اشاره: این نوشته نگاه رهگذرانه به تحولات بزرگیست که هزارهها طی دو سه دهه اخیر پذیرفته اند. هیچ نکتهی در این نوشته بدلیل نبود اطلاعات دقیق علمی-تحقیقی با متد علمی توصیف و تبیین نشده. من آنچه را در دوروبرم با مشاهده دیده ام نوشته و قضاوت کرده ام و آنچه را در مورد گذشته از سخنرانیها و کتُب تاریخی شنیده و خوانده ام، تحلیل کرده و قضاوت کرده ام.
هزارهها طی دو سه دههی اخیر در دو مقطع؛ یکی زمانیکه حزب وحدت به رهبری مزاری تشکیل شد و برای نخستین بار انسجام سیاسیِ قدرتمندی در میان هزارهها بوجود آورد که مطالبات مشخص و قاطع سیاسی و حقوقی داشتند.دوم زمانیکه مرزِ محدودیتهای فرهنگی، تحصیلی، شغلی، تجاری، فعالیتهای سیاسی، مسکن گزینی در شهرها، مسافرت و مهاجرتهای بخصوص درون کشوری،از روی آنها به پشتوانهی تعهدات بینالمللی و قوانین ملی و محلی(حالا به هردلیلی بوده باشد تفاوت نمیکند) به طرز استثنایی برچیده شد، که این دقیقاً مطابق است با تشکیل دولت حامدکرزی،سریعترین تحولات را در عرصههای بخصوص اجتماعی و فرهنگی متقبل شده اند. این تحولات -که در ادامه از مهمترین آنها یاد خواهم کرد- در صورت تسریع، تداوم و گسترش بیشتر آن، در آیندههای نه چندان دور باعث شکل دادن یک هویت ویژة مدنی، فرهنگی و اجتماعی در هزارهها خواهد شد. اما این تحولات برای بسیار کسانْ مایه نگرانیِ روز افزونی شده است. این نگرانیها هرچند بطور صریح از زبان هیچ کسی بیان نشده و ممکن هم نیست که بیان شود. اما آنچه بطور کلی گویای این واقعیت است اینهایند:
· ما را نه در صد به شمار میآورند(زمینه و دستآویز سازی برای وضع محدودیتهای بازدارنده جدید).
· میزان حضور ما در اردوی ملی را بر اساس سهمیهی قومی تعریف میکنند(نگرانی).
· فردا قرار است میزان مشارکت و حضور ما در دانشگاهها و بورسهای تحصیلی را نیز بر اساس درصدیِ نفوسِ قومی ما جیرهبندی کنند(نگرانی).
· میزان مشارکت سیاسی ما در قدرت سیاسی را براساس سهمیهی بیست درصدی تفویض و تطبق کردند(نگرانی)
· بودجه انکشافی ما را نیز احتمالاً براساس سهم قومی تخصیص میدهند.
· و....
اینها تماماً نشانههای از یک نگرانی عمیق است. در غیر آنصورت هیچ عالمی تا آن اندازه بیشرم نیست از موقف علمیاش در آکادمی علوم یک کشور، دروغ به صراحت نور آفتاب بگوید. یا هیچ حاکم خوبی ترجیح نمیدهد در جایی که امکان بیشتر برای انکشاف است، محدودیت انکشافی وضع کند، و در جایی که هزینه انکشاف انگار در برمدا غرق شود هزینه بیشتر مصرف کند: از بودجه انکشافی دولت و کمککنندههای خارجی در هلمند و قندهار و زابل و... مکتب ساخته میشود اما مکتب را یک شبه به آتش میکشند، پُل و سرک قیر میسازند اما آنرا با مین انفجار میدهند و نابودش میکنند و..... اما در دایکندی، جاغوری و مالستان مردم با هزینه شخصی دانشگاه و مکتب خصوصی میسازند و با هزینهی شخصی در آن تحصیل میکنند.
به هرحال برداشت من این است که ما نگران کننده شدهایم اما نه به لحاظ سیاسی، آنطوریکه مزاری نگرانی آفریده بود، بل بیشتر به لحاظ اجتماعی و فرهنگی. این نگرانیها تا قبل از سقوط حکومت کمونیستی چندان جدی نبود. چون ساختار سیاسی حاکمیتها تا قبل از پدید آمدن حاکمیت کمونیستی شبیه ساختار خانودههای قبیلوی بود که تمام اقتدار در دست پدر(شاه) به گونهی متمرکز بود که او را حق کشتار هم بود، حق سرکوب هم بود، حق ویرانکردن هم بود، حق نوازش هم بود، خلاصه شاه را حق همه چیز بود: با این حالْ کسانی اگر مایهی نگرانی حاکمیت شاه میشدشاه بدون هیچ تعللی میتوانست فرمان سرکوب، قتل عام و یا مهاجرت آن کسان را صادر و تطبق کند. اما با آمدن کمونیستها وضعیت کاملاً دگر گونه شد و چیزی که عمیقاً آسیب دید ساختار سیاسی قدرت و میکانیزم اعمال قدرت برای مدیریت جامعه بود: کمونیستها ساختار سنتیِ سیاسیِ قدرت را چنان درهم شکست که دیگر اثری بنام «مقام شاه» در ساختار سیاسی شان وجود نداشت و بعداز آن تا کنون هم نتوانسته بوجود بیاید. و همچنان آنها ساختار سیاسی را تا آنجا اعتدال بخشیدند که سلطان علی کشتمند- از تبار نژادیی که نژاد ننگ آور داشت- میتوانست صدراعظم شود و اکرم یاری میتوانست در هستهی یک حزب سیاسیِ مبارز برای تحقق آرمان کمونیستیِ شان به دور از تعلقیت قومیاش راه یابد و مبارزه سیاسی کند. کمونیستها در واقع ساختار سیاسیِ امپراطوریگونهیِ خشونت زای قدیم را تعدیل بخشیدند و ساختار سیاسیی تساهلگرایی بوجود آوردند که استعداد خشونت زایی آن علیه مردم به مراتب کمتر از ساختار سیاسیِ نظام شاهیِ ظاهر شاه بود. اما کمونیستها به دلیل ماهیت انقلابیِ ایدیولوژی شان میکانیزمهای خشونت زا برای دستیابی به قدرت و بعد اعمال و حفظ قدرت طرح و تطبق کردند. حتی از همین لحاظ نیز کمونیستها تفاوتی عمیقی با حاکمیتهای شاهانهی قدیم داشت؛ آن اینکه میکانیزمهای خشونت زای آنها یا در جهت دست یابی به بقدرت بود یا در جهت حفظ قدرت بود، که در هر دو صورت قوم و مردم موضوع اعمال خشونت نبودند بل تیپی از مردم/قوم که معمولاً علیه حکومت بودند محل خشونتها واقع میشدند.
در هرصورت میراث کمونیستها ساختارسیاسیِ بود که در آن مبارزة همگان برای دست یابی به قدرت حتی با خشنترین میکانیزمها چیزی بیگانه و دور از انتظار نبود. هزارهها تا این دوران به چنان بسیج سازمان یافتهی سیاسیِ دست نیازیده بودند که بتوانند مایه نگرانیِ صاحبان قدرت شوند. اما در دورههای پایانیِ حکومت کمونیستها با تشکیل حزب وحدت به رهبری مزاری نخستین بسیج سازمان یافتهی قدرتمند سیاسی در میان هزارهها شکل میگیرد و در جنگهای داخلی این بسیج عمیقاً پخته و تثبیت شد؛ توانست خواستهای هدفمند سیاسی مطرح کند، جنگهای هدفمند انجام دهد، گفتمانهای هدفمند ایجاد کند، بسیج اجتماعیِ هدفمند بوجود بیاورد، و.....
این وضعیت آغاز نگرانیها بود- البته تاکید میکنم که این صرف حیثیت یک فرضیه را دارد و نه بیشتر از آن- چون مزاری با ایجاد حزب وحدت رسماً هزارههای را که از دیرزمان بخصوص از عبدالرحمن به این سو صرفاً تجارب متعدد و قابل ملاحظهای در طغیانِ همراه با سرکوب علیه سلطة تک محوری حاکمان پشتون در تاریخ خویش ثبت داشته بودند را، بعنوان یکی از ارادههای سیاسیِ دخیل در مسائل سیاسی افغانستان کاندید بازی قدرت سیاسی در افغانستان کرد. این چیزی بود که در تاریخ هزارهها و تاریخ افغانستان سابقه نداشت.
با شهادت مزاری و بعدها چیرگی طالبان بر افغانستان این بسیج سیاسی در میان هزارهها آسیبجدیی برداشت که پس از او هنوز هزارهها قادر به ترمیم آن نشده و نتوانسته اند آن بسیج سیاسی را سامان جدید و قالب جدید بخشند تا در مطابقت به شرایط جدید بتوانند ادامهی آن خواستها را دنبال کنند. مزاری ما را کاندید بازی کرد که قبلاً تماشاچی آن هم نمیتوانستیم باشیم. زمانی بود که باید شفیع دیوانه و امثال او به مربیگری مزاری بازی را در برابر سیاف و گلبدین و.... به پیش میبرد. اما زمانی دیگر آمد که باید بازیگر در برابر حریفهای چون فاروق وردک، انورالحق احدی، ذاخیلوال و امثال آنها بازی را پیش میبرد. هزارهها نه فقط این کار را نکردن که حتی از خودشان نپرسیدند آیا بازیگر دارند یا ندارند؟.... اگر دارند چرا آبرومندانهتر بجای مربی او را وارد بازی نمیکنند؟ اگر ندارند چگونه و تا چه زمان میتوانند این بازی گران داشته باشند؟ اگر این گونه پرسشها در میان هزارهها مطرح میبود تحولات به مراتب فراگیرتر، گستردهتر و پایدارتر و قویتر از امروز میبود. مثلاً ما میتوانستیم بدون چشم داشت به حکومت، با ایجاد هماهنگیهای قومی و منطقهای پلانهای رشد قومی و منطقهیی داشته باشیم، موسسه خیریه و صندوق خیریة قومی و منطقهای داشته باشیم تا: در مناطق محروم مکتب بنا کنند، شفاخانه بسازند، معلم استخدام کنند، دانشگاه خصوصی بسازند، بورسهای تحصیلی فراهم کنند، بسیج اجتماعی را تقویت کنند، بازیگر پرورش دهند، تحقیقات علمی انجام دهند، پژوهندگان شان را حمایت کنند و....... این چیزی تازهی هم نیست سیماسمر قبلاً این کار را انجام داده و بیشتر از یک حکومت موفق هم بوده. اما هزارهها بجای چاره اندیشی هی خود را در گذشته پیجاندند و بار حسرت مزاری را بر دوش کشیدند، از او چنان تابویی ساختند که انگار بی او نمیشود ره به جایی برد، و همچنان مرز میان سواستفاده و تعقیب خواستهای او را درهم شکستند، هی از ستم پشتون شکوه کردند و.... . در حالیکه از خود نپرسیدند که مسئله امروزشان چیست؟و چشم باز نکردند که ببینند در شرایط کنونی مزاری به مراتب عینیتر از گذشته در زندگی اجتماعی ما وجود دارد: نژاد ما دیگر ننگ آور نیست، مراکز تحصیلات عالی از دانش جویان هزارگی پُر است، درصدی بزرگی از بورسهای تحصیلی را هزارهها از آن خود میکنند، فعالیتهای سیاسی ما آزاد است، فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی ما را کسی مانع نیست، حق مهاجرت و سکنی گزینی در شهرهای بزرگ کشور را داریم، ادارات دولتی به رخ ما باز است، وکیل و وزیر حتی اگر بصورت نمادین هم شده داریم، موضع عدالت و برابری هنوز که هنوز است موضع ما است: متصدیان حقوق بشر و برابری مایم و...... به هرحال (در این مورد میتوانید مقالهی «جادوی مزاری» را در همين وبلاگ بخوانيد. این بر ماست که برای سامان دهی و هدفمند سازی تحولات اجتماعی و فرهنگی مان انسجام سازمانی ایجاد کنیم. دقیقاً همانطوریکه مزاری طغیانها و شورشهای گاه و بیگاه هزارهها علیه ستم پشتونها را در قالب یک سازمان سیاسی و بسیج سیاسی بنام حزب وحدت سامان هدفمند و استراتژیک بخشید.
با سقوط طالبان و تشکیل دولت کرزی وضعیت به گونهی تغییر کرد که در آن هزارهها هرچند نتوانسته اند بسیج قوی و فعالِاجتماعی و سیاسی داشته باشند، اما تغیراتِ رو به رشد و قابل ملاحظهی در آنها رونما شده است که این تغیرات در تاریخ هزارهها و حتی تاریخ افغانستان بیسابقه بوده است، همانطوریکه تشکیل حزب وحدت به لحاظ تحولات سیاسی در میان هزارهها بیسابقه بود.
مهمترین تحولاتی که به لحاظ اجتماعی و فرهنگی طی یک دههی اخیر در میان هزارهها صورت گرفته اینهایند:
· شکل گیری یک نسل فراگیرِ سواد طلب در سراسر هزارهجات. برخلاف مناطق جنوب و شرق و حتی شمال، جایی از هزارهجات را نمیتوان را یافت که در آن سواد ستیزی وجود داشته باشد؛ کسانی مکتب را به آتش بکشد، مانع رفتن دختران در مکاتب شوند، از تحصیلات عالی دختران بهراسند، مانع فعالیتهای جنبیِ آموزشی جوانان شوند و..... .
· بلند رفتن اعتماد اجتماعی بر زنان و دختران: بسیاری از دختران از اکثر مناطق هزارهجات میتوانند به راحتی در شهرهای بزرگ مانند کابل، مزار، هرات و .... بخاطر شغل و تحصیلات شان سفر کنند. مثالی بیاورم که قابل تعمیم هم هست: در پایان سال 2002 زمانیکه با همکلاسیهایم اعم از دختران و پسران بخاطر آمادگی کانکور رهسپار کابل شدیم، آنعده همکلاسیهایم را که دختر بودند حداقل سه نفر محرمِ مراقبْ یاری میکردند. در حالیکه امروز(2012) دختران بدون هیچ محرم-و مراقبی همراه به پشتوانهی اعتماد کامل خانواده به راحتی در هرات و کابل و مزار و.... سفر میکنند، کار میکنند و تحصیل میکنند.
· شکلگیری تنوع دیدگاهها، اعتقادات و تساهل و مدارای اجتماعی: دیگر در هزارهجات کسی زنان را به دلیل ارتکاب زنا در حضور مردم سنگسار نمیکند، بجای سنگسار او را طلاق میکند. حتی در مناطقی مثل جاغوری نگاه ناموسی به زن کم کم شکسته میشود. چیزی بنام ننگ ناموسی تا حدودی عملاً زیر سوال رفته است. دختران مدعی آن اند که شریک و همسر مردان در زندگی شان هستند نه ناموس اجتماعی شان. دیگر همگان بصورت یکدست از ردِ سرْقافلة قبیله حرکت نمیکند، کسانی هستندکه خلاف قبیله حرکت میکنند؛ مثلاً قشری، از خمینی تجلیل میکند و قشر دیگر بر امامت او شک میورزد و او را به نقد میکشد. کسانی مزاری را تا مرحله تقدس اوج میبخشند و کسانی هم او را در جغرافیای مشخصی از زمان و مکان محصور میکند. کسانی بنیادگرایی میکنند و کسانی هم تغییر دین میدهند. در درون یک خانواده کسی دیندار است و کسی دیگر بیدین. و...
· بوجود آمدن یک کتلهی عظیمِ شهر نشین: اکثر تحصیل کردههای هزارهگی- به هر دلیلی باشد بی تفاوت است- بعد ازتحصیل نه تنها میل رجعت به روستاهای پدری شان ندارند که حتی خانوادههای شان را به شهر میکشانند؛ تلاش میکنند در شهرهای بزرگ مانند کابل، مزار، هرات و.... شغلی برای معیشت و جایی برای زندگی پیدا کنند. همچنان کثیری از مهاجرینِ برگشته به وطن، در شهرهای مانند هرات، کابل و مزار مسکن گزین شده اند. این افراد در شهرهای بزرگ نقشهای کلان اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایفا میکنند.
· شکلگیری یک قشر تحصیل کردهای درگیر باوضعیت: تخمیناً میشود گفت از میان هر پانزده نفر تحصیل کردهی هزارگی یک دو الی سه نفر با وضعیت اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مردم درگیر است. یعنی این افراد صرفاً مصروف کار اداری و زندگی شخصی شان نیستند بلکه نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و حقوقیِ بخصوص قومیِ شان درگیر است. مثلاً در باره مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی و حقوقی فکر میکند، گفتگو میکنند، نقد مینویسند، داستان مینویسند، شعر میسرایند، کنفرانس دایر میکنند، مقاله مینویسند، تزس تحصیلی مینویسند، رساله مینویسند، آهنگ میسرایند و... این قشر بزرگترین تحول اجتماعیِ را که بوجود خواهد آورد خودتأملگری اجتماعی، که بنیاد جنبة اجتماعی دموکراسیهای جهان را میسازد خواهد بود.
· شکسته شدن سلطه مذهبی روحانیتِ قوم خوی. عدم اعتماد و حتی تنفر اجتماعی نسبت به روحانیون مذهبی در میان نسل جوان و بخصوص تحصیل کردههای آن، چیزیست که در صورت فراگیر شدن ساختار اجتماعی را عمیقاً دچار تحول خواهد کرد.
· تاسیس مکاتب، کورسها و دانشگاهها. مثلاً شما در دایکندی نه فقط مکاتب متعدد دارید که دانشگاه خصوصی دارید. در بامیان دانشگاه رسمیِ دولتی دارید، در جاغوری بر علاوه مکاتب متعدد تربیه معلم دارید. و همین طور در سایر مناطق هزارهجات. وجه تفاوت این مکاتب و دانشگاهها با سایر مناطق و بخصوص مناطق جنوب و شرق این است که از تهدید مصئون است: سوختانده نمیشود، دخترانش مسموم نمیشود، استادانش اختطاف نمیشود، مردم از کیسه و ستمزد شخصی شان برای معلمینشان فیس میپردازند و حمایت شان میکنند، بجای پوستههای شورشی کورسهای آموزشی را تقویت میکنند و......
· و دهها واقعیت دیگر............ اما آنچه استثنای ستودنی و امیدوار کننده در هزارهجات میباشد این است که در وجود هزارهها خواست زندگی وجود دارد اما در جنوب مشکل بنیادی عدم خواست زندگی در وجود مردم است. آنجا خواست مرگ به مراتب چیره تر از خواست زندگی است. ورنه هیچ قومی در جهان نبوده که سهولتهای اساسی زندگی را به نابودی کشانده باشد: پُل و سرک قیر را با مین بپراند، مکتب را با تیل آتش زند، بر دختران مکتب تیزاب بپاشاند، معلم را سر ببرد، خود را با باروت و بمب انفجار دهد و.....
پرسش اما این است که با این حالچرا باید ما مایه نگرانی باشیم؟ در حالیکه نه طالب و گروههای شورشی داریم، نه باند مافیای مواد مخدر داریم، نه بنیادگرایی اسلامی داریم، نه مافیای خطرناک قاچاق اسلحه و بمب داریم، نه به مراجع قدیم مذهبی خویش وفادار مانده ایم، نه وزیر و وکیل مقتدر داریم، نه طغیانگر و سرکش هستیم، نه هم استراتژی حذفِ کسی یا قومی را داریم، نه پوتانسیل جغرافیایی و انسانی و اقتصادی و سیاسی و نظامیِ کودتا و جنگ داریم و نه...... . مردمان ساده اما کوشا هستیم