کلمه آدم

کلمات در تمام حوزه‏های زبانی به دو لحاظ از اهمیت ویژه برخوردار است: اول به لحاظ قدرت بازتاب دهیِ واقعیت‏های شناخته شده و مرتبط با زندگی انسان‏ها. دوم به لحاظ قدرت تداعیِ معانی و حافظۀ تاریخی.  

مثلاً کلمه «اومانیسم» را در زبان‏های اروپایی و بخصوص انگلیسی در نظر بگیرید. با اندک تأمل در می‏یابید که این کلمه بازتاب دهندۀ تمام واقعیت‏ها و رخدادهای زندگیِ انسان‏های مدرنِ اروپایی می‏باشد. مثلاً استخدام غول آسای نیروهای طبیعت برای رفاه و آسایش انسان، یک اَبَرواقعیت تاریخی است که در نتیجۀ آن تمدن علمی-تکنولوژیکیِ معاصر اروپا شکل گرفته است. شفاف ترین آیینۀ بازتاب دهندۀ این اَبَرواقعیت تاریخی کلمۀ اومانیسم با متعلقات آن می‏باشد. به همین ترتیب کلمۀ اومانیسم تداعی‏ کنندۀ گرایشات و معانی فروانی نیز‏ می‏باشد از باب نمونه انسان گرایی(اصالت انسان)، بدین معنی که همه چیز را باید برای انسان، به خواست انسان و به رضایت انسان تعریف کرد.

من در این نوشتۀ کوتاه تلاش کرده‏ام تا این پرسش را طرح کنم که کلمه آدم در حوزه زبان فارسی دریِ ما بازتاب دهندۀ چه واقعیت/ناواقعیت های تاریخی می‏باشد و تداعی کنندۀ چه گرایشات فکری و اعتقادی و انسان شناختی و جهان شناختی می‏باشد؟

شاید توجه کرده باشید که در کاربردهای زبانی ما در حوزۀ زبان دری کلمه آدم، بازتاب دهنده رنج‏ها و مشقات و بدبختی‏ها و در عین زمان بازتاب دهندۀ فضایل، نیکی‏ها و خوشبختی‏های می‏باشد که برای انسان‏ها به لحاظ ماورائی مقدر است. اما همین کلمه تداعی کننده معانی دیگری نیز در ذهن ما می‏باشد؛ بطوریکه آدم در معنی خاص خودش تداعی کنندۀ معانی ذیل می‏باشد: آدم نخستین مخلوق هوشمند و خداگونۀ خداوند است که خداوند او را از ترکیب گِل و روح خودش آفرید، و به او لقب اشرف مخلوقات را بخشید، و او را مسجود فرشتگان گردانید و در بهشت او را مأوایی بخشید. اما آدم در بهشت از فرمان خالق‏اش نافرمانی کرد، فریب شیطان را خورد و سپس میوۀ ممنوعه را بخورد و گناه نخستین را مرتکب شد، و در نهایت خداوند او را از روی مجازات به زمین هبوط داد.

و همچنان آدم در معنی عام تداعی‏گر این معنی است که او جد نخستینِ تمام نسل بشر در تاریخ عالم هستی می‏باشد که دارای دو چشم، دودست، دوپا، یک سر، دوابرو، یک بینی، یک دهان و در کل دارای فزیولوژی ما بوده است.

اما کلمات تمامی معانی نهفته در خودش را بلاواسطه در اذهان ما تداعی نمی کند بلکه بخش کثیری از معانی نهفته در کلمات از طریق تعامل فعال ذهن با کلمات، بر ما گشوده می‏شود.  بنابراین برای کشف معانی نهفته در کلمه آدم باید با ذهن فعال خود با این کلمه(آدم) و جزئیات متعلق به آن وارد تعامل شویم. در آن صورت در خواهیم یافت که این کلمه با توجه به داستان متعلق به آن تداعی کنندۀ عالمی از معانی دیگر نیز هست؛ بطوریکه این کلمه تداعی کنندۀ یک نوع زندگی فراطبیعی و فراواقعی نیز هست، تداعی کننده یک نوع تعلقیت روحانی انسان به یک اَبَرموجود(خدا) بعنوان خالق عالم و آدم نیز هست، تداعی کنندۀ تعلقیت جسمانی انسان به همین خاک سیاهِ زمینی نیز هست، تداعی کنندۀ نسبت ضروریِ انسان با شیطان نیز هست، تداعی کنندۀ قدرت نافرمانی و ماهیت شرور انسان نیز هست، تداعی کنندۀ ماهیت آزاد انسان نیز هست، تداعی کنندۀ به خود واگذاردگی انسان نیز هست و تداعی کنندۀ ذات دانا و خلاق انسان نیز هست و همینطور تداعی کنندۀ ده‏ها معنی دیگر نیز خواهد بود. تا این جا نمونه‏ تداعیاتی را که ذکر کردیم، عام و به اقتضای صراحت کلمه آدم و داستان متعلق به این کلمه می‏باشد. اما این کلمه تداعی کنندۀ معانی ضمینیِ نیز می‏باشد که از اثر تعامل عقلانی ذهن انسان با آن پدید می‏آید. مثلاً این عبارت که «آدم میوه ممنوعه را خورد» با معنی فزیکی و صریح خودش متعلق به محتوای داستانِ مربوط به کلمه آدم است و در ذهن ما فقط تداعی کنندۀ خوردن میوۀ ممنوعه است. اما این که کسی می‏گوید میوۀ ممنوعه «آگاهی» بوده است و کسی دیگر می‏گوید«انگور» یا«گندم» یا.... معنیِ حاصل از تعامل ذهن افراد انسانی با جزئیات داستان می‏باشد. و همینطور این عبارت که می گوید آدم با خوردن میوۀ ممنوعه از فرمان خداوند سرپیچی کرد و نخستین گناه را مرتکب شد، معنی صریحِ داستانِ متعلق به آدم است. اما اگر به لحاظ ارزشی تحلیل کنیم که آدم با خوردن میوۀ ممنوعه هر چند مرتکب نافرمانی از فرمان خداوند شد اما ضرورتاً مرتکب گناه و کشتن حق نه تنها نشد بلکه عملش عمل صواب و در جهت تحقق حق بود. چون از یک سو در هیچ عملی گناه صورت نخواهد گرفت مگر اینکه در آن عمل حق ضایع شده باشد، و از سوی دیگر خداوند آدم را بر صورت خودش آفرید. و چون خداوند موجود آزاد است، انسان نیز بدلیل همانندی‏اش با خداوند آزاد است. بنابراین حق آنست که آدم آزادنه عمل کند چون هرعمل آزاد انسان به معنی احیا و تحقق ماهیت خداگونۀ انسان نیز هست. از همین رو است که من صریحاً می‏گویم که آدم با خوردن میوۀ ممنوعه در بهشت ضرورتاً مرتکب گناه نشد بلکه فقط روایتاً مرتکب گناه شد. چون او با خوردن میوۀ ممنوعه ماهیت آزاد خداگونه‏اش را احیا و تحقق بخشید. و هبوط او نیز مجازات نبود چون او گناهی مرتکب نشده بود که مجازاتی ببیند بلکه خداوند او را بعنوان مخلوق برتر و همانند خودش به خودش واگذارد.

آنچه اخیراً شرح داده شد نمونه‏ی از معانی است که از اثر تعامل ذهن با جزئیات داستانِ متعلق به آدم می باشد. شما چه فکر می‏کنید آیا کلمه آدم و داستان متعلق به آن فقط معانی را که ذکر شد در اذهان ما تداعی می‏کند یا معانی دیگری نیز می‏تواند تداعی کند که ما آنرا هنوز کشف نکرده ایم. لطفاً هر معنیِ جدیدی که ذهن شما در تعامل با این کلمه و داستان متعلق به آن کشف کرده و یا کشف می‏کند با ارسال به آدرس همین نشریه با ما و خوانندگان دیگر نیز شریک کنید.

محیط زندگی و روان انسانی

آیا متوجه شده اید که مردمان ساکن در شمال افغانستان مانند بلخ، تخار، کندز و... نسبت به مردمان ساکن در جنوب و شرق افغانستان مانند قندهار، هلمند، زابل و... از روح و روان شادتر، مست‏تر و بانشاط‏‏ تر برخوردار اند. آیا متوجه شده اید که مردمان شمال و مرکز افغانستان دارای روحیه ملایم‏تر و تعامل گراتر از مردمان جنوب هستند. آیا متوجه شده اید که موسیقی‏های محلی مناطق شمال و مرکز افغانستان نسبت به جنوب و شرق از سبک و محتوای دنیا گرایانه‏تر و لذت جویانه‏تر برخوردار است؛ آیا گاهی شده است که موسیقی و رقص قطغن، بزم‏های رقص و شادی، ذوق زیبایی پسندی مردانه و... را که از واقعیت‏های فرهنگی-محلی مردمان شمال و مرکز است، با موسیقی/سرودهای دینی-مذهبی و وطن دوستانه و حماسی و.... که از واقعیت های فرهنگی-محلی مردمان جنوب و شرق افغانستان است، را به لحاظ سبک و محتوا و غایت با هم مقایسه کرده باشید.... و آیا متوجه شده اید که کابلی‏ها رواناً آشفته و مبهم و درهم ریخته هستند.

من زمانی این واقعیت‏ها را متوجه شدم که چهارماهی با هلمندی‏ها در هلمند زندگی میکردم، با زابلی‏ها در شاه‏جوی زندگی میکردم. با تخاری‏ها و کندزی‏ها و جلال آبادی‏ها و کنری‏ها در کابل هم‏صحبت شده و از چگونگی محیط زندگی آنها به لحاظ جغرافیای طبیعی و رسومات اجتماعی شان معلومات می‏خواستم و آگاهی حاصل می‏کردم. و همین طور هشت سالی است که مسلسل در کابل با کابل نشین‏ها زندگی کرده ام. شما هم اگر بخواهید به حقیقت آنچه ذکر شد پی ببرید فقط لازم است برای چندماهی در مناطق مذکور رفته و در آنجاها زندگی کنید و با مردمان آن مناطق وارد تعامل اجتماعی شوید. در صورتیکه این کار برای تان به لحاظ مالی و زمانی هزینه بردار بود و قادر به حصول درک/شناخت عملی و تجربی نسبت به واقعیت‏های مذکور از طریق زندگی در مناطق مذکور نشدید، کافی است با مردمان مناطق مذکور در کابل یا در هر جایی که هستید هم صحبت شده و با آنها وارد تعاملات اجتماعی شوید. آنگاه در خواهیم یافت که در یک عبارت مردمان شمال و مرکز به لحاظ روانی شادتر و لذت‏گراتر و به لحاظ اجتماعی تعامل‏گراتر از مردمان جنوب و شرق هستند. و مردم کابل(البته کابل کنونی) به لحاظ روانی شدیداً آشفته و درهم ریخته و مبهم هستند. اما چرا؟... پاسخ این سوال را در ادامه همین نوشته با تمرکز بیشتر بر وضعیت فزیکی شهر کابل واضح خواهم کرد.

همانطوریکه ذکر شد مردم کابل نشین امروزی به لحاظ روانی نسبت مردمان سایر مناطق از وضعیت روانی کاملاً متفاوت برخوردار است. این جا(کابل) آدم‏ها از روان بیشتر آشفته، مبهم و درهم‏ریخته(ویران) برخوردار است؛ این آشفتگی روانی را در ذره ذره واقعیت‏های فزیکی-معماری شهرکابل و محیط زیست کابلی‏ها و رفتارهای اجتماعی-اخلاقی کابلی‏ها به راحتی می‏توان با چشم باز و خرد بیدار خواند و تا عمق استخوان احساس‏ش کرد. کابل امروزی با نمای معماری-فزیکی زشت، ساکنین گیج‏ و فرهنگ مرده اش همۀ داشته‏های مفتخر تاریخی اش مانند موسیقی، لهجه شیرین گفتاری.... را از دست داده، و برای کسانی که کابل را با یک نگاه زیبایی شناسانه و زیست‏گرایانه‏ی لذت بنیاد بخواهد تعریف کند کابل چیزی زیبا و مفتخر برای تعریف شدنش ندارد؛ کابل امروز را دیگر نمی توان با موسیقی‏های استادانی مانند سرآهنگ، رحیم بخش، شیدا، اول‏میر، زلاند، مهوش، هویدا، آرمان و امثال این‏ها برای زندگی خود تعریف کرد. و همین طور کابل امروز را دیگر نمی‏توان با عناصر اجتماعی، هنری، فرهنگی، ادبی، ایدیولوژیکیی و محیط زیستیِ که حد اقل به لحاظ روانی و زیبایی شناختی بتواند جذب مان کند، برای زندگی خود تعریف کرد؛ خیابان‏های شهر را قدم بزنید چیزی جز کثافات و زباله‏ها در حس نخواهیم کرد. و مردم این شهر را هم صحبت شوید، چیزی جز کلام و لهجۀ عاری از زیبای و اخلاق عاری از تساهل و نگاه غنی از تحقیر و تهدید و امثال آن حاصل تان نخواهم شد. نمای شهر را از بلندای کوه‏های اسکات، آسمایی، افشار، تلویزون و خیرخانه حداقل برای یک بار با یک نگاه هنری-معماریِ زیباشناسانه وعلمی به نظاره بنشینید، در نخستین نگاه در خواهیم یافت که نمای هنری-معماری شهر به لحاظ زیبای شناختی و علمی هیچ چیزی برای چشم زیبا جوی تان ندارد تا جلوه دهد و به شدت آشفته و درهم ریخته می‏نماید؛ آنچنان آشفته که حتی اثری از زیباییِ یک ویرانه در زمین آن و تکه ابری در آسمان آن هم دیده نمی شود. همین دیروز(جمعه، مورخ 24/10/89) از بلندای کوه افشار نمای شهر و بخصوص غرب شهر را با تمام وجودم نظاره کردم. اما فقط دریافتم که این شهر در بافت معماری خود به لحاظ نمادهای هنری، زیبایی شناختی، علمی، تاریخی، فرهنگی و سیاسی هیچ چیزی برای بیننده اش ندارد، حتی ویرانه‏های افشار که زمانی حدنماد ستم و چپاول بود نیز دیگر به چشم نمی خورد. آشفتگی نمای فزیکی شهر با معماری‏های عاری از نمادهای هنری و زیباشناختی و محیط زیست به شدت آلوده‏ اش، چنان هولناک و نیرومند است که حتی زیبایی طبیعیِ تابیدن نور آفتاب و جلوه گریِ آسمان آبی و سادگی زمین بایر را نیز از این شهرمسکونیِ بیش از شش میلیون انسان، سلب کرده است.

در بلندای افشار که کنده از شهر و بر فراق آن قرار داشتم، عملاً حس می‏کردم که من رواناً در آن لحظه از فشارِ آشفتگی و درهم ریختگی شهر رها شده ام و آدم دیگری هستم. چون در بلندای افشار حداقل به لحاظ دیداری و شنیداری و بویایی از جزئیات پلیدی‏ها و کثافات درون شهر مانند شلوغی لیری‏ها و موترها و خانه‏ها و آدم‏ها، انبارگی زباله‏ها و کثافات در جوی‏ها و سرک‏ها و کوچه‏ها، انتشار و تصادم نا گوار اصوات آدم‏ها، موترها و... خودم را بریده و رها احساس می‏کردم. در این رهایی چند ساعته متوجه شدم که چرا سرزمین‏های متمدنِ تاریخ بشر آن همه به نمای فزیکی شهرهای شان به لحاظ زیبایی شناختی، هنری-معماری، علمی-فرهنگی و ابعاد دیگر توجه داشته اند. و همین طور حداقل از یک بعد دریافتم که چرا مردمان شمال افغانستان دارای روان‏های شادتر و بانشاط‏ تر از مردمان جنوب و شرق هستند.

 

 اگر متمدنان در سراسر تاریخ بشر به نمای فزیکیِ شهرهای شان به لحاظ تاریخی، علمی، فرهنگی، زیبایی شناختی، هنری-معماری آنهمه توجه می‏کردند به این دلیل بوده است که آنها به این راز واقف بوده اند که انسان بخش اعظمی از ویژگی‏های شخصیتی، فکری، روانی، اعتقادی و...اش را شدیداً مدیون چگونگی محیط زندگی‏اش می‏باشد. چون: 1. زندگی انسان در عام‏ترین تعریف‏ش تجربۀ امکان‏های در-دستیِ می‏باشد که عملاً انسان بواسطه آن محاط شده است، و به میزانی که این امکان‏ها به لحاظ هنری-معمار پررمز-و راز، نمادین و زیبا و به لحاظ علمی مطمئن، استوار، متنوع و متجدد باشد به همان میزان ساکنین آن نیز هنرپرور و متجدد و علم‏گرا خواهم بود و همین طور هر چه نمای فزیکی یک شهر به لحاظ نمادین چند بعدی باشد بدون شک که ساکنین آن پلورال و چند بعدی خواهم بود. 2. مجموعه همین امکان‏های در-دستیِ انسان که محاط بر او می‏باشد محیط زندگی انسان را تشکیل می‏دهد‏ که انسان هر لحظه واقعیت‏های محیط زندگی اش را زندگی(تجربه زیستی) می‏نماید. و از همین روست که انسان بعنوان موجود ساکن و پیوسته مرتبط، با محیط زندگی‏اش بیشترین تأثرات روانی، شخصیتی، اخلاقی، فکری، اعتقادی و زیبایی شناختی‏ اش را مدیون چگونگی محیط زندگی و چگونگی تعامل او با این محیط می‏باشد. مثلاً اگر اسکندر مقدونی شهرهای متصرف شده‏‏اش را ویران می‏کرد و بجای آن شهری با نمادهای فرهنگی و تاریخی و اساطیری و فکریِ یونانی بنا می‏کرد، تنها روح سرکش و تعصب یونانی‏اش را به نمایش نمی‏گذاشت بلکه این اصل تئوریکی را نیز به تجسم می‏کرد که انسان‏ها به لحاظ روانی شدیداً متاثر از چگونگی محیط زندگی فزیکیِ زندگی‏اش می‏باشد؛ اصلاً انسان محصول تاریخ و محیط زندگی‏اش می‏باشد و گرنه چیزی نیست! اسکندر میدانست که ساده ترین راه یونانی سازی آدم‏ها اعمار و تزئین شهرها و مساکن با نمادهای همه جانبۀ یونانی برای آدم‏ها می‏باشد. چون آدم‏ها با تعامل حسی روزمره با نمادهای دیداری و شنیداری و لمسیِ یونانی به راحتی روح یونانی را در خود می‏پرورانند و نهادینه می‏کنند. و همین طور در سایر تمدن‏های قدیم و جدید جهان بخصوص شهرهای آتن و رُم نیز در نمای فزیکی شهرها و مساکن، نافذترین و زیباترین طراحی‏ها و نمادهای هنری ومعماری و علمی و فرهنگی و تاریخی و اعتقادی طراحی و به کار گرفته می‏شود. بطوریکه در این شهرها، در اعمار تمامی مکان‏های زیستیِ که در معرض دید آدمها قرار دارد نافذترین و ظریف‏ترین نمادهای هنری و اساطیری و علمی و تاریخی به کار گرفته شده که آدم‏ها در مواجۀ حسی و دیداری با آن‏ها زیبایی، تاریخ، فرهنگ، مدنیت، رنج‏ها، شادی‏ها، اعتقادات و تمامی دارایی‏های فکری و مدنی‏ تاریخی‏ شان را بصورت تجسمات نمادینِ هنری به نظاره بنشینند و اهمیت ارزشی خودشان را بعنوان موجودات برتر باور کنند.

نتیجه:

  1. مردمان شمال اگر ملایم و تعامل گرا و شاد و بانشاط اند علت را در خرد آنها نباید جستجو کرد بلکه محیط طبیعی زندگی شان شاد و خرم و غنی از پدیده‏ها بانشاط مانند کوه‏ها و دشت‏ها سرسبز و دریاها و آسمان صاف و آفتاب صادق و... دارند. اما اگر مردمان جنوب و شرق دارای روحیه خشن و ناشاد اند، بازهم علت را باید در محیط طبیعی خشن و محیط اجتماعی سخت گیر شان جستجو کرد.
  2. مردم کابل اگر آشفته، درهم ریخته و خوگرفته با کثافات است، علت را باید در آشفتگی و درهم ریختگی و آلودگی محیطی و عاری بودن معماری‏های شهر از نمادهای زیبایی شناسانه، اساطیر، تاریخی، فرهنگی و.... جستجو کرد.
  3. معماری‏های مجلل شهر اگر قادر به جذب زیباشناسانه و القای نگرش خاصی نیست، علت را باید در جدایی معماری از هنرهای زیبا دانست. بطوریکه شاید هیچ معماری را در کابل نتوان پیدا کرد که بداند، معماری با نمادهای هنری و اساطیری و تاریخی تا چه اندازه درهم تنیده و عجین بوده است. و اصلاً معماری در تاریخ بشر پیش از آنکه با شاخص‏های علمی تعریف شود با شاخص‏های هنری تعریف می‏شود. در حالیکه در دانشگاه‏های افغانستان معماران بویی از نمادهای هنری و اساطیری و رابطه آن با معماری نمی‏برند و این واقعاً مضحک است. برای اثبات این ادعایم اولاً شما را به مصاحبه بسیار مختصر با معمارانی که کارگزاران معماری ساختمان‏های کابل است در مورد نمادهای هنری وتاریخی و اساطیری و... ارجاع می‏دهم و دوماً شما را به مشاهده تمام نماهای مجلل شهر ارجاع میدهم، به شرط اینکه قبل از مشاهدات تان حداقل به شکل اولیه با نمادهای هنری آشنایی حاصل کنید.

راستی شما چه فکر می‏کنید آیا شما واقعاً محیط زندگی که محاط بر آدم است بیشترین تاثیرات روانی و شخصیتی و فکری و فرهنگی را بر آدم نمی‏گذارد؟ شما نیز می‏توانید نظریات تان را به آدرس همین نشریه بفرستید.

علم یا دین؟

«بنام خداوند خورشید و ماه

ای خداوند واحد و یکتا / آفریننده زمین و هوا

خالق ماه و ذره و خورشید / ابر و باران و زهره و ناهید

هرچه لازم بود به ما دادی / همه نعمت از خدا دادی»

شعر فوق نخستین درس کتاب علوم دینی-مذهبی صنف سومِ نصاب تعلیمی لیسه عالی معرفت است. دومین درس همین کتاب تحت عنوان «کودک کنجکاو» است که بخشی از متن آن قرار ذیل است: «...احمد از معلم صاحب اجازه گرفت و گفت: من تا کنون فکر می کردم که خوردن غذا فقط گرسنگی ما را برطرف می سازد، اما حالا فهمیدم که ما برای رشد و سلامتی خود نیز به غذاهای گوناگون نیاداریم. معلم صاحب گفت: بلی، اما..... راستی بچه های عزیز! به نظر شما چه کسی به فکر ما بوده و از تمام احتیاجات ما خبر داشته و هر چه را ما ضرورت داشتیم برای ما پیش بینی کرده و آفریده است؟ احمد دستش را بلند نموده و گفت: حتماً خدای دانا و مهربان!! معلم صاحب گفت: بلی، عزیزم! کاملاً درست گفتی....» متن کامل این کتاب بلکه اکثر کتاب­های درسیِ علوم دینی-مذهبی در مکاتب تقریباً بر اساس منطق آنچه در فوق از کتاب علوم دینی-مذهبی صنف سوم لیسه عالی معرفت ذکر کردم، تهیه و ترتیب شده است.

پرسش اما این است که:

اول- کودکان گزاره­های دینی-مذهبی از نوع فوق را به چه معنی جذب می کنند؟... آگاهی/دانش؟ باور/اعتقاد؟ زبان؟  دوم- روش آموزش مطالب از نوع فوق برای کودکان چگونه می باشد و چگونه باید باشد؟  سوم- تاثیرات و نتایج حاصل از آموزش رسمیِ گزاره­های دینی-مذهبی از نوع فوق، در ذهنیت و افکار کودکان تا سنین بزرگ سالی چه خواهد بود؟ این نوشته تلاشی است برای پاسخ گویی به پرسش های فوق.

 

آنچه در کتاب­های درسیِ علوم دینی-مذهبی ما در افغانستان، آشکار و هویدا است این است که تمامی متون درسیِ دینی-مذهبی ما بلااستثنا در تمام نهادها و در تمام سطوح آموزشی از دوران ابتداییه مکتب خانگی­ها گرفته تا دوران ماسترا و دکتری در دانشگاه­ها و حوزه­ها، برای معتقد و مؤمن بار آوردن افراد تهیه، تألیف و تدریس می شود. چون ذکر کامل مستندات از ظرفیت این نوشته خارج است برای فهم مستند این ادعا شما را به نکات زیر در آموزش علوم دینی-مذهبی در نهادهای آموزشی ارجاع میدهم: 1. ترتیب موضوعات(فهرست بندی مطالب) و محتوای درسی آن در کتاب­های علوم دینی-مذهبی، چه در متن یک کتاب درسی برای یک صنف مثلاً صنف سوم در نظر بگیرید، و چه در سطح بندیِ کلاس­ها از صنف اول الی .... . 2. روش تدریس آموزه­های دینی-مذهبی. 3. هویت تحصیلی مدرسین علوم دینی-مذهبی-مذهبی. 4. سن دانش آموزان در مقایسه با نوع تدریس، محتوا و لحن نوشتاریِ مطالب درسیِ دینی-مذهبی.

اگر به چهار نکته فوق در نهادهای آموزشی اعم از مکتب خانگی­ها و لیسه­ها یا حوزه­ها و دانشگاه­ها مشاهده علمی کنید محصول مشاهدات شما بطور فشرده این خواهد بود که:

  1. فهرست بندی مطالب درسی در علوم دینی از همان صنوف دوم و سوم از توصیف انتزاعی خداوند و پیامبر همچنانکه در آغاز ذکر کردم آغاز شده و به سوی محسوس کردن مفاهیم انتزاعی دینی بر محوریت خدا و پیامبر در سطوح بالاتر صنوف یازده و دوازده و.... در زندگی روزمرۀ انسان­ها می رسد.
  2. روش تدریس آموزه­های دینی-مذهبی بطور عموم تلقینی، تجسس­ناگرایانه، غیرفعال و تبلیغی است. مثلاً مدرسین علوم دینی فقط مدرس علوم دینی-مذهبی نیستند بلکه مبلیغین همان دین و مذهبی را که تدریس می کنند نیز هستند(که بدون شک این دین و مذهب در جامعه ما غیر از اسلام و تسنن و تشیع نیست)؛ از همین رو است که در سیستم آموزشی وزارت معارف جمهوری اسلامی افغانستان نصاب­های دینی مذاهب تسنن و تشیع بطور جداگانه برای مخاطبان سنی و شیعه تألیف شده است.
  3. هویت تحصیلیِ و دینی-مذهبی نودونه درصد مدرسین علوم دینی-مذهبی در نهادهای آموزشی، حوزه­ای و شرعیاتی/فقهی اند یعنی کسانی اند که الزاماً  اولاً مسلمانِ معتقد به یکی از مذاهب تشیع و تسنن اند و دوماً تحصیل کردۀ حوزه­ها و نهادهای آموزشیِ دینی می باشد.
  4. سنین دانش آموزان در تناسب با نوع تدریس، محتوا و لحن نوشتاری مطالب آموزشیِ دینی-مذهبی در تناقض به استنداردهای علمی است. مثلاً در صنوف دوم و سوم موضوعات انتزاعیِ که فقط اذهان تحلیل­گر با ظرفیت معلوماتی بالا از فهم آن برآمدنی است، تهیه و تألیف شده است. نوع محتوای این مطالب نوع تدریس مطالب را نیز تعیین می کند؛ بطوریکه مطالب انتزاعیِ مانند «خدا خالق همه چیز است»، خود بخود روش تدریس تلقینی را برای کودکان صنوف سوم و چهارم و پنجم و ششم و حتی هفتم و هشتم، به دلیل پایین بودن قدرت تحلیلی ذهن کودکان اقتضا دارد.

وقتی مطالب درسیِ علوم دینی-مذهبی چه به لحاظ محتوا، چه به لحاظ روش تدریس، چه به لحاظ هویت تحصیلی مدرس و چه به لحاظ سن دانش آموزان بر محوریت معتقد سازی و یقین­ آفرینیِ دینی-مذهبی استوار باشد، در این صورت:

  1. مدرسین که اکثراً گرفتار کلیشه های علمی و نگرش­های دینی هستند، گزاره­های آموزشی را نه بعنوان دانش/آگاهی که شک بردار است، تدریس می کنند بلکه بعنوان باور و اعتقاد در خور دانش آموزان و دانش جویان می دهند. و همین طور دانش آموزان نیز گزاره­های آموزشی را نه به عنوان آگاهی یا دانش بلکه بعنوان باور و اعتقاد می آموزند. مثلاً احمد در داستان فوق به تاثیر از پیش زمینه­های تبلیغاتیِ پیرامون­اش چه در محیط مکتب و چه در محیط خانه و کوچه و چه در ارتباط با رسانه­ها به یقین تمام این امر انتزاعی را پذیرفته است که «حتماً خدای دانا و مهربان» همه چیز را آفریده است. و هیمن طور معلم او نیز اگر به فرض خیلی هم تحلیل­گر باشد به دلیل ناتوانی طبیعی ذهن کودکان نمی تواند مسئله را برای آنها با منطق تحلیل انتزاعی تدریس کند، بنابراین او نیز مجبوراً باید بگوید «بلی عزیزم! کاملاً درست گفتی». که این تایید چون از اعتبار بالا و یقینی برای کودکان برخوردار است آموزۀ خدا خالق همه چیز را در ذهن کودکان ریشه دارتر و عمیق­تر می سازد، و در نتیجه قدرت کنجکاوی در ذهن کودک رو به زوال می رود.
  2. مدرسین با تبلیغی و یقینی کردن گزاره­های آموزشی در ذهن دانش آموزان، توان تفکر بطور عموم و تفکر انتقادی و شکاکانه را بطور اخص در اذهان دانش آموزان و دانش جویان از بین می برند. چون در این نوع تدریس(تلقینی) گزاره­ها و آموزه­های دینی یا غیر دینی در ذهن انسان جای نیروی تحلیل، شک و یقین را می گیرد، که در نتیجه آن ذهن از پرسش­گری و تجسس­گری­های رادیکالِ علمی-فلسفی و انتقادی-انتزاعی عاجز شده و در نهایت اذهان گزاره­ها را اعم از دینی و علمی و فلسفی و هنری و... به شیوۀ تبلیغاتی و دینی به عنوان مجموعه معلومات یقینی در خود انبار می کنند. از همین رو است که ریاضی دانان ما خود را در فهم معادلات ریاضی بی نیاز از منطق فلسفی و روش شناسی علمی و.... می دانند. و طبیبان ما برای طبابت مریضانش خود را زحمت شناخت تخصصیِ اعضای بدن و تولید دانش طبی، نمی دهند بلکه خدا را طبیب حقیقی می دانند و دانش خودشان را کاذب.
  3. مدرسین مدارس و دانشگاه­ها را نهادهای کنترول دانش آموزان و دانش جویان دانسته و از این طریق بر دانش آموزان و دانش جویان اعمال خواست­ میکنند تا انتقال دانش و پرورش فکر. مثلاً در مدارس ما دانش آموزان به لحاظ مُد مو، لباس، نوع ارتباط و حتی باورها و علایق شان نیز تحت مراقبت و حتی تنبیه قرار می گیرند.
  4. موضوعات –بخصوص موضوعات دینی-مذهبی- به عنوان «مواردشناسا» در حوزۀ دینی-مذهبی بر حسب تخصص علمی تحقیق، تدریس و تبلیغ نمی شود بلکه بر حسب متمایل بودن و مؤمن بودن فرد به فلان موضوع تدریس، تبلیغ و انحصار می شود؛ استادان ریاضی پیش از آنکه ریاضی را بفهمانند ریاضی را تبلیغ می کنند؛ در سطوح گوناگون بسیار شنیده ایم که استادان و دانش جویان حوزۀ ریاضیات حتی در سطح دانشگاه می گویند: ریاضی مغز سایر است. به همین ترتیب اساتید دینیات و شرعیات دینیات را مغز سایر علوم تلقی می کنند و اساتید فلسفه فلسفه را و الی آخر.
  5. دانش از قدرت مسئله انگیزی و ویرانگری­ و رازگشایی­اش خلع شده و تبدیل به گزاره­های انباریی ذهنی می شود که قدرت نفوذ در رگه­های زندگی اجتماعی را نداشته و نمی تواند باعث تغییرات رادیکال در زندگی عینی و عملیِ افراد شود. بین دانش و زندگی درزها و شکاف­های عمیقی رونما می گردد که این شکاف­ها باعث می شود تا دانش اندوخته­ها هرگز نتوانند واقعیت­ها و ارزش­های ریشه دار زندگی فردی و اجتماعی شان را مورد انتقاد قرار داده و ویران کنند. مثلاً بسیار می بینیم دانش جویان و دانش آموختگانی را که حتی تا سطوح ماسترا و دکترا تحصیل کرده اند و همچنان توان تحمل زبان انتقادی نسبت به سنت­های اجتماعی و دینی و مذهبی­شان را ندارند و از زبان انتقادی به لحاظ اگزیستانسیالیستی دچار اضطراب و ترس و لرز می شوند.