زن و فلسفه

فلسفه از بدو تولد تا کنون آزاد اندیشی و شجاعت آزاد شدن بوده است. مردان از همان آغاز متصدیان کهنه کار این روند بوده اند. از همین جهت مردان هماره برای آزادی و آزاد اندیشی پیکاریده اند و چه بسا قربانی‌های فراوان کرده اند و داده اند. مردان هماره آزادی خواهی کرده اند و بخاطر آزادی هماره هم‌آغوش و هم‌بستر دیرینه‌ی فلسفه بوده اند.زنان اما-البته در بسیاری موارد مردان نیز- وقتی مدعی آزادی می‌شوند چیزی بیش از یک مجموعه صلاحیت‌های عملیِ پیش پا افتاده برای زندگی روزمرة شان نمی‌خواهند: همین که اختیار داشته باشند به خواست خودشان بگردند، ببینند، بگویند، بخوابند، بخورند، بپوشند، بنوشند، بنویسند، بخوانند و برگزینند. اما وقتی مدعی برابری می‌شوند قضیه ژرف‌تر می‌شود و به فلسفه نزدیک‌تر می‌شود. زنان برعکس مردان آزادی خواه نبوده اند بل برابری خواه بوده اند اما در عین حال زرنگانه‌تر از مردان از آزادی سود برده اند. آنها با اصالت برابری ورودی‌های ممنوعة فلسفه را به رخ شان واگشایی کردند. چون ادعای برابری زنان صرف در سطح مطالبات حقوقی باقی نمی‌ماند بل فراتر رفته و برابری ماهیتی زن و مرد را شامل می‌شود. چیزی که نه فقط بزرگترین فیلسوفانِ مرد بل عادل‌ترین فیلسوفانِ مرد در تاریخ فلسفه تا اوایل قرن بیستم منکر آن بودند. ولی با آن هم اثبات یا رد این ادعا نه در عهده علم است نه دین و نه هم اسطوره. این تنها فلسفه است که به این ادعا پاسخ نهایی را خواهد داد. از این رو فلسفه هم برای مردان و هم برای زنان مهم است.

فلسفه از قرن ششم قبل از میلاد تا اواسط قرن بیستم میلادی سراپا مردانه است. فیلسوفانبزرگ مردان بودند. بگذریم از اینکه افلاطون و ارسطو و آکویناس و هگل و نیچه در مورد زنان تحقیرکننده‌ترین دیدگاه‌ها را داشته اند.اما عادل ترین فیلسوفان نیز در مورد زن به دیده شک می‌نگرستند. می‌گویند هیچ فیلسوفی عادل‌تر از کانت و مارکس در تاریخ فلسفه نمی‌توان یافت. اما این دو در مورد زن به دیدة شک می‌نگرست: کانت زن را عاری از نهاد خرورز می‌دانست و مارکس هرگز به زن بعنوان استثمار شدگان درون خانه اشاره نکرد. فلسفه جدید بعداز دکارت بیش از هرزمان دیگر عمیقاً انسان‌شناسانه است. اما انسان آن همان سوژه‌ی دکارتی‌ست که زن را تحت شعاع موقعیت تاریخی اش شامل نمی‌شد. مدرنیته که از بیناد بر انسان استوار بود تا قبل از سارتر و دوبوار هرگز نتوانست این انسانش را «انسان=زن=مرد» تعریف کند. انسان مدرنیته تا قبل از سارتر و دوبوار «انسان=مرد» است. اما سارتر تنها قهرمان تاریخ فلسفه است که درِ ورودیِ زنان به فلسفه را گشود و منطق تک سویگیِ مردانگیِ فلسفه را درهم شکست. او این کار را با یکسان سازیِ آزادی و وجود انجام دادو تاکید کرد که «آزادی وجود است و در آن وجود مقدم بر ماهیت است». وجود انسان برابر است با آزادی انسان و ماهیت انسان برابر است با آنچه انسان برمی‌گزیند. در فلسفه او هر آن موجودی که بتواند طرح بیافکند و برگزیند انسان است و انسان آزاد است. سیمون دوبوار تنها زنی تاریخ بود که عملاً زن را از رهگذر فلسفه اگزیستانسیالیستیِ سارتر وارد فلسفه و از این طریق وارد دستگاه اندیشة فلسفی کرد: زن سوژة اندیشنده و اُبژة اندیشه شد، اراده انتخاب کننده و فاعل طرح افکن شد و...

سیمون با استفاده از فلسفه اگزیستانسیالیستیِ سارتر، زن را از موقعیت تارخی‌اش برکَنْد و او را صرف چنان انسانْ که در موقعیت‌های تاریخی اسیر بوده اندیشید: او زن را با اندیشیدن در-موقعیت‌های تاریخی‌اش چنان موجودی که مدام به اسارت انداخته شده و می‌شود درک کرد. ولی زن را با اندشیدن در-برکندن از موقعیت‌های تاریخی‌اش چنان موجودی درک کردکه می‌تواند خود و ماهیت‌ش را چنان‌که می‌خواهد بسازد.

به این ترتیب برداشت من این است که برای زنانی که در کشورهای بخصوص اسلامی مدعی آزادی زن و همترازی زن با مرد می‌باشد هیچ فلسفه‌ای به اندازة فلسفه اگزیستانسیالیستیِ سارتر و دوبوار کارساز و مفید نیست. ولی مشکل بنیادی اینجاست که زنان مسلمان ما می‌توانند با ساختار ذهنیِ آزاد به مسئله زن و مسائل مرتبط با آن بیاندیشند؟ چون ساختار ذهنی ما عمیقاً متاثر از زبان و ادبیات مرسوم، دین و مذهب و اعتقادات مرسوم، ارزشهای ملی و محلی مرسوم، اخلاق مرسوم و محیط طبیعی و فرهنگی موجود می‌باشد. وقتی با این ساخت ذهنی به مسئله آزادی زن بیاندیشیم در آنصورت سیمون دوبوار را بر محک الگوی فاطمة زهرا برای خود محلی خواهیم ساخت.

محو فساد؟

بعداز کنفرانس توکیو و وعده شانزده میلیارد دالر برای افغانستان همراه با شروط بسیار سنگین از جمله محو فساد از دستگاه حکومت، باز زبان‌ها برای نقد دولت دراز و درازتر شده است. می‌گویند دولت افغانستان بدلیل ضعف مدیریت و رهبری سیاسی، عدم شایسته سالاری، عدم تعهد به قانون و تطبق آن، عدم فراگیر بودن نه تنها نتوانسته در محو فساد موفق باشد بل حتی با ضعف‌های که برشمرده شد باعث گسترش فساد نیز شده است. اما آیا مسئله فساد واقعاً با شایسته سالاری، قانون مداری تطبیقی، مدیریت خوب سیاسی و فراگیر بودن دولت قابل حل است؟
تا آنجای که با مشاهده عینی قابل دید است این دولت در کثیری از موارد توانسته شایسته‌ها را از اقوام مختلف وارد دستگاه دولت کند و بصورت سمبولیک هم اگر شده مشارکت اقوام در دولت را تجسم کند؛ بسیاری از کارمندان ملکی و نظامی دولت از وزیر تا مامور اجرائیه نیروهای جوانِ تحصیل کرده می‌باشند که هم به لحاظ فنی مهارت لازم را دارا می‌باشند و هم به لحاظ نظری سواد کافی دارند.
فساد دستگاه دولت ناشی از عوامل درون دولتی نیست یعنی فساد دستگاه دولت نه ناشی از ناشایسته سالاری دولت است، نه ناشی از عدم تطبق قانون است، نه ناشی از عدم فراگیر بودن دولت است و نه هم ناشی از ضعف مدیریت سیاسی دولت است. تمام عواملِ درون دولتی را که ما منشأ فساد می‌دانیم منشأ فساد نیست آنها صرفاً نقش کتلیستی در اشاعه فساد را دارا می‌باشد. فسادِ دستگاه دولت ناشی از عوامل بیرون دولتی است: زمینه‌های اجتماعی و سیاسیِ درون قومیِ افرادی که جذب دستگاه دولت می‌شوند یکی از اصلی‌ترین عوامل تولید فساد در دستگاه دولت می‌باشد. کثیری از کارمندان دولت از وکیل و وزیر گرفته تا مدیر و مامور همه با تعهد محکم به زمینه‌های اجتماعی، منطقه‌ای و سیاسیِ قومی‌شان وارد دستگاه دولت می‌شوند نه با تعهد به قوانین ملی و محلی و اداری دولت. زمینه‌های اجتماعی و سیاسیِ که افراد از آن بر می‌خیزند و وارد دستگاه دولت می‌شوند عمیقاً سرشته با تبعیض و تعصب می‌باشد. افراد با تعهد به زمینه‌های اجتماعی(تعصب و تبعیض)ی که در آن پرورده شده جذب دستگاه دولت می‌شوند. تعهد افراد به زمینه‌های اجتماعیِ تبعیضی آنها یکی از عوامل مؤلدِ فساد در دستگاه دولت می‌باشد. مثلاً آقای خلیلی بعنوان معاون رئیس جمهور خودش را بیش‌تر پاسخ گوی مردم هزاره احساس می‌کند تا تاجیک‌ها و پشتون‌ها و ازبک‌ها و دیگران نیز به همین منوال.
عامل دوم که نقش موثر در تولید فساد دارد فراگیر بودن دولت به اقتضای قانون اساسی و تعهدات بین‌المللی آن می‌باشد. رهبری دولت به هیچ وجه نمی‌تواند جلو مشارکت اقوام در دستگاه دولت را بگیرد ولی در عین زمان رهبری دولت از یک سو نمی‌تواند نقش افرادِ سایر اقوام را در دستگاه دولت صرفاً نقش سمبولیک حفظ کند بل مجبور است به آنها صلاحیت‌های قانونی تفویض کند و از سوی دیگر رهبری دولت نمی‌تواند جلو تاثیر گذاری زمینه‌های اجتماعی و سیاسیِ قومی افراد را در استفاده از صلاحیت‌های قانونی شان بگیرد. افرادِ برخاسته از زمینه‌های اجتماعی و سیاسیِ قومیِ آمیخته با تبعیض و تعصب با استفاده از صلاحیت‌های قانونی خویش در ادارات می‌توانند نه فقط فساد را اشاعه می‌بخشند که حتی آنرا سیتماتیک و سازمان یافته می‌سازند. مثلاً در وضعیت کنونی اگر شما بخواهید اختلاس کنید باید برای اختلاس دستگاه پشتبان داشته در ادارات دولت داشته باشید. برای ساختن دستگاه شما باید روئسا و آمرین با صلاحیت را خودتان به امضای خودتان وارد دستگاه کنید. و...
به هرحال برداشت من این است که: 1. اگر این دولت فراگیر نبودی هرگز به این اندازه فاسد هم نبودی ولی بیش از اندازه می‌توانست مبغض باشد. چنانچه دولت‌های ماقبل کمونست‌ها تماماً مبغض بودند ولی فاسد نبودند. اما این دولت فاسد است نه از آنرو که فراگیر و متعهد به قانون و شایسته سالار نیست بل فاسد شده است از آنرو که فراگیر و متعهد به قانون و شایسته سالار شده است. 2. فساد اساساً برخاسته از زمینه‌های اجتماعی و سیاسیِ قومیِ افراد است: یعنی تعصب و تبعیض. فساد با تعصب و تبعیض در آمیخته و غیر قابل کنترول شده است.
3. محو فساد ممکن نیست مگر اینکه دولت تمام کارمندانش را در یک برنامه استراتژیکِ دراز مدت بخصوص در پست‌های کلیدی در فضا و مکان ویژه با متودهای افسون گرانه‌ی واقعیت‌های ملی چنان تریننگ دهد تا آنها را از تاثیر زمینه‌های اجتماعی شان مصئون سازند.

ملاقات‌های رفیقانه و غیر دیپلماتیک آقای ذوقی

برادر من آقای ذوقی سال پار طی یک سفر شش ماهه آمریکا رفته بود. او در آنجا آدم‌های معتبری چون زلمی خلیل زاد، مقامات بلند پایه وزارت خارجه آمریکا، مشاوران سیاسی اوباما، آکادمسین‌های دانشگاه‌های مشهور آمریکا و... را ملاقات کرده بود. در جاهای مختلف برای آدم‌های مختلف در مورد مسائل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی وفرهنگی افغانستان بسیار سخن‌رانی‌های داغ انجام داده بود. سخن‌رانی های او باعث جلب توجه بسیار کسان نسبت به او شده بود که حاصل این توجهات بدست آوردن دو سه فن مالی برای ایشان شده بود. مثلاً آنطوریکه او با بعضی دوستانش ابراز کرده توانسته برای چاپ و انتشار یک مجله آموزشی-فرهنگی با تیراژ 20000 هزار نسخه در سراسر افغانستان مقدار پول بدست بیارود. همین طور برای ایجاد یک رادیو نیز توانسته مقداری پول بدست بیاورد. اما او مجله را تاکنون به دلیل صرفه جویی مالی با تیراژ 1000-2000 نسخه منتشر می‌کند.

به هرحال این سفر برای آقای ذوقی بسیار تاثیر گذار بوده است: او که قبلاً جهانش را به اندازه برچی تصور می‌کرد، حالا تصور می‌کند جهان بسیار بزرگ است. امکانات برای برگزیدن بسیار زیاد است. آدم‌های بسیار قوی و زورمند در جهان برای دوستی وجود دارد. و از همه مهمتر اینکه او جدیداً دریافته که بسیار آدم توانا و بزرگ است ولی ما قدرنشناسان قدر او را ندانسته بودیم. از همین رو او در این روزها مصمم است که یکی از کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری پیش رو در افغانستان و اولین رئیس جمهور هزاره در افغانستان آینده باشد. در این روزها او در مکاتب می‌رود و برای معلمان و دانش آموزان از برنامه‌های سیاسی آینده اش و امکانات پیروزی‌اش در انتخابات سخن رانی‌های بسی ذوق برانگیز انجام می‌دهد.

من وقتی شنیدم آقای ذوقی مصمم است خودش را کاندید انتخابات ریاست جمهوریِ پیش روی افغانستان کند، بسیار شوکه شدم. چون من توانایی‌های ایشان را بسیار خوب می‌شناسم ولی چیزی برای توجیه کاندید شدن او در ریاست جمهوری در وجودش ندیده بودم و نمی‌بینم: مثلاً او یک سخنران ذوقیِ بسیار ماهر است: می‌تواند با استفاده از بی‌اطلاعاتی و بی تفاوتی مخاطبان‌ش سیاست، دیپلماسی سیاسی و مسائل سیاسی را در قالب تئوری الهیاتیِ محکم و متشابه چنان ذوق برانگیز تحلیل کند که مخاطب از فرط هیجان در خود نگنجد، می‌تواند با استفاده از واقعیت‌های حساس، ذوق برانگیز و هیجان‌کننده، سیاه را برای مخاطبانش چنان بصورت یقینی سفید اثبات کند که مخاطبانش شک به آن چه را او گفته است کفر بپندارند، او در صورتیکه تشخیص دهد که از فلانی‌ها می‌تواند به نفع خودش بسیار بهره‌های کلان حاصل کند، رفاقت بسیار پایدار با فلانی‌ها برقرار می‌کند، همچنان او در بسیاری موارد بسیار زرنگ است و بعضی موارد بسیار کودن: مثلاً در استفاده جوی از مردم، روابط، منابع، رفیقان و... بسیار زرنگ است. ولی در فهم باریکی‌ها سیاسی و اجتماعی و فرهنگی بسیار کودن است. مثلاً‌ او دو سال پیش در یکی از مناسبت‌ها نمایشنامه‌ی تراژیک‌ی را ترتیب داده بود که در آن دختری با زمینه‌پردازی‌های مستند بعنوان یکی از بازماندگان صادق سیاه معرفی شده بود که ایشان از خاطرات پدر شهیدش با لحن بیسار سوزناک و تراژیک قصه می‌گفت و همین طور داستان یتیم شدن خودش و بیوه شدن مادرش را سوزناک‌تر بیان می‌کرد. ولی مونولوگ‌های نمایشنامه را طوری پرداخته بود که در نخستین بیانات، مخاطبِ هوشمند در می‌یافت که نمایشنامه جعلی ساخته شده، داستان غیر واقعی است، دختر صرف نقش بازی می‌کند و نمایشنامه نویس قصذ کلاه گذاری دارد. همین طور مثلاً او در سخنرانی‌هایش برای هیجانی کردن مخاطب از ملاقات‌هایش با خلیل زاد و فلانی‌های آمریکایی یاد می‌کند. ولی این قدر توجه ندارد که مخاطبانی هم هستند که بدانند ملاقات‌های ایشان ملاقات‌های صرف رفیقانه بوده نه سیاسی و دیپلماتیک. چون او از زمینه‌های سیاسی و دیپلماتیک برخوردار نیست تا ما باور کنیم که او ملاقات‌های دیپلماتیک و سیاسی با مقامات آمریکایی داشته است.

اما تا آنجایی که من او را می‌شناسم و با توجه به توانایی‌های او، او هرگز نمی‌تواند یک حزب سیاسی را رهبری کند چه رسد به اینکه او یک جامعه سیاسی را رهبری کند. او حتی نمی‌تواند پرسش‌های بسیار دون‌پایه‌ی علمیِ سیاسی را درک کند و به آنها پاسخ علمی دهد چه رسد که به چالش‌های کلان سیاسی پاسخ گو باشد. مثلاً وقتی ازش پرسیده شود آقای ذوقی فراتر از برچی کسی حتی با نام شما آشنا نیست چه رسد که شما نفوذ سیاسی و نفوذ کاریزماتیک در بین مردم داشته باشید، با این حال شما چگونه با اعتماد کامل می‌گویید من اولین رئیس جمهور هزاره در آینده افغانستان خواهم بود. و همین طور آرایی که در کابل و چند جای محدود دیگر به صندوق شما ریخته شود فکر نمی‌کنید ضایع خواهد شد؟ پاسخ او رجز خوانی و پُشت‌مَلَک زدن است. او حتی قادر نیست بداند که یک طرح آکادمیک سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیز می‌تواند برای آینده‌های نه چندان دور بسیار خطرناک و منازعه انگیز تمام شود. مثلاً من به یاد دارم که در انتخابات ریاست جمهوری دور پیش آقای ذوقی همه اعضای حزب عدالت را واداشته بود که از آقای اشرف غنی احمدزی حمایت کنند. محکم‌ترین دلیل حمایت‌شان از احمدزی را با آب-و تاب کامل این گونه بیان می‌کردند: احمدزی یگانه آدمی‌ست که در کتابش تحت عنوان«روزنه‌ی بسوی نظام عادل» تصریح کرده که به تاریخ افغانستان نقطه پایان می‌گذارد و یک تاریخ جدید را آغاز می‌کند. همچنان آقای احمدزی تنها آدم آکادمیسین پشتون است که برای حل مشکلات افغانستان برنامة آکادمیک سیاسی و اقتصادی و اجتماعی دارد. در حالیکه وقتی ازی‌شان و اعضای حزب‌ش طی یک جلسة بحث و گفتگو از سرِ شوخی پرسیدم شما کتاب آقای احمدزی را کامل خوانده اید؟ گفتند نه. گفتم.... پس اول باید کتاب را خواند و آنگاه قضاوت کرد. یکی از اعضای رهبری حزب به یکی از خادمانش دستور داد که به تعداد افراد حاضر در جلسه کتاب بیاورد و توضیع کند... کتاب آورد و توضیع کرد و همه تا دو روز دیگر باید کتاب را می‌خواند و بعداز دو روز طی یک جلسة گفتگویی دیگر باید موضوعات کتاب را مورد بحث قرار میدادند. دو روز گذشت و همه در وقت مقرر شده در مکان تعیین شده جمع شدند تا موضوعات کتاب را مورد بحث قرار دهند. آقای ذوقی پشت میز مدیریت جلسه نشست. یکی از اعضای جلسه پرسید: کی کتاب را خوانده. آقای ذوقی جواب داد که فقط 100-120 صفحه آنرا خوانده و دیگر فرصت نکرده است. همین طور دیگران نیز. اما من که کتاب را با دوستم بهار بصورت مشترک کامل خوانده بودیم مدعی ملاحظات‌ی جدیی در مورد کتاب شدم. آقایان دیگر فوراً فرصت‌م دادند که ملاحظات ام را بیان کنم. از جمله ملاحظاتی بیان کردم این بود که: آقای اشرف غنی احمدزی که کتابش را واقعاً‌ بصورت آکادمیک نوشته و برنامه‌های آکادمیک طرح ریخته است، نه تنها نخواسته به تاریخ افغانستان نقطه پایان بگذارد که حتی کوشیده تاریخ افغانستان را به شیوة مدرن آن به نفع یک قوم چنان آرام تئوریزه و تطبق کند که دیگران تا سر در بیاورند آب از سر گذشته باشد. مثلاً‌ آقای احمدزی در کتابش طرح مدرنیزه کردن مالداری در افغانستان را پیش می‌کشد و می‌گوید چراگاه‌ها باید در اختیار مالداران قرار داده شود و بخاطر اینکه مالداران بتوانند بدون آسیب رساندن به کشت و زراعت مردمان دیگر از چراگاه‌ها بهره مند گردند باید برای آنها طبق پلان دولتی ترانسپورت اختصاص داده شود تا مواشی آنها را از یک چراگاه به چراگاه دیگر انتقال داده شود. وقتی به آقای ذوقی گفته شد که مسئله ملکیت چراگاه‌ها مسئله جدیی است که اشرف غنی آنرا در کتابش بصورت مبهم رها کرده و باید پیش از اعلان حمایت، ازش خواسته شود تا این گونه مسائل را تصریح کند: مثلاً او باید دقیقاً تصریح کند که ملکیت چراگاه‌ها را به کی می‌سپارد؟به دولت؟ به کوچی‌ها و مالدران؟ به مردم محل؟ به....؟ چون فردا اگر حکومت دموکراتیک آقای احمدزی احیاناً سقوط کرد حداقل بخاطر ملکیت چراگاه‌ها بین مردم محل و مالداران نزاع و آدم کشی در نگیرد. چنانکه امروزه جریان دارد.  خلاصه سه چار سوال دیگر نیز از همین سنخ سوالات در مورد کتاب آقای احمدزی مطرح شد. در نتیجه‌ی طرح سوالها در مورد کتابْ فقط آکادمیک بودن کتاب مورد شک قرار نگرفت ولی سایر موضوعات در مورد کتاب تماماً مورد شک قرار گرفت و نتیجة نهاییِ جلسه را آقای ذوقی اعلان کرد که در فلان شب در فلان هوتل -که قرار بود در همان شب در همان هوتل از اشرف غنی احمدزی رسماً اعلام حمایت شود- آقای احمدزی را برای یک برنامه پرسش و پاسخ دعوت می‌کنیم ولی رسماً از او اعلام حمایت نمی‌کنیم.

‌‌‏

او در این روزها فکر و ذکرش رای شده و تلاش می‌کند تا برای خودش رای سازی کند. در سخن‌رانی‌های تبلیغاتی‌اش بین معلمان و دانش آموزان هی از ملاقات‌های مثبت‌ش با خلیل‌زاد و فلانی‌های آمریکا در آمریکا و حنیف اتمر و... در کابل یاد می‌کند. مخاطبان نیز هیجانی شده و فکر می‌کنند که والا آقای ذوقی طی سفرهایش حتماً توانسته حمایت آمریکایی‌ها را جلب کند. با حمایت آمریکایی‌ها پیروزی او حتمی و قطعی است. ولی من یکی بسیار مشکوکم: اولاً بخاطریکه برادر من آقای ذوقی هیچ ملاقات‌ش در بیرون از افغانستان ملاقات دیپلماتیک نبوده. بل ملاقات‌های محض رفیقانه بود. خلیل‌زاد یا مشاور آقای اوباما یا دیپلمات‌های وزارت خارجه آمریکا به همان گرمی که آقای ذوقی را ملاقات کرده بود به همان گرمی لطیفه الطاف و دیگر همکارانش را که کارمندان حقوق بشر هستند و طی یک ماهی که مهمان آمریکایی‌ها در آمریکا بودند نیز ملاقات کرده بودند. از این رو فکر می‌کنم آقای ذوقی کمی‌ذوق زده شده است. دوماً آقای ذوقی با توجه به جغرافیای طبیعی، سیاسی و اقتصادیِ قومی اش هیچ‌گونه زمینه‌ی دیپلماتیک برای جلب سرمایه‌گزاریِ دیپلماتیک خارجی آنهم نوع آمریکایی آن ندارد. مثلاً آقای ذوقی که از تبار هزاره می‌باشد، در هزاره‌جات و در میان هزاره‌ها چه چیزی برای جلب حمایت‌های استراتژیک سیاسی دارد که بر جسته کند؟ تا آنجایی که من می‌فهمم او در تمام سخن‌رانی‌ها و ملاقات‌هایش تنها دست‌آویزی که برای برجسته کردن داشته است یک باب مکتب بوده که در برچی تاسیس‌ش کرده است. سوماً آقای ذوقی از حلقه آدم‌های لاف پیروزی می‌زند که آنها شکست خورده‌تر و ذلیل‌تر از خود آقای ذوقی است. مثلاً حنیف اتمر یا امثال او بعنوان چهره‌های نسبتاً‌ میانه رو پشتون در میان پشتون‌های جنوب و شرق که غیر از منطقِ قبیلةشان منطق قبیلة‌همسایه را به رسمیت نمی‌شناسد واقعاً بُرد دارند؟ آنها برای پُرکردن پست‌های دولتی آدم‌های شایسته‌ی هستند ولی برای انتخابات آنها ذلیل‌تر از آقای ذوقی ما است. چون برای سخن آنها در قبیله‌ی شان هیچ گوش شنوا وجود ندارد و سرمایه گزاری سیاسیِ خارجی هم روی آنها اولاً نمی‌شود و اگر شود آنها به آقای ذوقی ما تعارف نخواهد کرد.

من با زرنگیِ که در آقای ذوقی می‌شناسم احتمال می‌دهم که در مرکز توجه آقای ذوقی نه خواست ریاست جمهوری وجود دارد و نه هم خواست وزارت و معاونت و شهرت و امثال این‌ها را دارد. خواستِ شهرتی هم اگر در میان باشد یک چیز ضمیمه‌ی هست. ولی خواست اصلی سروسامان دادن یک معامله اقتصادی در پوشة سیاسی است. مثلاً آقای ذوقی که با بسیار هیجانی از حالا تبلیغات انتخاباتی اش راآغاز کرده و تقلا می‌کند تا برایش رای سازی کند، اگر بتواند تا مقطع انتخابات ریاست جمهوری 200000 رای قطعی برایش بسازد می‌تواند در یک معامله پشت پرده‌ای هر رای را که با قیمت دو-ونیم دالر بفروشد می‌شود نیم ملیون دالر. ولی در صحنه نمایش می‌تواند آبرومندانه اعلام کند که به نفع فلانی با این همه دلایل معقول و منقول کنار رفته است. همانطوریکه در انتخابات قبلی به نفع آقای احمدزی می‌خواست اعلام حمایت کند. همین و بس.

من تازه هوشیار شده ام که رای خود را باید بفروشم تا بفروشند؛‌ در این صورت قیمت رای من 100 دالر است. کمتر نمی‌فروشم چون یک گزینه دیگر هم دارم که بخاطر آن حاضرم تا لحظه رای دهی رای‌م را پیش خودم نگهش دارم. آن اینکه رای‌م را بدون در نظرداشت قوم و قبیله و منطقه و حزب و... به کسی بدهم که احساس می‌کنم می‌تواند چهار صبایی بقای همین حکومتِ هرچند بد را حفظ کند.

من در افغانستان جان فروش رای را منطقی‌تر و معقول‌تر از آن می‌دانم که آنرا بخاطر سرنوشت خود در صندوق بیاندازیم. چون رای در جامعه‌ی به صندوق سرنوشت خواهد رفت که برای آن جامعه سرنوشت مسئله باشد. و افراد جامعه نسبت به وضعیت سیاسی، حقوقی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی‌شان خود-تأمل‌گری دارد. یعنی از مطلوبیت یا عدم مطلوبیت وضعیت‌شان می‌پرسند، بصورت انسجام یافته ابراز رضایت یا عدم رضایت می‌کنند، رای دهندگان دسترسی کافی و موثق به اطلاعات دارند، مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی برای افراد رای دهنده یا از طریق پژوهش‌گران و تحلیل‌گرانِ بی‌طرف شفاف و قابل فهم می‌شود یا خودشان قابلیت شفاف سازی و تحلیل درست مسائل را دارا می‌باشند و.... اما برای ما که الحمدالله سرنوشت مسئله نیست. سرنوشت ما لحظه‌های ما است. لحظه‌های ما اگر مرگ بار و ذلیل بود به استقبال مرگ و ذلت می‌رویم اما کمی شکوه کنان. اگر سیری و مستی بود به استقبال مستی می‌رویم اما با کمکی دل‌نگرانی و ترس ، چون تجربه اش نداریم. یعنی برای ما بی‌تفاوت

هرچه می‌خواهید بخوانید مگر فلسفه

در کابل جز خودم و یکی دو تن از دوستان نزدیکم کمتر دانش جوی فلسفه را می‌شناسم که از فلسفه دلِ خوش داشته باشند. آنرا متهم به انتزاعی بودن می‌کنند. منظورشان از انتزاعی بودن این است که بیش از اندازه مجرد است و بدرد بخور زندگی روزمره نیست. با فلسفه نه می‌شود نان در آورد و نه می‌شود نام در آورد. چون چیز فنی نیست. در حالیکه ماشینِ زندگیِ روزمرة ما را «فن» تشکیل می‌دهد. حتی اگر فن دروغ‌گویی قوی بلد باشی می‌توانی روزگار سر کنی ولی اگر مغز سقراط هم باشی ولی فن‌ی در خورِ روز بلد نباشی نمی‌توانی روز را به خوشی شب کنی و آب خوش بخوری. بسیار کسان اند که فلسفه خوانده اند ولی تحصیل فلسفه را بعنوان یک اشتباه در بیوگرافیِ زندگی شان می‌پندارند و از این اشتباه شان سخت بیزار اند و ناشاد. چون با فلسفه نتوانسته اند فن بیاموزند تا نان و نام در بیاورند. تعدادی اندکی اگر تحصیل کردة فلسفه اند ولی توانسته اند نان و نامی هم در بیاورند، نان و نام شان را مدیون جدیت شان در قبال فلسفه نیست بل کاملاً‌ برعکسْ مدیون عدم جدیت و عدم توجه شان به فلسفه در دوران تحصیل شان است که بر اساس همین بی تفاوتی نسبت به فلسفه فرصت فراگیری فنون دیگر را برای در‌ آوردن نان پیدا کرده بودند.

به هرحال آنچه واقعیت دارد این است که فلسفه در خطه فرهنگ اسلامی بصورت کل و در خطه فرهنگی ما بصورت خاص امر واقعاً انتزاعی و مجرد و بدرد نخور زندگی است. دلیل آن بسیار ساده ولی بسیار جدی‌ست: فلسفه مولود فرهنگی است. فرهنگی که ‌آزادی، خود-تأمل‌گری، امکان‌های گشوده و تأمل‌گرایی فرهنگی چهار شاخص اصلی آن است. که فرهنگ ما نه فقط این شاخص‌ها را ندارد بل حتی قابلیت به تحلیل بردن آنها را نیز ندارد. در این صورتانسان‌های قلمرو فرهنگی ما، اگر شاهکاری هم بکنند، فلسفه و آزادی و سایر اعضای این خانواده را صرف در-خود بصورت خودی می‌اندیشند. به عبارت دیگر فلسفه، آزادی و امثالُهم در دایرة فرهنگی ما در افراد انسانی صرفاً به شیوة خودی اندیشیده می شود ولی هرگز زیسته نمی‌شود. چون زیستن در فرهنگ میسر است نه در فردیت انسان. فرهنگ ما با هر آنچه از تبار زندگی‌ست دشمن است. از همین روست که فلسفه، آزادی، دموکراسی و امثال این‌ها برای ما هرگز به تجارب زیستی تبدیل نمی‌شود و صرفاً امورات انتزاعی و مجرد باقی می‌ماند.

تقدیر فلسفه در فرهنگ‌های مرگ‌مزاج چیزی جز انتزاعی شدن نیست.

اما آیا واقعاً فلسفه آنقدر مجرد و انتزاعی است که بدرد بخور زندگی روزمره انسان‌ها نیست؟ تاریخ فلسفه-منظور از تاریخ فلسفه سیر پویندگی آن با توجه به حفظ ماهیت آن است نه جعل آن بعنوان یک کالای لوکس فرهنگی، چنان که میان مسلمان‌ها وجود دارد- گواه این امر نیست.فلسفه در خطة فرهنگی یونان که خاستگاه فلسفه می‌باشد این چنین وحشت‌انگیز با زندگیِ روزمره بیگانه نبود. فلسفه قلب ارگانیسمِ فرهنگی و زندگی روزمرة یونانیان بود. به این معنی، فلسفه مایة پویندگی زندگی و فرهنگ یونانیان بود. یونانیان هر آن فلسفه را می‌زیستند و فلسفه هر آن در زندگی یونانیان جاری می‌شد. فلسفه در یونان با واقعیت‌های جاری در زندگی روزمرة یونانیان سروکار داشت: از وجود می‌پرسید و به کشف آزادی انسان چنان واقعیت زیستی می‌انجامید. از سعادت و خوشبختی زندگی انسان می‌پرسید و به کشف اهمیت دانایی راستین می‌انجامید، از عدالت، برابری و نابرابری می‌پرسید، از حکومت خوب و حکومت بد می‌پرسید، از حقیقت و دروغ می‌پرسید، از جامعه مطلوب و نامطلوب می‌پرسید، از معنی زندگی، غایت زندگی و شیوه‌های زندگی می‌پرسید، از نسبت روح و جسم می‌پرسید، از عقاید درست و نادرست می‌پرسید، از دانایی و جهل می‌پرسید،از ماهیت انسان می‌پرسد، حتی از سلامتی فزیکی انسان و نسبت آن با روح و روان انسان می‌پرسید و هزاران موضوع دیگر که هیچ یک با زندگی روزمرة انسان نامرتبط نبود می‌پرسید. خلاصه کار فلسفه انتزاعی کردن و اندیشیدن به انتزاعیات نبود و هنوز هم نیست بل کاملاً برعکسْ کار فلسفه کشف و زدودنِ غبارهای اساطیری و دینی و شفاف سازی جوش‌گاه‌های دنیای مجردات و دنیای واقعیت بود. مثلاً سقراط امتزاج‌ْگاه‌های مجردات و زندگی عملی را کشف می‌کرد: حقیقت و زندگی انسان. افلاطون امتزاج‌گاه‌های دنیای مجردِ مثال‌ها را با دنیای واقعیت جاری زندگی یونانیان کشف و شفاف می‌ساخت.او براساس اکتشافات‌ش الگوی سیاسی می‌آفرید، مدینه فاضله طرح می‌ریخت و.... فلسفه امروزه نیز چنان است که در قدیم بود:چه کسی می‌گوید فلسفة هابرماس-واپسین فیلسوف منتقد- بدرد بخور زندگی انسان نیست؟همین طور چه کسی می‌گوید فلسفه سارتر و سیمون دوبوار بدرد بخور زندگی انسان نیست؟ امکان دارد بدرد زندگی ما افغانها نخورد و حق هم هست که نخورد. چون اولاً هیچ فلسفة جهانیِ وجود ندارد، تمام فلسفه یا ملی است یا قاره‌ای. دوماً ما انسان‌های افغانی پیش از آنکه انسان باشیم یک مشت عقاید و باورهای همبسته و کانکریت هستیم؛ و نیازمند آنیم تا پیش از هر چیز انسان‌بودن مان را احیا کنیم و به خودمان بازگردانیم. انسان بودن هر انسان، چیزی جز جسمانی بودن آن انسان، آزاد بودن آن انسان و آگاه بودن‌ش از اینکه در- امکان‌های بی‌شمار به سر می‌برد، نیست. در هر فرهنگی که زندگی بر مرگ ارجحیت داشته باشد فلسفه می‌پوید و بدرد می‌خورد. امافلسفه هرگز بدرد بخور زندگی انسان‌های نیست که در فرهنگِ مرگ‌مزاج خو گرفته اند و وجودشان توسط فرهنگ مرگ‌مزاج به تحلیل رفته اند و شجاعت زندگی کردن از آنها ستانده شده است؛ فرهنگ‌های مرگ‌مزاج شجاعت مردن را تقویت می‌بخشد اما در عوض شجاعت زیستن را نابود می‌کند. فرهنگ‌های مرگ‌مزاج با هر آنچه از تبار زندگی‌ست دشمن است: آزادی، فلسفه، اندیشه، دانش، لذت، آسایش و امثالُهم. در فرهنگ‌های مرگ‌مزاج انسان‌ها نه فقط عاشقان مرگْ که تک تک شان سربازان مرگ اند. فرهنگ ما به طرز وحشتناکی مرگ‌مزاج است: استقبال از مرگ بخاطر عقاید، ناموس، بهشت و... . بهانه‌های متعددی برای استقبال از مرگ داریم ولی کمترین بهانه برای استقبال از زندگی: متولیان این گونه فرهنگ‌ها حتی با تفریح‌گاه‌ها ستیزه می‌جویند، با لباس تن‌ت مشکل دارند، لباس شیک بهانه‌ی کشتن‌ت است، طراری‌ات بهانة سنگسار ات است، دستان‌ت اگر لطافت داشته باشد و ترکیده نباشد بهانة بازجویی، زندان و حتی کشتن می‌شود و... . در این چنین فرهنگ‌ها سرنوشت فلسفه چیزی جز انتزاعی شدن و آسمانی شدن نیست. شما در قندهار و بامیان و بدخشان هزار سال دیگر نیزنمی توانید فلسفه را با زندگی در‌ آمیزید. من به تمام تحصیل کرده‌ها و بخصوص تحصیل کرده‌های ایرانی که در دانشگاه‌های خصوصی تدریس می‌کنند حق می‌دهم که تئوری جامعه‌شناسی را از متن کوچه، خانواده، گروه‌ها واقشار جامعه برنگیرند و تدریس نکنند، بل از زبان دورکهایم، آگوست‌کنت، اسپنسر، ریمون آرُن و.... برگیرند وتدریس کنند. فلسفه را از کنجکاوی و پرسش‌گری‌ها و کلنجار عقل با مسائل زندگی نیاموزانند، بل از زبان ارسطو و ابن سینا و دکارت و.... بیاموزانند.

انتزاع و تجرد اساساً مقولة دینی است نه فلسفی: خدا مجرد است. ملائیک مجرد است. بهشت برین مجرد است. حُر مجرد است. و... مجردات از دایرة هرگونه فهم عقلی و فهم اگزیستانسیال بشر خارج است. در حوزة اسلام انتزاع و تجرد همچون مفهوم فلسفی اختراع متألهان مسلمان است. آنها فلسفه را از یونانیان گرفتند و در فرهنگ اسلامی خودی ساختند تا از قدرت ویران‌گری آن بکاهند و رفته رفته آنرا به یک کالای لوکسِ زینتی تبدیل کردند.... اگر چنین نبودی فلسفه در اسلام نیز می‌توانست مدل‌های آزاد فکری، حکومتی، اجتماعی، فرهنگی و.... بیافریند. اما فلسفه در اسلام هیچ‌گاه قادر نشد مُدل‌های سیاسیِ قوی‌تر از ولایت فقیه و امارات اسلامی تولید کند. هیچ‌گاه قادر نشد از ستم، ناروایی‌ها، جباریت، استبداد و....ی بخصوص حکومت‌های دینی و مذهبی چیزی بپرسد. هیچ‌گاه قادر نشد آزادی منِ انسان را به خودم بازگرداند.

به هرحال برداشت من این است که فلسفه برای هر آن‌کسی که شجاعت زندگی دارد تنها امکانی‌ست برای زندگی کامجویانه، شادمانه، فارغ‌دلانه و آزاد. چون زندگی چیزی نیست جز تجربة آزادانه امکان‌های وجودی انسان توسط انسان؛ و فلسفه بزرگترن شاهکار یونانیان بزرگ برای گشایشتمام امکان‌های وجود انسان است. در این معنی فلسفه و زندگی به روان و جسم می‌ماند. اما برای انسان‌های که با تاثیر از فرهنگ مرگ‌مزاج شان شجاعت مردن را قوی‌تر از شجاعت زیستن دارند چسبیدن به فلسفه کاری‌ست چه بسا عبث و حتی احمقانه.

تحولات اجتماعی-فرهنگی در هزاره‌ها

اشاره: این نوشته نگاه رهگذرانه به تحولات بزرگی‌ست که هزاره‌ها طی دو سه دهه اخیر پذیرفته اند. هیچ نکته‌ی در این نوشته بدلیل نبود اطلاعات دقیق علمی-تحقیقی با متد علمی توصیف و تبیین نشده. من آنچه را در دوروبرم با مشاهده دیده ام نوشته و قضاوت کرده ام و آنچه را در مورد گذشته از سخن‌رانی‌ها و کتُب تاریخی شنیده و خوانده ام، تحلیل کرده و قضاوت کرده ام.

هزاره‌ها طی دو سه دهه‌ی اخیر در دو مقطع؛ یکی زمانیکه حزب وحدت به رهبری مزاری تشکیل شد و برای نخستین بار انسجام سیاسیِ قدرتمندی در میان هزاره‌ها بوجود آورد که مطالبات مشخص و قاطع سیاسی و حقوقی داشتند.دوم زمانیکه مرزِ محدودیت‌های فرهنگی، تحصیلی، شغلی، تجاری، فعالیت‌های سیاسی، مسکن گزینی در شهرها، مسافرت و مهاجرت‌های بخصوص درون کشوری،از روی آنها به پشتوانه‌ی تعهدات بین‌المللی و قوانین ملی و محلی(حالا به هردلیلی بوده باشد تفاوت نمی‌کند) به طرز استثنایی برچیده شد، که این دقیقاً مطابق است با تشکیل دولت حامدکرزی،سریع‌ترین تحولات را در عرصه‌های بخصوص اجتماعی و فرهنگی متقبل شده اند. این تحولات -که در ادامه از مهمترین آنها یاد خواهم کرد- در صورت تسریع،‌ تداوم و گسترش بیشتر آن، در آینده‌های نه چندان دور باعث شکل دادن یک هویت ویژة مدنی، فرهنگی و اجتماعی در هزاره‌ها خواهد شد. اما این تحولات برای بسیار کسانْ مایه نگرانیِ روز افزونی شده است. این نگرانی‌ها هرچند بطور صریح از زبان هیچ کسی بیان نشده و ممکن هم نیست که بیان شود. اما آنچه بطور کلی گویای این واقعیت است این‌هایند:

·       ما را نه در صد به شمار می‌آورند(زمینه و دست‌آویز سازی برای وضع محدودیت‌های بازدارنده جدید).

·       میزان حضور ما در اردوی ملی را بر اساس سهمیه‌ی قومی تعریف می‌کنند(نگرانی).

·       فردا قرار است میزان مشارکت و حضور ما در دانشگاه‌ها و بورس‌های تحصیلی را نیز بر اساس درصدیِ نفوسِ قومی ما جیره‌بندی کنند(نگرانی).

·       میزان مشارکت سیاسی ما در قدرت سیاسی را براساس سهمیه‌ی بیست درصدی تفویض و تطبق کردند(نگرانی)

·       بودجه انکشافی ما را نیز احتمالاً براساس سهم قومی تخصیص می‌دهند.

·       و....

 این‌ها تماماً‌ نشانه‌های از یک نگرانی عمیق است. در غیر آنصورت هیچ عالمی تا آن اندازه بی‌شرم نیست از موقف علمی‌اش در آکادمی علوم یک کشور، دروغ به صراحت نور آفتاب بگوید. یا هیچ حاکم خوبی ترجیح نمی‌دهد در جایی که امکان بیشتر برای انکشاف است، محدودیت انکشافی وضع کند، و در جایی که هزینه انکشاف انگار در برمدا غرق شود هزینه بیشتر مصرف کند: از بودجه انکشافی دولت و کمک‌کننده‌های خارجی در هلمند و قندهار و زابل و... مکتب ساخته می‌شود اما مکتب را یک شبه به آتش می‌کشند، پُل و سرک قیر می‌سازند اما آنرا با مین انفجار می‌دهند و نابودش می‌کنند و..... اما در دایکندی، جاغوری و مالستان مردم با هزینه شخصی دانشگاه و مکتب خصوصی می‌سازند و با هزینه‌ی شخصی در آن تحصیل می‌کنند.

به هرحال برداشت من این است که ما نگران کننده شده‌ایم اما نه به لحاظ سیاسی، آنطوریکه مزاری نگرانی آفریده بود، بل بیشتر به لحاظ اجتماعی و فرهنگی. این نگرانی‌ها تا قبل از سقوط حکومت کمونیستی چندان جدی نبود. چون ساختار سیاسی حاکمیت‌ها تا قبل از پدید آمدن حاکمیت کمونیستی شبیه ساختار خانوده‌های قبیلوی بود که تمام اقتدار در دست پدر(شاه) به گونه‌ی متمرکز بود که او را حق کشتار هم بود، حق سرکوب هم بود، حق ویران‌کردن هم بود، حق نوازش هم بود، خلاصه شاه را حق همه چیز بود: با این حالْ کسانی اگر مایه‌ی نگرانی حاکمیت شاه می‌شدشاه بدون هیچ تعللی می‌توانست فرمان سرکوب، قتل عام و یا مهاجرت آن کسان را صادر و تطبق کند. اما با آمدن کمونیست‌ها وضعیت کاملاً‌ دگر گونه شد و چیزی که عمیقاً آسیب دید ساختار سیاسی قدرت و میکانیزم اعمال قدرت برای مدیریت جامعه بود: کمونیست‌ها ساختار سنتیِ سیاسیِ قدرت را چنان درهم شکست که دیگر اثری بنام «مقام شاه» در ساختار سیاسی شان وجود نداشت و بعداز آن تا کنون هم نتوانسته بوجود بیاید. و همچنان آنها ساختار سیاسی را تا آنجا اعتدال بخشیدند که سلطان علی کشتمند- از تبار نژادیی که نژاد ننگ آور داشت- می‌توانست صدراعظم شود و اکرم یاری می‌توانست در هسته‌ی یک حزب سیاسیِ مبارز برای تحقق آرمان کمونیستیِ شان به دور از تعلقیت قومی‌اش راه یابد و مبارزه سیاسی کند. کمونیست‌ها در واقع ساختار سیاسیِ امپراطوری‌گونه‌یِ خشونت زای قدیم را تعدیل بخشیدند و ساختار سیاسیی تساهل‌گرایی بوجود آوردند که استعداد خشونت زایی آن علیه مردم به مراتب کمتر از ساختار سیاسیِ نظام شاهیِ ظاهر شاه بود. اما کمونیست‌ها به دلیل ماهیت انقلابیِ ایدیولوژی شان میکانیزم‌های خشونت زا برای دست‌یابی به قدرت و بعد اعمال و حفظ قدرت طرح و تطبق کردند. حتی از همین لحاظ نیز کمونیست‌ها تفاوتی عمیقی با حاکمیت‌های شاهانه‌ی قدیم داشت؛ آن اینکه میکانیزم‌های خشونت زای آنها یا در جهت دست یابی به بقدرت بود یا در جهت حفظ قدرت بود، که در هر دو صورت قوم و مردم موضوع اعمال خشونت نبودند بل تیپ‌ی از مردم/قوم که معمولاً علیه حکومت بودند محل خشونت‌ها واقع می‌شدند.

در هرصورت میراث کمونیست‌ها ساختارسیاسیِ بود که در آن مبارزة همگان برای دست یابی به قدرت حتی با خشن‌ترین میکانیزم‌ها چیزی بیگانه و دور از انتظار نبود. هزاره‌ها تا این دوران به چنان بسیج سازمان یافته‌ی سیاسیِ دست نیازیده بودند که بتوانند مایه نگرانیِ صاحبان قدرت شوند. اما در دوره‌های پایانیِ حکومت کمونیست‌ها با تشکیل حزب وحدت به رهبری مزاری نخستین بسیج سازمان یافته‌ی قدرتمند سیاسی در میان هزاره‌ها شکل می‌گیرد و در جنگ‌های داخلی این بسیج عمیقاً پخته و تثبیت شد؛ توانست خواست‌های هدفمند سیاسی مطرح کند، جنگ‌های هدفمند انجام دهد، گفتمان‌های هدفمند ایجاد کند، بسیج اجتماعیِ هدفمند بوجود بیاورد، و.....

این وضعیت آغاز نگرانی‌ها بود- البته تاکید می‌کنم که این صرف حیثیت یک فرضیه را دارد و نه بیشتر از آن- چون مزاری با ایجاد حزب وحدت رسماً هزاره‌های را که از دیرزمان بخصوص از عبدالرحمن به این سو صرفاً تجارب متعدد و قابل ملاحظه‌ای در طغیانِ همراه با سرکوب علیه سلطة تک محوری حاکمان پشتون در تاریخ خویش ثبت داشته بودند را، بعنوان یکی از اراده‌های سیاسیِ دخیل در مسائل سیاسی افغانستان کاندید بازی قدرت سیاسی در افغانستان کرد. این چیزی بود که در تاریخ هزاره‌ها و تاریخ افغانستان سابقه نداشت.

با شهادت مزاری و بعدها چیرگی طالبان بر افغانستان این بسیج سیاسی در میان هزاره‌ها آسیبجدیی برداشت که پس از او هنوز هزاره‌ها قادر به ترمیم آن نشده و نتوانسته اند آن بسیج سیاسی را سامان جدید و قالب جدید بخشند تا در مطابقت به شرایط جدید بتوانند ادامه‌ی آن خواست‌ها را دنبال کنند. مزاری ما را کاندید بازی کرد که قبلاً تماشاچی آن هم نمی‌توانستیم باشیم. زمانی بود که باید شفیع دیوانه و امثال او به مربی‌گری مزاری بازی را در برابر سیاف و گلبدین و.... به پیش می‌برد. اما زمانی دیگر آمد که باید بازیگر در برابر حریف‌های چون فاروق وردک،‌ انورالحق احدی، ذاخیلوال و امثال آنها بازی را پیش می‌برد. هزاره‌ها نه فقط این کار را نکردن که حتی از خودشان نپرسیدند آیا بازیگر دارند یا ندارند؟.... اگر دارند چرا آبرومندانه‌تر بجای مربی او را وارد بازی نمی‌کنند؟ اگر ندارند چگونه و تا چه زمان می‌توانند این بازی گران داشته باشند؟ اگر این گونه پرسش‌ها در میان هزاره‌ها مطرح می‌بود تحولات به مراتب فراگیرتر، گسترده‌تر و پایدارتر و قوی‌تر از امروز می‌بود. مثلاً ما می‌توانستیم بدون چشم داشت به حکومت، با ایجاد هماهنگی‌های قومی و منطقه‌ای پلان‌های رشد قومی‌ و منطقه‌یی داشته باشیم، موسسه خیریه و صندوق خیریة قومی و منطقه‌ای داشته باشیم تا: در مناطق محروم مکتب بنا کنند، شفاخانه بسازند، معلم استخدام کنند، دانشگاه خصوصی بسازند، بورس‌های تحصیلی فراهم کنند، بسیج اجتماعی را تقویت کنند، بازیگر پرورش دهند، تحقیقات علمی انجام دهند، پژوهندگان شان را حمایت کنند و....... این چیزی تازه‌ی هم نیست سیماسمر قبلاً این کار را انجام داده و بیش‌تر از یک حکومت موفق هم بوده. اما هزاره‌ها بجای چاره اندیشی هی خود را در گذشته پیجاندند و  بار حسرت مزاری را بر دوش کشیدند، از او چنان تابویی ساختند که انگار بی او نمی‌شود ره به جایی برد، و همچنان مرز میان سواستفاده و تعقیب خواست‌های او را درهم شکستند، هی از ستم پشتون شکوه کردند و.... . در حالیکه از خود نپرسیدند که مسئله امروزشان چیست؟و چشم باز نکردند که ببینند در شرایط کنونی مزاری به مراتب عینی‌تر از گذشته در زندگی اجتماعی ما وجود دارد: نژاد ما دیگر ننگ آور نیست، مراکز تحصیلات عالی از دانش جویان هزارگی پُر است، درصدی بزرگی از بورس‌های تحصیلی را هزاره‌ها از آن خود می‌کنند،‌ فعالیت‌های سیاسی ما آزاد است، فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی ما را کسی مانع نیست، حق مهاجرت و سکنی گزینی در شهرهای بزرگ کشور را داریم، ادارات دولتی به رخ ما باز است، وکیل و وزیر حتی اگر بصورت نمادین هم شده داریم، موضع عدالت و برابری هنوز که هنوز است موضع ما است: متصدیان حقوق بشر و برابری مایم و...... به هرحال (در این مورد می‌توانید مقاله‌ی «جادوی مزاری» را در همين وبلاگ بخوانيد. این بر ماست که برای سامان دهی و هدفمند سازی تحولات اجتماعی و فرهنگی مان انسجام سازمانی ایجاد کنیم. دقیقاً همانطوریکه مزاری طغیان‌ها و شورش‌های گاه و بیگاه هزاره‌ها علیه ستم پشتون‌ها را در قالب یک سازمان سیاسی و بسیج سیاسی بنام حزب وحدت سامان هدفمند و استراتژیک بخشید.

با سقوط طالبان و تشکیل دولت کرزی وضعیت به گونه‌ی تغییر کرد که در آن هزاره‌ها هرچند نتوانسته اند بسیج قوی و فعالِاجتماعی و سیاسی داشته باشند، اما تغیراتِ رو به رشد و قابل ملاحظه‌ی در آنها رونما شده است که این تغیرات در تاریخ هزاره‌ها و حتی تاریخ افغانستان بی‌سابقه بوده است، همانطوریکه تشکیل حزب وحدت به لحاظ تحولات سیاسی در میان هزاره‌ها بی‌سابقه بود.

مهم‌ترین تحولاتی که به لحاظ اجتماعی و فرهنگی طی یک دهه‌ی اخیر در میان هزاره‌ها صورت گرفته این‌هایند:

·       شکل گیری یک نسل فراگیرِ سواد طلب در سراسر هزاره‌جات. برخلاف مناطق جنوب و شرق و حتی شمال، جایی از هزاره‌جات را نمی‌توان را یافت که در آن سواد ستیزی وجود داشته باشد؛ کسانی مکتب‌ را به آتش بکشد، مانع رفتن دختران در مکاتب شوند، از تحصیلات عالی دختران بهراسند، مانع فعالیت‌های جنبیِ آموزشی جوانان شوند و..... .

·       بلند رفتن اعتماد اجتماعی بر زنان و دختران: بسیاری از دختران از اکثر مناطق هزاره‌جات می‌توانند به راحتی در شهرهای بزرگ مانند کابل، مزار، هرات و .... ‌بخاطر شغل و تحصیلات شان سفر کنند. مثالی بیاورم که قابل تعمیم هم هست: در پایان سال 2002 زمانیکه با همکلاسی‌هایم اعم از دختران و پسران بخاطر آمادگی کانکور رهسپار کابل شدیم،‌ آنعده همکلاسی‌هایم را که دختر بودند حداقل سه نفر محرمِ مراقبْ یاری می‌کردند. در حالیکه امروز(2012) دختران بدون هیچ محرم-و مراقب‌ی همراه به پشتوانه‌ی اعتماد کامل خانواده به راحتی در هرات و کابل و مزار و.... سفر می‌کنند، کار می‌کنند و تحصیل می‌کنند.

·       شکل‌گیری تنوع دیدگاه‌ها، اعتقادات و تساهل و مدارای اجتماعی: دیگر در هزاره‌جات کسی زنان را به دلیل ارتکاب زنا در حضور مردم سنگ‌سار نمی‌کند، بجای سنگسار او را طلاق می‌کند. حتی در مناطقی مثل جاغوری نگاه ناموسی به زن کم کم شکسته می‌شود. چیزی بنام ننگ ناموسی تا حدودی عملاً زیر سوال رفته است. دختران مدعی آن اند که شریک و همسر مردان در زندگی شان هستند نه ناموس اجتماعی شان.  دیگر همگان بصورت یکدست از ردِ سرْقافلة قبیله حرکت نمی‌کند، کسانی هستندکه خلاف قبیله حرکت می‌کنند؛ مثلاً قشری، از خمینی تجلیل می‌کند و قشر دیگر بر امامت او شک می‌ورزد و او را به نقد می‌کشد. کسانی مزاری را تا مرحله تقدس اوج می‌بخشند و کسانی هم او را در جغرافیای مشخص‌ی از زمان و مکان محصور می‌کند. کسانی بنیادگرایی می‌کنند و کسانی هم تغییر دین می‌دهند. در درون یک خانواده کسی دین‌دار است و کسی دیگر بی‌دین. و...

·       بوجود آمدن یک کتله‌ی عظیمِ شهر نشین: اکثر تحصیل کرده‌های هزاره‌گی- به هر دلیلی باشد بی تفاوت است- بعد ازتحصیل نه تنها میل رجعت به روستاهای پدری شان ندارند که حتی خانواده‌های شان را به شهر می‌کشانند؛ تلاش می‌کنند در شهرهای بزرگ مانند کابل،‌ مزار، هرات و.... شغلی برای معیشت و جایی برای زندگی پیدا کنند. همچنان کثیری از مهاجرینِ برگشته به وطن، در شهرهای مانند هرات، کابل و مزار مسکن گزین شده اند.  این افراد در شهرهای بزرگ نقش‌های کلان اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایفا می‌کنند.

·       شکل‌گیری یک قشر تحصیل کرده‌ای درگیر باوضعیت: تخمیناً می‌شود گفت از میان هر پانزده نفر تحصیل کرده‌ی هزارگی یک دو الی سه نفر با وضعیت اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مردم درگیر است. یعنی این افراد صرفاً مصروف کار اداری و زندگی شخصی شان نیستند بلکه نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و حقوقیِ بخصوص قومیِ شان درگیر است. مثلاً‌ در باره مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی و حقوقی فکر می‌کند، گفتگو می‌کنند، نقد می‌نویسند، داستان می‌نویسند، شعر می‌سرایند، کنفرانس دایر می‌کنند، مقاله می‌نویسند، تزس تحصیلی می‌نویسند، رساله می‌نویسند، آهنگ می‌سرایند و... این قشر بزرگترین تحول اجتماعیِ را که بوجود خواهد آورد خودتأمل‌گری اجتماعی، که بنیاد جنبة اجتماعی دموکراسی‌های جهان را می‌سازد خواهد بود.

·       شکسته شدن سلطه مذهبی روحانیتِ قوم خوی. عدم اعتماد و حتی تنفر اجتماعی نسبت به روحانیون مذهبی در میان نسل جوان و بخصوص تحصیل کرده‌های آن، چیزی‌ست که در صورت فراگیر شدن ساختار اجتماعی را عمیقاً دچار تحول خواهد کرد.

·       تاسیس مکاتب، کورس‌ها و دانشگاه‌ها‌. مثلاً شما در دایکندی نه فقط مکاتب متعدد دارید که دانشگاه خصوصی دارید. در بامیان دانشگاه رسمیِ دولتی دارید، در جاغوری بر علاوه مکاتب متعدد تربیه معلم دارید. و همین طور در سایر مناطق هزاره‌جات. وجه تفاوت این مکاتب و دانشگاه‌ها با سایر مناطق و بخصوص مناطق جنوب و شرق این است که از تهدید مصئون است: سوختانده نمی‌شود، دخترانش مسموم نمی‌شود، استادانش اختطاف نمی‌شود، مردم از کیسه و ستمزد شخصی شان برای معلمین‌شان فیس می‌پردازند و حمایت شان می‌کنند، بجای پوسته‌های شورشی کورس‌های آموزشی را تقویت می‌کنند و......

·       و ده‌ها واقعیت دیگر............ اما آنچه استثنای ستودنی و امیدوار کننده در هزاره‌جات می‌باشد این است که در وجود هزاره‌ها خواست زندگی وجود دارد اما در جنوب مشکل بنیادی عدم خواست زندگی در وجود مردم است. آنجا خواست مرگ به مراتب چیره تر از خواست زندگی است. ورنه هیچ قومی در جهان نبوده که سهولت‌های اساسی زندگی را به نابودی کشانده باشد: پُل و سرک قیر را با مین بپراند، مکتب را با تیل آتش زند، بر دختران مکتب تیزاب بپاشاند، معلم را سر ببرد، خود را با باروت و بمب انفجار دهد و.....

پرسش اما این است که با این حالچرا باید ما مایه نگرانی باشیم؟ در حالیکه نه طالب و گروه‌های شورشی داریم، نه باند مافیای مواد مخدر داریم، نه بنیادگرایی اسلامی داریم، نه مافیای خطرناک قاچاق اسلحه و بمب داریم، نه به مراجع قدیم مذهبی خویش وفادار مانده ایم، نه وزیر و وکیل مقتدر داریم، نه طغیان‌گر و سرکش هستیم، نه هم استراتژی حذفِ کسی یا قومی را داریم، نه پوتانسیل جغرافیایی و انسانی و اقتصادی و سیاسی و نظامیِ کودتا و جنگ داریم و نه...... . مردمان ساده اما کوشا هستیم