استحاله حقیقت
در کتاب قدرت اسطوره اثر جوزف کمبل به نقل اوپانشاد ها آمده است" آه شگفت انگیز، آه شگفت انگیز، آه شگفت انگیز. من غذا هستم، من غذا هستم، من غذا هستم. من خورنده غذا هستم، من خورنده غذا هستم، من خورنده غذا هستم.
برای شما با خواندن پاره فوق از اوپانشاد ها چه احساسی دست می دهد؟ من مطمئینم که عبارت فوق فقط برای آن عده مخاطبانی ندای عظمیش را می تواند، القا کند که از قید افسون بنیادگرایی فلسفی، دوگانگی ماهوی و ارزشی فلسفی ( بخصوص در عرصه زبان)، معرفت باوری جنون آمیز فلسفی و عقل باوری مجرد و خود بنیاد فلسفی رهایی حاصل کرده باشد. چون عبارات فوق پیش از هر گونه تاویل عقلانی و معرفتی از هر جهت پیشاعقلانی و پیشامعرفتی است. یعنی حقیقتی است خود آشکار که هر انسانی عملا آن را می زید و برای زندگی کردن آن ضرورتی برای تفسیر و تاویل عقلانی و معرفتی از آن ندارد، مگر این که انسانی باشیم که نه در " حقیقت " بلکه در " معرفت " خویش زندگی کنیم. اما آیا ممکن است انسان در معرفت خویش بزید؟ بله ! مشروط به این که خود را جدا یافته ی جدا تافته از طبعیت و موجودات و سرور آن ها تعریف نکند و از طریق ماموریتی خود ساخته ی که برای تصرف حقیقت از رهگذر معرفت اتخاذ کرده است را به زمینه ی برای آشکارگی عینی حقیقت در زندگی بسپارد و بگذارد تا حقیقت از رهگذر تجارت و کنش های خیلی ساده زندگی ما را در بر گیرد.
پاره فوق الذکر از اوپانشاد ها مبیین در هم تنیدگی غذا و خورنده غذا است. یعنی مبیین عدم فاصله جوهری بین غذا که مورد تصرف قرار می گیرد و خورنده غذا که فاعل تصرف است. اگر این یگانگی جوهری غذا و خورنده غذا را که اساسا نه یک کشف اندیشه ای مفهومی، بلکه یک کشف ناشی از همراز شدن تجربی زندگی انسان با طبعیت است، حتی به لحاظ اندیشه و مفهومی هم بپذیریم، انگاه در خواهم یافت که بشر تا چه اندازه در سایه بنیادگرایی و دوگانگی ماهوی و اندیشی فلسفی، علمی و دینی از زندگی در " حقیقت " دور گشته است و و به زندگی " در معرفت " تباه . برای درگ مطلب به پرسش های زیر می پردازیم.
- چرا انسان های که اسطوره زندگی می کردند و یا اکنون در بعضی نقاط زندگی می کند، هرگز خود کشی نمی کنند؟
- چرا کودکان همواره دوست دارند، زندگی شان را با شادی تجربه کنند و همچنان هیچگاهی خود کشی نمی کنند، مثل ما؟
- چرا کودکان، روستاییان اصیل و انسان های که اسطوره می زیستند، هرگز نهلیست نشده اند و نمی شوند؟
تباهی انسان آنگاه آغاز شد که جستجوی حقیقت را بجای تجربه حقیقت و از این طریق معرفت را بجای" حقیقت " نشاند و در نهایت حقیقت را کشت و معرفت را جامه حقیقت پوشاند؛ پس رسم زندگی بر آن شد که هر انسانی برای انسانی زیستن و انسان بودن خویش با در"معرفت " یا آگاهی اش زندگی کند.از همین جاست که اموزش عمومی اصالت می یابد، برخورداری عین مدنیت می شود، اسطوره زیستن خرافات می شود. تنوع، تجدد و تصنع در زندگی فضلیت می شود، فلسوف و فلسفه هادی زندگی می گردد و ادیان و پیامبران و منجیان اخلاقی و روحانی بشریت. نظام سازی های فکری- فلسفی سنت اندیشه می گردد و علم توانایی برای تصرف وحشیانه ی طبعیت در دست بشر. طبعیت مواد خامی برای ساختن یک جهان خود ساخته ی معرفت بنیاد برای انسان می شود، هنر عزلت زده موزیم ها و آرشیف می شود و آگاهی بجای " تائو" ناموس زندگی می گردد و قانون تکنیک بجای " لی" ناموس جامعه می گردد و خود کشی نهلیستی امر مسلم. هستی به عقل فرومی کاهد، شعر که زمانی خود زیستن بود- تبدیل به فن بیان احساس مجرد و منزوی درون انسان می شود و شاعران اصیل مرثیه سرایان و وارثان غیبت حقیقت از زندگی. توده گرایی ابزار جهانی برای حفظ امنیت و قدرت و زیر خاکستر کردن وحشی گری بشر می گردد.... و فاعل معرفت خود، حقیقت می شود. من به این امر می گویم استحاله حقیقت
اگر نه در تجربه عملی زندگی، بلکه حداقل به لحاظ مفهومی بتوانیم دریابیم که حقیقت چه بود، به آن چه ذکر شد استحاله کرده است به مثال های زیر می پردازیم.
بیاد دارم، زمانی پدر بزرگم که مردی تندخویی بود، بیل و کلنگ و تبرش را به قصد از ریشه کندن یک درخت زردآلو که از ملکیت میراثی خودش بود، گرفت. بدون مشوره ی هیچ یکی از اعضای خانواده آن درخت را از ریشه کند. اما مادر بزرگ و مادرم که روستا زاده کاملا بی سواد بودند، از ضربه زدن اولین تبر توسط پدر بزرگم به بیخ آن زردآلو تا زمانی که کاملا آثار درخت نابود نشده بود، گریه می کردند و افسوس می خوردند. اما چرا مادر و مادر بزرگم از بابود شدن درخت زردالو احساس درد و حسرت کردند؟ آنان تئوری های نچرالیستی هم نخوانده بودند و از ادیان هندوئی هیچ آگاهی و تعلیمی نیاموخته بودند.....چون آنان بی آنکه معرفت فلسفی، علمی و دینی داشته باشند به صورت پیشینی و عملی در " حقیقت " می زیستند.
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که مرغ مهاجر دارد
................
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانگ و چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک " سیلک"
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
...............
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترک بر می داشت دست فواره خواهش می شد
................
رایگان می بخشید نارون شاخه خود را به کلاغ
هر که برگی هست، شور من می شکند.
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم