اعتیاد به عبادت

بله! میدانم که عنوانی درشتی را برگزیده­ام. عنوانی که خلاف عادات روزمرۀ ما می باشد. و از آنرو که خلاف عادات روزمرۀ ما می­باشد در نظرهای مان گیج کننده، مزخرف و ناپسند نیز می نماید. اما فراموش نکنید که خیلی وقت­ها عادت گرفتن با واقعیت­ها در اثر تکرارمداوم، باعث می شود که نه بتوانیم حقایق نهفته در واقعیت­ها را درک کنیم و نه بتوانیم درشتی نهفته در واقعیت­ها را حس کنیم. به هرحال صبر کنید و از قضاوت زود بپرهیزید. چون صبر و قضاوت صبورانه و معقول صفت خردمندان است. بنابراین شماهم خردمندانه مسئله را مورد تأمل و تعمق قرار دهید. مسئله اصلی در این نوشته «اعتیاد به عبادت» است. همان کنشی که هیچ یک از ما با آن ناآشنا نیستیم. چون محض تولد از مادر، اولین کنشی اجتماعیِ که در قبال حضور مان در این دنیا به اجرا گذاشته می شود، خواندن اذان در گوش­های مان می­باشد و سپس محض آموختن زبان، برپا داشتن نماز را می آموزیم. و به همین منوال رفته رفته تمام اعمال عبادی و غیرعبادیِ را که ریشۀ عمیق تاریخی در زندگی و باورهای اجدادگذشتۀ مان دارد چه بصورت مفهومی و ذهنی و چه بصورت حسی و عملی می آموزیم. از اینرو عبادت یکی از آن مفاهیم و کنش­های است که ما همه روزه یا آنرا انجام می­دهیم و یا حداقل آنرا می بینیم که انجام می شود. برحسب معمول آدم­های را که بطور مکرر کنش عبادت را انجام میدهند اصطلاحاً عابد، مؤمن و دیندار می گویند. اما من می خواهم بپرسم که این آدم­ها، چرا عبادت می کنند؟ و آیا می­توانند عبادت نکنند؟ هرچند پاسخ به این پرسش­ها را می توانید از تحلیل عادات روزمره(بخصوص عادات عبادی)خودتان خیلی بهتر از شرحی که من در ذیل ارائه می دارم، استنتاج کنید. اما به هرحال آنچه را در ذیل، روایت کرده و شرح می دهم در گشودن مسئله­ی مذکور عاری از سود نخواهد بود:

دو سال قبل در کلاس دهم "با" دانش­آموزانِ خیلی شوخ، خوش طبع و شاد، جسور و کنجکاو را فلسفه تدریس می کردم. یکی از روزها برای دانش­آموزان برمحور این عنوان که «فلسفه اساساً با توسل به عقل و عدم به توسل به دین، سنت، اسطوره و مکاشفه آغاز شد» ارایۀ تحلیل و معلومات می­کردم؛ که یکی از دانش­آموزان حین توضیحات درس پرسید «استاد! چرا در تمام ادیان -چه شرک و چه توحیدی- عبادت یک اصل است؟»

پاسخ دادم «می­توانی آدمی را تصور کنی که تمام توانایی­های بالقوه­ی انسانی را داشته باشد اما هیچ گونه «کنشی» از او سرنزند؟»

گفت «بله!»

گفتم «می­توانی در دنیای واقعیت برای این تصور خیالی­ات مصداقی تعیین کنی؟»

لبخندی زد و گفت «نه! شما فقط تصورش خواستید.»

گفتم «می­توانید شرح دهید که شما چگونه توانستید این آدم را تصور کنید؟»

گفت «خوب معلوم است که چگونه؛ خیالم را در کار انداختم و آنچه را شما می­خواستید تصورش کردم.»

گفتم «بله! اما من خواستم بدانم که غیر از خیال، چه­چیزهای دیگر شما را در تصور کردن انسان خیالی­تان کمک کرد است؟»

گفت «نمی­دانم! ذهنم؟»

گفتم «بله! ذهن. اما اگر ذهن شما در در دنیای واقعیت­های خارجی، از عمل­های که نشان­ دهنده­ی توانایی­های بالقوه­ی انسان می­باشد، بی­خبر می بود آیا ذهن و خیال شما می­توانست آدمی را که پیش­تر گفتید تصور کند­؟»

گفت «نه.»

گفتم «خیلی خوب. حالا به این نکته فکر کنید که: اگر عملی در میان نمی­بود آیا توانایی­های که برای انسان تصور کردید معنیِ داشت؟»

گفت «شاید نه.»

گفتم «پس کنش(عمل) اصلی­ترین واسطه­ای است میان آن­چه بصورت محسوس پدید آمده و آنچه بصورت نامحسوس هست اما پدید نیامده.»

گفت «بله!»

گفتم «به همین ترتیب فکر کن، اگر دین را به انسان تشبیه کنیم، عبادت چه­چیز انسان خواهد بود؟»

گفت «نمی­دانم. اما امکان دارد نتوانیم دین را به انسان تشبیه کنیم»

گفتم «خودت چه فکر می­کنی؟ شاید من اشتباه کنم.»

گفت «من دقیقاً نمی­دانم.»

گفتم «بطور فرضی تشبیه دین به انسان را قبول کن. آنگاه فکر می­کنی عبادت چه­ی انسان خواهد بود؟»

گفت «اگر تشبیه دین به انسان درست باشد که در آنصورت عبادت همان کنش­ انسان خواهد بود.»

گفتم «بله! عبادت همان کنش­های دینی انسان است که به هدف اطاعت از فرمان­های الهی، تجدید پیمان با خدا و تکرار ایده عجزبندگی انسان در یک دین صورت می­پذیرد.»

گفت «چرا باید این کنش را اجرا کرد؟... برای چه؟»

گفتم«خودت عبادت می­کنی؟»

لبخندی زد و گفت«بله! من که از دوران کودکی­ام تا اکنون عبادت می­کنم.»

گفتم«چون آنرا انجام می­دهی حتماً می­دانی که چرا اجرا می­کنی؟... و برای چه اجرا می­کنی؟»

گفت«بله، عبادت را مکرر انجام داده ام و انجام خواهم داد. اما به راستی نمی­دانم چرا و برای چه؟»

گفتم«زمانی پیش آمده که به عمد خواسته باشی عبادت نکنی؟»

گفت«مواردی خیلی کم. چون از یک سو فضای خانوادگی­ام فرصت عدم اجرای عبادت را هرگز برای ما نمی دهد؛ مثلاً هم صبح و هم شام والدین­ام حتی به زورهم اگر شده عبادت را سرم اجرا می کند. و از سوی دیگر نمی توانم عبادت نکنم.»

گفتم«پس تنها عامل خانوادگی و اجتماعی نیست. بلکه ذهن و روان خودت هم نقش بزرگی دارد. درست است؟»

گفت«بله، دقیقاً همین طور است.»

گفتم«اگر تجربه­ات را، از زمانهای که عمداً عبادت نکرده اید روایت کنید، خیلی جالب و آموزنده خواهد بود.»

خندید و گفت«بله! حس عجیبی دارم؛ وقتی عبادت نمی­کنم یک نوع ناآرامی روانی برایم دست می دهد، به شدت دچار وحشت، ترس و هراس می­شوم حس می­کنم شدیداً به خطرهای ویرانگر و مخرب تهدید می­شوم. انگار چیزی گم کرده­ام یا چیزی از دست داده­ام و یا چیزی را از دست خواهم داد، امکان موفقیت­هایم خیلی کم است و برعکس موانعِ سرِ راه موفقیت­ام خیلی زیاد و....»

گفتم «وقتی عبادت می­کنید، چه؟»

گفت «وقتی عبادت می­کنم اولاً که هیچ یک از آن حالت­ها برایم دست نمی­دهد و ثانیاً یک نوع آرامش روحی و روانی نیز پایدار نیز دارم.»

خندیدم و با لحن غیرجدی گفتم «خیلی شبیه من هستی. اما تفاوت هر دوتای مان در این است که من بیش از حد به سگرت معتادم و در صورت ترک سگرت همان حالت را پیدا می­کنم و شما بیش از حد به عبادت خدا.... شوخی کردم ناراحت نشوی... آنچه توضیح دادی به این معنی است که وقتی عبادت نمی­کنی احساس گناه می­کنی درست؟»

گفت «بله! دقیقاً همین طور است.»

گفتم «از انجام یک کار خلاف مانند اذیت و آزار دختران و پسران مردم در راه خیلی زیاد احساس گناه می­کنی یا از نکردن عبادت؟»

با نوعی ابراز خجالت؛ دندان­های درهم فشرده و لب­های کشیده گفت «از نکردن عبادت.»

گفتم «گاهی شده که هر دو را همزمان مرتکب شده باشی؟»

گفت «بله!»

گفتم «حس گناه­ات در حالت اول(ارتکاب جرم اجتماعی و اجرای عبادت) بیش­تر بوده یا در حالت دوم(ارتکاب جرم اجتماعی و نکردن عبادت)؟

گفت «در حالت دوم.»

گفتم «چطور است که شما از ارتکاب جرم اجتماعی خیلی کم احساس گناه می­کنید و از نکردن عبادت خیلی زیاد؟»

گفت «خودم هم نمی­دانم.»

گفتم «حتماً خودت را از خلاف­ کاری­های اجتماعی­ات با عبادت خدا تبرئه می­کنی.»

گفت «شاید همین طور باشد.»

زنگ تفریح نواخته شد و گفتگوی ما در پرسش فوق ناتمام پایان یافت.

اما وقتی گفتگوی فوق را به شکل نوشتار تبدیل کردم و بعد آنرا خواندم این نکته­ی درشت را متوجه شدم که بر اساس اصل اعتیاد روانی، آیا ما عبادت را برعکس آنچه وانمود می­کنیم
(کنش­ توبه و تطهیر از گناه و منکرات) بیش­تر از روی اعتیاد روانی انجام نمی­دهیم؟ چون اولاً در روان اجتماعیِ دینی ما پدیدۀ «ترس از برتر» -حالا این برتر خدا باشد یا شاه یا قوماندان یا ارباب یا پیر یا پدر یا ارزش اجتماعی یا هرچیز دیگر- خیلی عمیق و فراگیر است. دوماً در خیلی از موارد عمل عبادی ما عین عمل اجتماعی ما هست. مثلاً آموختن عبادت به کودکان در سنین پاین توسط متولیان دینی هم یک عمل دینی است و هم یک عمل اجتماعی. سوماً اگر بین عمل دینی و عمل اجتماعی ما مرزی هم وجود داشته باشد در آنصورت رابطه بین این دو نوع عمل یا معکوس است و یا خنثی؛ حتی در سطوح بالا. همچنانکه حافظ می­گوید: واعظان که این جلوه بر محراب منبر می­کنند / چون به خلوت می­روند آن کار دیگر می کنند.

 

زمان

اکثراً پدیده ها و مفاهیم چنان تکراراً بر ما ظاهر می شوند که ذهن شناسای ما از شناخت حقیقی آنها بر حسب عادتِ تکرار، انصراف نموده و حس می کند نسبت آنها عالم است. اما: 1. چرا انصراف؟ شاید علت آن است که:

الف/ تکرار حسی و مفهومی پدیده ها و مفاهیم در ذهن، توان کنجکاوی و پرسش گری ذهن را خفه می کند.

ب/ تکرار حسی پدیده ها و مفهومی پدیده ها و مفاهیم در ذهن، ذهن را در پدیده ها و مفاهیم تکراری بسته و محصور می کند.

ج/ تکار حسی و مفهومی پدیده ها و مفاهیم در ذهن، قدرت حیرت زایی پدیده ها و مفاهیم برای ذهن را از بین می برد.

2. آیا واقعاً ذهن ما نسبت به پدیده ها و مفاهیمی که در ذهن ما تکرار می شوند عالم است؟

بهتر آن است که تا پاسخ را از آزمودن ذهن های مان در بررسی و اندیشه گری به یکی از کلی ترین مفاهیم و پدیدهای که تمام انسان ها بلااستثنا، بطور دایمی و تکراری با آن سروکار دارند، استنتاج کنیم و آن عبارت از زمان است.

همین لحظه هر جایی که هستید زمان سنج یا ساعت تان نگاه کنید، چه زمانی را می نمایاند؟ یک، دو، سه، چهار، پنج، نه، یازده، دوازده و....

ساعت من همین اکنون 15:9:20 را نشان می دهد. یعنی 16:9:20 هنوز نرسیده و 14:9:20 هم گذشته است. اما آنکه نرسیده(16:9:20 )چیست و کجاست؟ و آنکه گذشته (14:9:20) چه شد و کجا شد؟

پاسخ شما چیست؟ پاسخ خود من این است که زمان 16:9:20 در همین اکنون(15:9:20) نهفته است اما فقط در تجربۀ من ظاهر نشده است و من هم نمی دانم زمان (16:9:20) در تجربۀ من چگونه ظاهر خواهد شد؟ اما این قدر را به قطع می دانم که زمان(16:9:20) به تأخیر بر من ظاهر خواهد شد. چون ظرفیت وجود من فقط در حدی است که بتواند زمان را همچون لحظه های تعیین شده و متشخص تجربه کند نه بصورت فراگیر و کلی. از همین رو است که فهم حقیقی زمان برای آدمی بطور مکرر قابل پرسش است: آیا ممکن است وجود آدمی بتواند زمان را بصور فراگیر و نامتعین تجربه و فهم کند؟

و زمان 14:9:20 نیز در همین اکنون(15:14:45) نهفته است. اما من  آنرا همچون نوشتن، فکرکردن، دیدن، حس کردن و... بخشی از همین نوشته تجربه کردم و هر لحظه در هیمن اکنون (15:16:40) نیز آنرا موازی با همین لحظاتی که این سطرها را می نویسم تجربه می کنم. شاید این نکته در نظرتان عجیب می نماید. اما عجیب نیست، چون زمان 14:9:20 همین اکنون(15:16:55) از روی صفحۀ زمان سنج من حذف شده است نه از روی تجربۀ زیستۀ من. شاید از همین رو است که ما اکثراً در فهم حقیقی زمان قربانی فریب زمان سنج های مان می شویم. آیا واقعاً این چنین نیست؟

حتی اگر چنین هم باشد ما مجبوریم برای تنظیم و ترتیب فعالیت های مان از زمان سنج ها بهره ببریم. اما مجبور نیستیم فراموش کنیم که زمان سنج ها فقط حرکت از روشنی به تاریکی و از تاریکی به روشنی را برای می ما می نمایاند، نه چیزی بیشتر از آنرا.

به هر حال ما از زمان می پرسیم نه چیزی دیگر!! مثلاً وقتی می پرسیم: زمان تولد شما کی است؟ چه زمانی وارد مدرسه شدید؟ زمان آغاز کار شما چه وقت است؟ زمان تفریح کی است؟ چه زمانی خواهیم مرد؟ چه زمانی می آیی؟ و... منظورمان چیست؟ پاسخ: فهم زمان.

اما چگونه؟ بطوریکه ما پرسش های مان را برحسب فهم پیشینیِ که از زمان داریم مطرح می کنیم. این فهم پیشینی از زمان حاصل تکرار نشانه های حسی و مفهومیِ است که به زمان نسبت داده می شود؛ مثلاً تکرار طلوع و غروب، زمان سنج ها، سردی و گرمی هوا، شب و روز، گذشته، حال، آینده و.... تمام نشانه های بصورت تکراری در آمد-و-رفت است. از این رو تمام نشانه های فوق در دور تکرار شان مفهوم «حرکت» یا «جریان» را حمل می کند که به زمان نسبت داده می شود. از همین رو است که از طریق تکرار حسی و مفهومی آن نشانه ها در ذهن های ما، زمان همچون «جریان» یا «حرکت» در ذهن های مان درک می شود.

اما آیا واقعاً زمان «حرکت» و«جریان» است؟

بازهم زمان سنج های تان را مشاهده نموده و ببینید عقربه ها چه زمانی را نشان می دهد؟ زمان سنج من همین اکنون زمان 16:32:40 را نشان می دهد. در حالیکه همین زمان سنج مدتی قبل تر زمان 15:9:20 را نشان می داد.

به هر حال فاصلۀ 15:9:20 – 16:32:40 نشان دهندۀ حرکت و جریان است. اما آیا حرکت و جریان، حرکت و جریان زمان است یا پدیده های طبیعت مانند سیارات و اقمار و....؟

آنچنانکه که علوم نجومی و طبیعی گواهی می دهد پدیده های طبیعت نه فقط بطور فزیکی مانند حرکت سیارات نظام شمس از جمله زمین با تمام دار-و-ندارش به دور آفتاب و به همین ترتیب حرکت نظام شمس با تمام کهکشان بسوی.... در حرکت است بلکه بصورت جوهری و ماهیتی نیز در حرکت است مانند حرکت کیفی دانه به گل، حرکت کیفی حجره به جسم و.... این نوع حرکات چه بصورت فزیکی و چه بصورت جوهری فقط بر پدیده های قابل حمل است که ما آنها را بعنوان عناصر مادیِ طبیعت می شناسیم. زمان سنج ها و تصورات ما از زمان نیز برحسب همین حرکات فزیکی و جوهری پدیده های طبیعت استوار است. اما فرض بگیریم که جریان و حرکت فزیکی و جوهری پدیده ها متوقف شود در این صورت آیا «زمان»ی وجود خواهد داشت؟ اگر بله این زمان چه خواهد بود؟ آیا گذشته و آینده ای در کار خواهد بود؟

 

هنرمند، اثرهنری و بیننده

از دوران­ کودکی­ ام تا سه سال قبل از هنرنقاشی فقط و فقط چیزی را دیده بودم را که رایجاً آنرا «اثر هنری» می­نامند. اما سه سال پیش زمانی که تازه در لیسۀ معرفت به عنوان معلم فلسفه آغاز به کارکردم، در کارگاه هنری این لیسه متوجه کار روی تابلو، برای خلق اثر هنری، توسط دستان هنرمند شدم. هنرمندانی که در کارگاه هنری مذکور مشغول فعالیت­های هنرنقاشی بودند برای من خیلی شناخته شده نبودند. اما هرروزه بطور زنده می­دیدم که به شدت مشغول کار روی تابلوها(اثرات هنری)ی­شان هستند. من فقط یک بیننده بودم و بس؛ ولی دیدن­ زنده­ی کار روی تابلوی نقاشی، تجربۀ یکی از بکرترین امکان­های زندگی­ام بود. و آن رهایش از عادت­ها می­باشد. در رهایش از عادت­هایم دریافتم که:

 

 

-      نقاش چرا اثرهنری­اش را می­گشاید؟[1] پاسخ: چون او خودش را درـ غربت می یابد.

 

 

-      انسان چگونه ازحس غربت به عنوان یکی از آزار دهنده­ترین حقایق وجودی­اش، بیگانه و فراری می­شود؟ پاسخ: با عادت.

 

 

بله من هیچ چیز نمی­دیدم جز اینکه هنرمند(گاهی استاد راهی و گاهی هم استاد شیرعلی) با ابزارهای مانند بورس، رنگ، تکه، تصویرهای نیم تمام و.... چنان متمرکز، مضطرب و حساس بازی می­کنند که انگار کسی دربرابر خطر مرگ قرار گرفته و دست و پا می­زند.

 

 

مسئله هنرنقاشی نیز درهمین نکته نهفه است که هنرمند متمرکز، حساس و مضطربانه دست و پا می­زند. او چرا دست و پا می­زند؟ دست و پا می­زند که چه کار کند؟ من در این نوشته تلاش بر آن کرده­ام تا جدیت این دست و پا زدن را برجسته کنم.

 

 

تصور کنید کسی شما را از جایی که زندگی می­کنید و با پدیده­های که عادت گرفته و خو کرده اید، چشم بسته بطور ناخواسته اختتاف­تان می­کند و حافظه­ی تان را تا رساندن به جای مطلوب از همه­ای آنچه پر شده بود طوری پاک می کند که هیچ کدام از آنها به راحتی دوباره به خاطرتان آمدنی نباشد و بعد در جایی پرت­تان کرده و چشم­تان را باز می­کند که هیچ چیزی آن­جا، برای شما آشنا نیست و اثری از اختتاف کننده­ها نزدتان وجود ندارد. و شما هم با تمام آن­چه در آنجا هست ناآشنا، بیگانه و عادت­نکرده هستید. مثلاً می­بنید که سنگ­های آنجا تماماً سرخ رنگ است، آب­های آنجا تماماً مثل شراب تلخ است، خاک­های آنجا تماماً پلاستیکی است، آسمان آنجا تماماً تَرَک­تَرَک خورده است، آدم­های آنجا تماماً شاخ دار، تک چشمی و ده برابرشما بزرگ است، حیوانات آنجا تماماً هوشمند است و.... خیال می­کنید در یک چنین حالتی چه احساسی برای تان دست می­دهد؟ اگر برحسب جبر شما آنجا ماندگار شویید اولاً احساس تان را چگونه بازنمایی می­کنید؟ و ثانیاً وضعیت، موقعیت و روابط­­ تان با پدیده­های آنجا را چگونه تعریف می­کنید؟ پاسخ شما هرچه هست آنرا تلاش کنید بنویسید و انتشارش دهید.

 

 

اما اگر از من بخواهید احساس­ام را بیان کنم، فقط یک سطر بیش نمی­گویم و آن اینکه: آگاهم که در هاله­ای از توهم و ابهام پرت شده­ام، و دست و پا می­زنم تا چاره­ای، خود را برمن بگشاید و خانه­ای بر رویت من بنا شود.

 

 

اما هیچ معلوم نیست که، دست و پا زدن من به چه خواهد انجامید. ولی یقیناً که به «چیز»ی می­انجامد. آنچه مهم است همین دست و پا زدن هست نه نتیجۀ آن. چون فقط در دست و پا زدن است که »امکان»ی بر ما گشوده می شود. من به آن حالت­ی «پرت شدگی» غربت می گویم و به آن حس بیگانگی و ناآشناییِ که در آن حالت محاط بر انسان می­شود حس غربت می­گویم، بدین معنی که غربت، دورماندگی و هبوط نیست بلکه بیگانگی و ناآشنایی است؛ فیلسوفان و هنرمندان -بخصوص نقاشان- آدم­های هستند که در جهان ما باحس غربت می­زیند. و به آن کس که در هاله­ای از ابهام و توهم با ابزارهای در دستی­ِ مادی­اش دست و پا می­زند هنرمند می گویم و به آنکس که در هاله­ا­ی از توهم و ابهام با ابزاری زبانی­اش دست و پا می­زند فیلسوف می­گویم، به دست و پا زدن­ی که هنرمند اجرا می­کند هنر می­گویم(البته منظورم این است که هنر همان کنش هنری است و نه هیچ چیز دیگر.) و به دست و پا زدن­ی که فیلسوف می­زند فلسفه می­گویم. و به آنچه از دست و پا زدن هنرمند نصیب ما می­شود اثرهنری(رازِگشوده) می­گویم و به آنچه از دست و پا زدن فیلسوف نصیب ما می­شود آگاهی می­گویم.

 

 

اما بیننده! هنرمند با و اما بیننده! هنرمند با گشایش و نمایش اثرهنری­اش هنرمند می­شود یعنی خود را می­آفریند(هنرمند خود را می آفریند و اثرهنری را می گشاید، نه اینکه خود را می گشاید و اثرهنری را می آفریند). اما او این کار را برای فرد خودش نمی­کند حتی اگر او خود این ادعا را داشته باشد. چون او اساساً موجودی برقرار نیست بلکه موجودی بی قرار است. و این بی قراری، او را در خودش نمی­ماند بلکه بیرون از خودش می­پراکند که هرکه از مسیر این پراکنش او را دریابد بینندۀ اثرهنری او گفته می­شود. چون اثرهنری برای بیننده معنیِ جز این ندارد که بیننده را با خودش و جهان­اش در اندازد. و به دلیل همین نقش اثرهنری است که پرسش­های مانند «هنرچیست؟ هنرمند کیست؟ اثرهنری چیست؟ زیبایی چیست؟ و...» برای بیننده مطرح می­شود و دیدگاه­های هنرشناسی را برای دریافت مفهومیِ تجربۀ هنرمند پدید می­آورند: نظریه لذت، نظریه بازنمود، نظریه تقلید، نظریه ابرازی، نظریه شناختی و.... ورنه هنرمند از تمام این پرسش­ها و پاسخ­ها بی­نیاز و مبرا است. همانطوریکه اولین فیلسوف هرگز نپرسید «فلسفه چیست؟» و او فقط فلسفید و دیگر هیچ. این فلسفه خوانان است که هی می­پرسد «فلسفه چیست؟». شاید خرده گیری کنید که هستند هنرمندان و فیلسوفانی که چیستی هنر و چیستی فلسفه را مسئله­ برای خودشان مسئله می­دانند. اما من به یقین باور دارم که برای این هنرمندان و فیلسوفان فقط از مقام بیننده آن گونه مسائل در مورد کار و اثرهنری و فلسفی مطرح است نه در مقام هنرمند و فیلسوف. و من حق را به پیکاسو می­دهم که می گوید «من از قبل نمی­دانم که قرار است چه چیزی بر بوم بکشم و نه تصمیم می­گیرم که از چه رنگ­های استفاده کنم.»

 

 

 

 

 

پی نوشت­ها:

 

 

[1]. در اینجا من به تأثیر از دیدگاه مارتین هایدگر در باب هنر از فعل گشودن بجای فعل خلق کردن استفاده کرده ام. چون جریان کارهنری نقاش جریان گشایش است تا آفرینش.