علم یا دین؟
«بنام خداوند خورشید و ماه
ای خداوند واحد و یکتا / آفریننده زمین و هوا
خالق ماه و ذره و خورشید / ابر و باران و زهره و ناهید
هرچه لازم بود به ما دادی / همه نعمت از خدا دادی»
شعر فوق نخستین درس کتاب علوم دینی-مذهبی صنف سومِ نصاب تعلیمی لیسه عالی معرفت است. دومین درس همین کتاب تحت عنوان «کودک کنجکاو» است که بخشی از متن آن قرار ذیل است: «...احمد از معلم صاحب اجازه گرفت و گفت: من تا کنون فکر می کردم که خوردن غذا فقط گرسنگی ما را برطرف می سازد، اما حالا فهمیدم که ما برای رشد و سلامتی خود نیز به غذاهای گوناگون نیاداریم. معلم صاحب گفت: بلی، اما..... راستی بچه های عزیز! به نظر شما چه کسی به فکر ما بوده و از تمام احتیاجات ما خبر داشته و هر چه را ما ضرورت داشتیم برای ما پیش بینی کرده و آفریده است؟ احمد دستش را بلند نموده و گفت: حتماً خدای دانا و مهربان!! معلم صاحب گفت: بلی، عزیزم! کاملاً درست گفتی....» متن کامل این کتاب بلکه اکثر کتابهای درسیِ علوم دینی-مذهبی در مکاتب تقریباً بر اساس منطق آنچه در فوق از کتاب علوم دینی-مذهبی صنف سوم لیسه عالی معرفت ذکر کردم، تهیه و ترتیب شده است.
پرسش اما این است که:
اول- کودکان گزارههای دینی-مذهبی از نوع فوق را به چه معنی جذب می کنند؟... آگاهی/دانش؟ باور/اعتقاد؟ زبان؟ دوم- روش آموزش مطالب از نوع فوق برای کودکان چگونه می باشد و چگونه باید باشد؟ سوم- تاثیرات و نتایج حاصل از آموزش رسمیِ گزارههای دینی-مذهبی از نوع فوق، در ذهنیت و افکار کودکان تا سنین بزرگ سالی چه خواهد بود؟ این نوشته تلاشی است برای پاسخ گویی به پرسش های فوق.
آنچه در کتابهای درسیِ علوم دینی-مذهبی ما در افغانستان، آشکار و هویدا است این است که تمامی متون درسیِ دینی-مذهبی ما بلااستثنا در تمام نهادها و در تمام سطوح آموزشی از دوران ابتداییه مکتب خانگیها گرفته تا دوران ماسترا و دکتری در دانشگاهها و حوزهها، برای معتقد و مؤمن بار آوردن افراد تهیه، تألیف و تدریس می شود. چون ذکر کامل مستندات از ظرفیت این نوشته خارج است برای فهم مستند این ادعا شما را به نکات زیر در آموزش علوم دینی-مذهبی در نهادهای آموزشی ارجاع میدهم: 1. ترتیب موضوعات(فهرست بندی مطالب) و محتوای درسی آن در کتابهای علوم دینی-مذهبی، چه در متن یک کتاب درسی برای یک صنف مثلاً صنف سوم در نظر بگیرید، و چه در سطح بندیِ کلاسها از صنف اول الی .... . 2. روش تدریس آموزههای دینی-مذهبی. 3. هویت تحصیلی مدرسین علوم دینی-مذهبی-مذهبی. 4. سن دانش آموزان در مقایسه با نوع تدریس، محتوا و لحن نوشتاریِ مطالب درسیِ دینی-مذهبی.
اگر به چهار نکته فوق در نهادهای آموزشی اعم از مکتب خانگیها و لیسهها یا حوزهها و دانشگاهها مشاهده علمی کنید محصول مشاهدات شما بطور فشرده این خواهد بود که:
- فهرست بندی مطالب درسی در علوم دینی از همان صنوف دوم و سوم از توصیف انتزاعی خداوند و پیامبر همچنانکه در آغاز ذکر کردم آغاز شده و به سوی محسوس کردن مفاهیم انتزاعی دینی بر محوریت خدا و پیامبر در سطوح بالاتر صنوف یازده و دوازده و.... در زندگی روزمرۀ انسانها می رسد.
- روش تدریس آموزههای دینی-مذهبی بطور عموم تلقینی، تجسسناگرایانه، غیرفعال و تبلیغی است. مثلاً مدرسین علوم دینی فقط مدرس علوم دینی-مذهبی نیستند بلکه مبلیغین همان دین و مذهبی را که تدریس می کنند نیز هستند(که بدون شک این دین و مذهب در جامعه ما غیر از اسلام و تسنن و تشیع نیست)؛ از همین رو است که در سیستم آموزشی وزارت معارف جمهوری اسلامی افغانستان نصابهای دینی مذاهب تسنن و تشیع بطور جداگانه برای مخاطبان سنی و شیعه تألیف شده است.
- هویت تحصیلیِ و دینی-مذهبی نودونه درصد مدرسین علوم دینی-مذهبی در نهادهای آموزشی، حوزهای و شرعیاتی/فقهی اند یعنی کسانی اند که الزاماً اولاً مسلمانِ معتقد به یکی از مذاهب تشیع و تسنن اند و دوماً تحصیل کردۀ حوزهها و نهادهای آموزشیِ دینی می باشد.
- سنین دانش آموزان در تناسب با نوع تدریس، محتوا و لحن نوشتاری مطالب آموزشیِ دینی-مذهبی در تناقض به استنداردهای علمی است. مثلاً در صنوف دوم و سوم موضوعات انتزاعیِ که فقط اذهان تحلیلگر با ظرفیت معلوماتی بالا از فهم آن برآمدنی است، تهیه و تألیف شده است. نوع محتوای این مطالب نوع تدریس مطالب را نیز تعیین می کند؛ بطوریکه مطالب انتزاعیِ مانند «خدا خالق همه چیز است»، خود بخود روش تدریس تلقینی را برای کودکان صنوف سوم و چهارم و پنجم و ششم و حتی هفتم و هشتم، به دلیل پایین بودن قدرت تحلیلی ذهن کودکان اقتضا دارد.
وقتی مطالب درسیِ علوم دینی-مذهبی چه به لحاظ محتوا، چه به لحاظ روش تدریس، چه به لحاظ هویت تحصیلی مدرس و چه به لحاظ سن دانش آموزان بر محوریت معتقد سازی و یقین آفرینیِ دینی-مذهبی استوار باشد، در این صورت:
- مدرسین که اکثراً گرفتار کلیشه های علمی و نگرشهای دینی هستند، گزارههای آموزشی را نه بعنوان دانش/آگاهی که شک بردار است، تدریس می کنند بلکه بعنوان باور و اعتقاد در خور دانش آموزان و دانش جویان می دهند. و همین طور دانش آموزان نیز گزارههای آموزشی را نه به عنوان آگاهی یا دانش بلکه بعنوان باور و اعتقاد می آموزند. مثلاً احمد در داستان فوق به تاثیر از پیش زمینههای تبلیغاتیِ پیراموناش چه در محیط مکتب و چه در محیط خانه و کوچه و چه در ارتباط با رسانهها به یقین تمام این امر انتزاعی را پذیرفته است که «حتماً خدای دانا و مهربان» همه چیز را آفریده است. و هیمن طور معلم او نیز اگر به فرض خیلی هم تحلیلگر باشد به دلیل ناتوانی طبیعی ذهن کودکان نمی تواند مسئله را برای آنها با منطق تحلیل انتزاعی تدریس کند، بنابراین او نیز مجبوراً باید بگوید «بلی عزیزم! کاملاً درست گفتی». که این تایید چون از اعتبار بالا و یقینی برای کودکان برخوردار است آموزۀ خدا خالق همه چیز را در ذهن کودکان ریشه دارتر و عمیقتر می سازد، و در نتیجه قدرت کنجکاوی در ذهن کودک رو به زوال می رود.
- مدرسین با تبلیغی و یقینی کردن گزارههای آموزشی در ذهن دانش آموزان، توان تفکر بطور عموم و تفکر انتقادی و شکاکانه را بطور اخص در اذهان دانش آموزان و دانش جویان از بین می برند. چون در این نوع تدریس(تلقینی) گزارهها و آموزههای دینی یا غیر دینی در ذهن انسان جای نیروی تحلیل، شک و یقین را می گیرد، که در نتیجه آن ذهن از پرسشگری و تجسسگریهای رادیکالِ علمی-فلسفی و انتقادی-انتزاعی عاجز شده و در نهایت اذهان گزارهها را اعم از دینی و علمی و فلسفی و هنری و... به شیوۀ تبلیغاتی و دینی به عنوان مجموعه معلومات یقینی در خود انبار می کنند. از همین رو است که ریاضی دانان ما خود را در فهم معادلات ریاضی بی نیاز از منطق فلسفی و روش شناسی علمی و.... می دانند. و طبیبان ما برای طبابت مریضانش خود را زحمت شناخت تخصصیِ اعضای بدن و تولید دانش طبی، نمی دهند بلکه خدا را طبیب حقیقی می دانند و دانش خودشان را کاذب.
- مدرسین مدارس و دانشگاهها را نهادهای کنترول دانش آموزان و دانش جویان دانسته و از این طریق بر دانش آموزان و دانش جویان اعمال خواست میکنند تا انتقال دانش و پرورش فکر. مثلاً در مدارس ما دانش آموزان به لحاظ مُد مو، لباس، نوع ارتباط و حتی باورها و علایق شان نیز تحت مراقبت و حتی تنبیه قرار می گیرند.
- موضوعات –بخصوص موضوعات دینی-مذهبی- به عنوان «مواردشناسا» در حوزۀ دینی-مذهبی بر حسب تخصص علمی تحقیق، تدریس و تبلیغ نمی شود بلکه بر حسب متمایل بودن و مؤمن بودن فرد به فلان موضوع تدریس، تبلیغ و انحصار می شود؛ استادان ریاضی پیش از آنکه ریاضی را بفهمانند ریاضی را تبلیغ می کنند؛ در سطوح گوناگون بسیار شنیده ایم که استادان و دانش جویان حوزۀ ریاضیات حتی در سطح دانشگاه می گویند: ریاضی مغز سایر است. به همین ترتیب اساتید دینیات و شرعیات دینیات را مغز سایر علوم تلقی می کنند و اساتید فلسفه فلسفه را و الی آخر.
- دانش از قدرت مسئله انگیزی و ویرانگری و رازگشاییاش خلع شده و تبدیل به گزارههای انباریی ذهنی می شود که قدرت نفوذ در رگههای زندگی اجتماعی را نداشته و نمی تواند باعث تغییرات رادیکال در زندگی عینی و عملیِ افراد شود. بین دانش و زندگی درزها و شکافهای عمیقی رونما می گردد که این شکافها باعث می شود تا دانش اندوختهها هرگز نتوانند واقعیتها و ارزشهای ریشه دار زندگی فردی و اجتماعی شان را مورد انتقاد قرار داده و ویران کنند. مثلاً بسیار می بینیم دانش جویان و دانش آموختگانی را که حتی تا سطوح ماسترا و دکترا تحصیل کرده اند و همچنان توان تحمل زبان انتقادی نسبت به سنتهای اجتماعی و دینی و مذهبیشان را ندارند و از زبان انتقادی به لحاظ اگزیستانسیالیستی دچار اضطراب و ترس و لرز می شوند.
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم