اعتیاد به عبادت
بله! میدانم که عنوانی درشتی را برگزیدهام. عنوانی که خلاف عادات روزمرۀ ما می باشد. و از آنرو که خلاف عادات روزمرۀ ما میباشد در نظرهای مان گیج کننده، مزخرف و ناپسند نیز می نماید. اما فراموش نکنید که خیلی وقتها عادت گرفتن با واقعیتها در اثر تکرارمداوم، باعث می شود که نه بتوانیم حقایق نهفته در واقعیتها را درک کنیم و نه بتوانیم درشتی نهفته در واقعیتها را حس کنیم. به هرحال صبر کنید و از قضاوت زود بپرهیزید. چون صبر و قضاوت صبورانه و معقول صفت خردمندان است. بنابراین شماهم خردمندانه مسئله را مورد تأمل و تعمق قرار دهید. مسئله اصلی در این نوشته «اعتیاد به عبادت» است. همان کنشی که هیچ یک از ما با آن ناآشنا نیستیم. چون محض تولد از مادر، اولین کنشی اجتماعیِ که در قبال حضور مان در این دنیا به اجرا گذاشته می شود، خواندن اذان در گوشهای مان میباشد و سپس محض آموختن زبان، برپا داشتن نماز را می آموزیم. و به همین منوال رفته رفته تمام اعمال عبادی و غیرعبادیِ را که ریشۀ عمیق تاریخی در زندگی و باورهای اجدادگذشتۀ مان دارد چه بصورت مفهومی و ذهنی و چه بصورت حسی و عملی می آموزیم. از اینرو عبادت یکی از آن مفاهیم و کنشهای است که ما همه روزه یا آنرا انجام میدهیم و یا حداقل آنرا می بینیم که انجام می شود. برحسب معمول آدمهای را که بطور مکرر کنش عبادت را انجام میدهند اصطلاحاً عابد، مؤمن و دیندار می گویند. اما من می خواهم بپرسم که این آدمها، چرا عبادت می کنند؟ و آیا میتوانند عبادت نکنند؟ هرچند پاسخ به این پرسشها را می توانید از تحلیل عادات روزمره(بخصوص عادات عبادی)خودتان خیلی بهتر از شرحی که من در ذیل ارائه می دارم، استنتاج کنید. اما به هرحال آنچه را در ذیل، روایت کرده و شرح می دهم در گشودن مسئلهی مذکور عاری از سود نخواهد بود:
دو سال قبل در کلاس دهم "با" دانشآموزانِ خیلی شوخ، خوش طبع و شاد، جسور و کنجکاو را فلسفه تدریس می کردم. یکی از روزها برای دانشآموزان برمحور این عنوان که «فلسفه اساساً با توسل به عقل و عدم به توسل به دین، سنت، اسطوره و مکاشفه آغاز شد» ارایۀ تحلیل و معلومات میکردم؛ که یکی از دانشآموزان حین توضیحات درس پرسید «استاد! چرا در تمام ادیان -چه شرک و چه توحیدی- عبادت یک اصل است؟»
پاسخ دادم «میتوانی آدمی را تصور کنی که تمام تواناییهای بالقوهی انسانی را داشته باشد اما هیچ گونه «کنشی» از او سرنزند؟»
گفت «بله!»
گفتم «میتوانی در دنیای واقعیت برای این تصور خیالیات مصداقی تعیین کنی؟»
لبخندی زد و گفت «نه! شما فقط تصورش خواستید.»
گفتم «میتوانید شرح دهید که شما چگونه توانستید این آدم را تصور کنید؟»
گفت «خوب معلوم است که چگونه؛ خیالم را در کار انداختم و آنچه را شما میخواستید تصورش کردم.»
گفتم «بله! اما من خواستم بدانم که غیر از خیال، چهچیزهای دیگر شما را در تصور کردن انسان خیالیتان کمک کرد است؟»
گفت «نمیدانم! ذهنم؟»
گفتم «بله! ذهن. اما اگر ذهن شما در در دنیای واقعیتهای خارجی، از عملهای که نشان دهندهی تواناییهای بالقوهی انسان میباشد، بیخبر می بود آیا ذهن و خیال شما میتوانست آدمی را که پیشتر گفتید تصور کند؟»
گفت «نه.»
گفتم «خیلی خوب. حالا به این نکته فکر کنید که: اگر عملی در میان نمیبود آیا تواناییهای که برای انسان تصور کردید معنیِ داشت؟»
گفت «شاید نه.»
گفتم «پس کنش(عمل) اصلیترین واسطهای است میان آنچه بصورت محسوس پدید آمده و آنچه بصورت نامحسوس هست اما پدید نیامده.»
گفت «بله!»
گفتم «به همین ترتیب فکر کن، اگر دین را به انسان تشبیه کنیم، عبادت چهچیز انسان خواهد بود؟»
گفت «نمیدانم. اما امکان دارد نتوانیم دین را به انسان تشبیه کنیم»
گفتم «خودت چه فکر میکنی؟ شاید من اشتباه کنم.»
گفت «من دقیقاً نمیدانم.»
گفتم «بطور فرضی تشبیه دین به انسان را قبول کن. آنگاه فکر میکنی عبادت چهی انسان خواهد بود؟»
گفت «اگر تشبیه دین به انسان درست باشد که در آنصورت عبادت همان کنش انسان خواهد بود.»
گفتم «بله! عبادت همان کنشهای دینی انسان است که به هدف اطاعت از فرمانهای الهی، تجدید پیمان با خدا و تکرار ایده عجزبندگی انسان در یک دین صورت میپذیرد.»
گفت «چرا باید این کنش را اجرا کرد؟... برای چه؟»
گفتم«خودت عبادت میکنی؟»
لبخندی زد و گفت«بله! من که از دوران کودکیام تا اکنون عبادت میکنم.»
گفتم«چون آنرا انجام میدهی حتماً میدانی که چرا اجرا میکنی؟... و برای چه اجرا میکنی؟»
گفت«بله، عبادت را مکرر انجام داده ام و انجام خواهم داد. اما به راستی نمیدانم چرا و برای چه؟»
گفتم«زمانی پیش آمده که به عمد خواسته باشی عبادت نکنی؟»
گفت«مواردی خیلی کم. چون از یک سو فضای خانوادگیام فرصت عدم اجرای عبادت را هرگز برای ما نمی دهد؛ مثلاً هم صبح و هم شام والدینام حتی به زورهم اگر شده عبادت را سرم اجرا می کند. و از سوی دیگر نمی توانم عبادت نکنم.»
گفتم«پس تنها عامل خانوادگی و اجتماعی نیست. بلکه ذهن و روان خودت هم نقش بزرگی دارد. درست است؟»
گفت«بله، دقیقاً همین طور است.»
گفتم«اگر تجربهات را، از زمانهای که عمداً عبادت نکرده اید روایت کنید، خیلی جالب و آموزنده خواهد بود.»
خندید و گفت«بله! حس عجیبی دارم؛ وقتی عبادت نمیکنم یک نوع ناآرامی روانی برایم دست می دهد، به شدت دچار وحشت، ترس و هراس میشوم حس میکنم شدیداً به خطرهای ویرانگر و مخرب تهدید میشوم. انگار چیزی گم کردهام یا چیزی از دست دادهام و یا چیزی را از دست خواهم داد، امکان موفقیتهایم خیلی کم است و برعکس موانعِ سرِ راه موفقیتام خیلی زیاد و....»
گفتم «وقتی عبادت میکنید، چه؟»
گفت «وقتی عبادت میکنم اولاً که هیچ یک از آن حالتها برایم دست نمیدهد و ثانیاً یک نوع آرامش روحی و روانی نیز پایدار نیز دارم.»
خندیدم و با لحن غیرجدی گفتم «خیلی شبیه من هستی. اما تفاوت هر دوتای مان در این است که من بیش از حد به سگرت معتادم و در صورت ترک سگرت همان حالت را پیدا میکنم و شما بیش از حد به عبادت خدا.... شوخی کردم ناراحت نشوی... آنچه توضیح دادی به این معنی است که وقتی عبادت نمیکنی احساس گناه میکنی درست؟»
گفت «بله! دقیقاً همین طور است.»
گفتم «از انجام یک کار خلاف مانند اذیت و آزار دختران و پسران مردم در راه خیلی زیاد احساس گناه میکنی یا از نکردن عبادت؟»
با نوعی ابراز خجالت؛ دندانهای درهم فشرده و لبهای کشیده گفت «از نکردن عبادت.»
گفتم «گاهی شده که هر دو را همزمان مرتکب شده باشی؟»
گفت «بله!»
گفتم «حس گناهات در حالت اول(ارتکاب جرم اجتماعی و اجرای عبادت) بیشتر بوده یا در حالت دوم(ارتکاب جرم اجتماعی و نکردن عبادت)؟
گفت «در حالت دوم.»
گفتم «چطور است که شما از ارتکاب جرم اجتماعی خیلی کم احساس گناه میکنید و از نکردن عبادت خیلی زیاد؟»
گفت «خودم هم نمیدانم.»
گفتم «حتماً خودت را از خلاف کاریهای اجتماعیات با عبادت خدا تبرئه میکنی.»
گفت «شاید همین طور باشد.»
زنگ تفریح نواخته شد و گفتگوی ما در پرسش فوق ناتمام پایان یافت.
اما وقتی گفتگوی فوق را به شکل نوشتار تبدیل کردم و بعد آنرا خواندم این نکتهی درشت را متوجه شدم که بر اساس اصل اعتیاد روانی، آیا ما عبادت را برعکس آنچه وانمود میکنیم
(کنش توبه و تطهیر از گناه و منکرات) بیشتر از روی اعتیاد روانی انجام نمیدهیم؟ چون اولاً در روان اجتماعیِ دینی ما پدیدۀ «ترس از برتر» -حالا این برتر خدا باشد یا شاه یا قوماندان یا ارباب یا پیر یا پدر یا ارزش اجتماعی یا هرچیز دیگر- خیلی عمیق و فراگیر است. دوماً در خیلی از موارد عمل عبادی ما عین عمل اجتماعی ما هست. مثلاً آموختن عبادت به کودکان در سنین پاین توسط متولیان دینی هم یک عمل دینی است و هم یک عمل اجتماعی. سوماً اگر بین عمل دینی و عمل اجتماعی ما مرزی هم وجود داشته باشد در آنصورت رابطه بین این دو نوع عمل یا معکوس است و یا خنثی؛ حتی در سطوح بالا. همچنانکه حافظ میگوید: واعظان که این جلوه بر محراب منبر میکنند / چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند.
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم