است كه در يكي ديگر از دروس فلسفه، سال گذشته در توجيه «اولين فيلسوف» بودن تالس ملطي گفته بوديد كه "او را از آن رو كه اولين بار در طريق انديشه مسئله «بنياد» و از اين طريق «دوگانگي ماهوي» و «دوگانگي ارزشي» پديده ها را بوجود آورد، اولين فيلسوف مي گوييم." بنابر اين «دوگانگي» تبديل به بديهي ترين امري شده است كه هيچ فردي نمي تواند آنرا نپذيرد مگر اينكه يا به سكوت محض پناه ببرد و يا هم زباني عاري از اين دوگانگي مفهومي بيافريند. اما آيا اين كار ممكن خواهد بود؟ خدا داند.
گفتم: توجيه شما عالي بود. اما آيا دوگانگي مفاهيم غير از دوگانگي پديده هاي در ـ عالم است؟
گفت: بله!
گفتم: چطور؟
گفت: ذهن مي تواند به لحاظ نظري و مفهومي قائل به يگانگي هم باشد. مثلاً در اولين دروس جزوه فلسفه كه مربوط به اسطوره مي شد، شما خود در آنجا گفته بوديد "يكي از مهم ترين شاخصه هاي انديشه اسطوره اي قائليت آن به يگانگي جوهري پديده ها مي باشد."
گفتم: خيلي خوب. به فرض اينكه ذهن هم توان قائليت به يگانگي و هم دوگانگي را دارد. اما با توجه به اينكه دوگانگي عالم غير از دوگانگي مفاهيم است، آيا فكر مي كنيد دوگانگي در عالم و پديده هاي آن از رهگذر دوگانگي مفاهيم ذهني ما پديد آمده اند يا بر عكس و يا هم مسئله ديگري است؟
گفت: فقط اين قدر مي دانم كه دقيقاً همين پرسش است كه ناداني مان نسبت به «حقيقت» واحد و ثابت را به رخ مان مي كشد.
گفتم: يعني چه؟
گفت: يعني اينكه با توجه به اينكه اين پرسش عيبي بزرگي دارد و آن اينكه از بطن بينش دوگانه انگاري مطرح شده است اما نشان مي دهد كه هنوز حقيقت خارج از محدوده فهم ما است.
گفتم: چطور؟
گفت: اولاً از آنرو كه تصور دوگانگي مفاهيم و دوگانگي ماهوي عالم واقع خود يك نوع قائل شدن به دوگانگي است كه پرسش از اصالت دوگانگي مفاهيم يا دوگانگي ماهوي عالم واقع نيز تحت شعاع همين باور كلي به دوگانگي مطرح مي شود. و هر گونه حكم در باره اصالت يكي از آن دوگانگي ها نيز ضرورتاً بر معيار بر ساخته از همين باور كلي به دوگانگي صورت خواهد گرفت كه، حجابي از حقيقت بر نخواهد داشت. دوماً از آنرو كه حقيقت هميشه يك توهمي جذابي است كه خرد مندان آنرا وسيله ويران كردن واقعيت موجود قرار داده اند.
گفتم: فعلاً مسئله حقيقت واحد و ثابت را تعطيل مي گذاريم. اما آنچه واقعيت دارد اين است كه شما بطور كلي دوگانگي را مي پذيريد، درست است؟
گفت: چاره ي غير از اين وجود ندارد.
گفتم: ميدانيد معناي كلي اين دوگانگي چيست؟
گفت: فقط تا اين حد كه مثلاً خير هرگز شر نيست و شر هرگز خير نيست، خدا هرگز شيطان نيست و شيطان هرگز خدا نيست و الي آخر، كه اين بيان هم شايد ريشه در جزميت دوگانگي در ساختار بنيادينِ ذهن من داشته باشد. و شايد چنين هم نباشد؛ يعني خير همان شر باشد و شر همان خير و خدا همان شيطان باشد و شيطان همان خدا و ظلم عين عدالت باشد و عدالت عين ظلم و... و شايد چنين هم نباشد و كاملاً چيزي ديگري با منطقي ديگري باشد.
گفتم: فكر نمي كنيد اين يك تناقض باشد كه شما از يك سو دوگانگيِ مثلاً خدا و شيطان را تصديق مي كنيد و از سوي ديگر مي گوييد مرز بين اين دوگانه ها يا وجود ندارد و يا هم اگر وجود دارد از دست رفته و فروريخته است؟
گفت: منطقاً نمي دانم تناقض يعني چه؟ اما مكرراً مي توانم بگويم كه پرسشي كه پيشتر مطرح كرديم يعني منشأ دوگانگيِ دوگانه ها چيست؟ ما را قادر مي سازد تا به تناقضي كه شما ذكر كرديد (اگر يك تناقض باشد) بي پروا باشيم. بنابر اين پرسش «منشأ دوگانگيِ دوگانه ها چيست؟» همچنان باقي است، حتي اگر باورها و كنشهاي متناقض هم در ما خلق كند.
زنگ تفريح نواخته شد و من گفتم:
بحث در باب احترام بِه از خود احترام و تو شايسته جايزه شاگرد ممتاز هستي.
گفت: تصديق بهتر بودن بحث احترام از خود احترام تصديق دوگانه انگاري مفهومي است و اهداي جايزه شاگرد ممتاز به من نيز كنش مبتني بر همين دوگانه انگاري در هيئت برتر(ممتاز) و پست تر است. و روح زندگي اجتماعي نيز همين است و بس.
گفتم: شكاكيتت جدي و ارزش پروردن دارد.
گفت: به قول شاملو "...اي خدا گر شك نبودي در ميان/ كي چنين تاريك بود اين خاك دان/ گر نه تن زندان ترديد آمدي/ شب پر از فانوس خورشيد آمدي...."
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم