اخلاق قدسی یا اخلاق سکولار

در محیط اجتماعیِ که زندگی می‏کنید از چه نوع ناهنجاری‏های اجتماعی بیشتر متاثر، رنجور و نگران هستید. این رفتارهای ناهنجار هرچیز می‏‏تواند باشد: روسپی گری و تن فروشی، دزدی و تجاوز، مردم آزاری، نافرمانی وعدم تابعیت کوچکتران از بالاتران، عدم رعایت سنت‏ها و ارزش‏های پسندیدۀ اجتماعی، عدم رعایت حجاب دینی-مذهبی و..... . اما شما اولاً این ناهنجاری‏ها را تحت چه عنوان شناسایی می‏کنید: بدخلاقی، بی عقلی، جهالت، پوچ انگاری و....؟ و ثانیاً برای کنترول و مدیریت این ناهنجاری‏ها چه کار میکنید: متوسل به زور شده و سرکوب می‏کنید؟ وضعیت را به حال خودش رها می‏کنید؟ به مراجع رسمی واگذار می‏کنید؟..... بالاخره چه کار میکنید؟.....من فکر میکنم اگر متناسب به توانایی تان نقش اجتماعی ایفا نموده و عمل کنید در واقع هم خودتان را تحقق بخشیده اید و هم خود را بعنوان یک نیروی اجتماعی تثبیت کرده اید. بنا براین هر فرد در جامعه با ایفای یک نقش اجتماعی خودش را تثبیت کرده و تحقق می‏بخشد؛ نجار با نجاری‏، آموزگار با آموزش، کفاش با کفش دوزی و.... خودشان را تثبیت کرده و تحقق می‏بخشند. من نیز بعنوان تحصیل کرده فلسفه و الهیات با تحلیل و بررسی نظریی واقعیت‏های اجتماعی می‏توانم هم خودم را تحقق بخشم وهم نقش اجتماعی ام را ایفا کنم. ایفای نقش‏های اجتماعی بواسطه افراد، به لحاظ علمی از ابعاد گوناگون(جامعه شناختی، سیاسی، فرهنگی و....) قابل بررسی می‏باشد. اما در این نوشته کوتاه من تلاش می‏کنم کنش‏های اجتماعی را صرفاً به لحاظ اخلاقی مورد بررسی قرار دهم.

سنت اخلاقی-اجتماعی ما حکم می‏کند که کوچکتران الزاماً باید بزرگتران را تابعیت کنند. این سنت نه تنها پشتوانه‏ی تاریخی-فرهنگی دارد بلکه از پشتوانه‏ی دینی-تقدسی نیز برخوردار است؛ یعنی مراجع دینی نیز این سنت را رای تایید می‏دهند. اما پرسشی که از جانب نسل نو در برابر ما قرار می‏گیرد این است که آنها می‏پرسند«چرا باید بزرگترها بدون هیچ ضرورت منطقی و عقلانی تابعیت کرد؟، آیا عدم تابعیت از بزرگترها واقعاً گناه است؟ آیا تابعت از بزرگترها فی‏الذاته امر خوب است؟ و....». این پرسش‏ها خبر از چالش عمیقی می‏دهد که نسل نو آنرا در برابر سنت‏گرایان قرار می‏دهند و آن اینکه اخلاق اساساً امر دینی و ماورائی است یا امر زمینی و عقلانی؟ آیا انسان با توجه به اینکه از نیروی خرد برخوردار است نمی تواند برای خودش اخلاق عقلانیی تکوین کند که بدرد بخور ضرورت‏ها و نیازمندی‏های این دنیایی انسان باشد؟  تا یکی دونسل قبل این پرسش‏ها اولاً مطرح نبود و ثانیاً اگر مطرح هم بود محدود بود و پاسخ گویی به آنها از مجرای قدرت و اعتقاد داده می‏شد که نه تنها امکان پذیر بلکه ساده‏ترین راه هم بود. چون سرکوب بعنوان کاراترین ابزار در آن زمان نتیجه بخش بود. اما نسل امروز دیگر مثل نسل دیروز ما را بطور ژورنالیستی و تبلیغاتی به چالش نمی‏کشند تا از مجرای قدرت و اعتقاد با توسل به ابزار سرکوب بتوانیم پاسخ گو باشیم بلکه عمیقاً به لحاظ عقلانی و علمی ما را به چالش می‏کشند که باید برای عبور از این چالش‏ها راه چاره‏ی عقلانی وعلمی نیز جستجو کنیم.

مثلاً این گزاره که می‏گوید«بزرگترها را باید احترام و تابعیت کرد» در سنت اجتماعی ما یک گزاره اخلاقی می‏باشد. و طبق سنت، از آنرو که گزاره‏های اخلاقی به حکم شرع خوب هستند عدم رعایت آنها نه فقط بداخلاقی بلکه گناه به حساب می‏رود. اما چالش از این جا خلق می‏شود که امروزه امکان‏های جدیدی برای زندگی بهتر پدید آمده است. مثلاً مدارس علمی یکی از این امکان‏ها می‏باشد. اگر دختری بخواهد از مزایای این مدارس برخوردار شود آیا رضایت بزرگتران آن دختر شرط قطعی و مسلم است؟ اگر بزرگتران این دختر برای برخورداری این دختر رای موافق ندهند آیا محروم کردن آن دختر از مدرسه کار اخلاقی است؟ طبق سنت اگر پاسخ بدهیم می‏گوییم، بله! این کار نه فقط اخلاقی است بلکه خوب هم هست. اما مسئله «حق طبیعی فرد برای زندگی» را چگونه باید پاسخ بدهیم؟ آیا ما می‏توانیم مطابق سنت‏های قدیم، حق طبیعی فرد را قربانی دستورات اخلاقی عام نماییم؟ آیا واقعاً‏ می‏توانیم به یقین تصدیق کنیم که گزاره‏های اخلاقی فی‏الذاته خوب اند؟ و.... به نظرمن کلید چاره یابی برای پاسخ گویی به چالش‏های اخلاقی که ما با آنها مواجه هستیم تفکر در باب این دو پرسش است که آیا اخلاق اساساً عقلانی است یا دینی؟ و دو دیگر اینکه آیا می‏توان به یقین تصدیق کرد که گزاره‏ها اخلاقی فی‏الذاته خوب اند؟

اگر تصدیق کنیم که تمام گزاره‏های اخلاقی فی‏الذاته و برای تمام زمان‏ها خوب اند در این صورت اخلاق را منشأ قدسی داده ایم و به یک نوع اخلاق قدسی معتقد شده ایم. اما اگر تصدیق نکنیم که گزاره‏های اخلاقی فی‏الذاته خوب اند بلکه بطور نسبی خوب بوده و اساساً تابع عقل اند، در این صورت اخلاق را منشأ عقلانی و غیرقدسی داده ایم و به یک نوع اخلاق سکولار معتقد شده ایم. رویکرد سکولاریستی به اخلاق اساساً دنیاگرا بوده و در برابر آخرت گرایی افراطی پاپ‏ها و کلیساها در قرون وسطی مطرح شد و با پا گرفتن عصر خردگرایی نوین و تکوین حکومت‏های ملی نوین تبدیل به یک گفتمان کلان فلسفی و سیاسی در تاریخ فلسفی غرب شد. مطابق این رویکرد، اخلاق اساساً چیزی تعریف می‏شود که کاربرد این دنیایی داشته و ضامن سعادت این دنیایی انسان است و اعتبار آن ضرورتاً وابسته به ایمان و امورات ماورائی نمی‏باشد. دوماً اخلاق اساساً برخاسته از خاک دین نبوده و تکوین آن مستقل از دین، و بواسطه عقل نیز ممکن است. سوماً هیچ دستور اخلاقی فرازمانی و قدسی نیست؛ بلکه تمامی آنها زمانمند و غیرقدسی می‏باشد.

سکولاریسم در تاریخ غرب با مستقل ساختن حوزه اخلاق از حوزه دین توانست تا حوزه‏های سیاست و اقتصاد و فرهنگ و بخصوص اندیشه را نیز از یوغ دین رهایی بخشد و دست نیروهای ماورائی را از دخالت در امورات زندگی انسان‏ها کوتاه کند و رفته رفته این اخلاق را عام کند که تمام حوزه‏های زندگی اجتماعی/فردی انسان تابع شریعت عقل اند نه شریعت نقل. البته این هرگز به معنی ستیز با دین و امورات ماورائی نیست؛ بلکه فقط به معنی عقلانی کردن دین و مهندسی عقلانی امورات زندگی انسان می‏باشد. دین در این میان همچون مرجعیت فرابشری و اتوریته‏ی خارج از طبیعت تعریف نمی‏شود؛ بلکه مجموعۀ از ارزش‏های معنوی تعریف می‏شود که روح انسانی در فرآیند بسط و تکامل خود آنها را خلق می‏کند.

 

نسل نو گرایش نو

اشاره: نشانه‏های بسیاری، در زندگی فردی و اجتماعیِ نسل جوان جاغوری خبر از پایان یک عصر و رونق عصردیگر دارد؛ بارزترین نشانه‏ها را می‏توان در حوزه‏های اقتصاد، آموزش-پرورش، اخلاق، اعتقاددینی و روابط اجتماعی مشاهده کرد. تمام این نشانه‏ها در یک چیز با هم مشترک اند: تغییر در گرایشات؛ گرایش از دین به سوی علم، از آخرت به سمت دنیا و از خدا به سوی انسان. البته تغییر در گرایشات از دین به سوی علم و از آخرت به سوی دنیا و از خدا به سوی انسان ظاهراً اغراق آمیز می‏نماید چون هنوز تعلقیت راونی و عاطفی افراد به دین ومذهب محکم و گسترده است و همین طور تاثیر دین و مذهب بر روان اجتماعی بطور چشم‏گیر وجود دارد. اما این واقعیت را نیز نباید نادیده گرفت که از یک سو برخلاف کشورهای مثل ایران در سراسر افغانستان دین/مذهب از حمایت رسمیِ مراجع قدرت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی به شکل سازمان یافته و استراتژیک برخوردار نیست. بلکه دین و مذهب فقط همچون یک سنت تاریخی-میراثی به حیاتش ادامه می‏دهد و از همه مهمتر این است که پیام رسانی‏های دینی-مذهبی از آسیب‏های محتوایی و متودیک‏ی رنج می‏برد که بخودی خود برای مراجع دینی-مذهبی تبدیل به یک چالش بزرگ شده است. و از سوی دیگر نسل‏نو نسل چالش است. هرچند هنوز این چالش‏گری تبدیل به یک گفتمان فکری-فرهنگی در درون جامعه نشده است اما چالش‏گرا بودن و چالش‏آفرین بودن نسل‏نو انکار ناپذیر است؛ مثلاً نسل‏نو پرسش‏های دارد که هیچ مرجعی غیر از علم و عقل قادر به پاسخ گویی آنها نیست و همین طور نیازهای دارد که فقط با امکان‏های این دنیایی برآوردنی است نه وعده‏های آن دنیایی. من این گونه واقعیت‏ها را برای هر آدمی شایسته دانستن می‏دانم و از همین رو بر آن شدم تا از بازتاب و تحلیل واقع‏گرایانۀ این گونه واقعیت‏های سرنوشت ساز چشم نپوشم. بنابراین نوشته ذیل تلاشی است برای بازتاب وتحلیل بخشی از واقعیت‏های اجتماعی در محدودۀ جاغوری.

 

 

مدرسه وحیدی یکی از مراکز آموزش‏های دینی-مذهبی در منطقه حوتقول جاغوری است. این مدرسه تا یکی دو دهه قبل از امروز یکی از مراکز معتبر و نام‏دار آموزشی در حوزۀ آموزش‏های دینی-مذهبی بود. بطوریکه مراجعین آن از مرزهای جاغوری فراتر می‏رفت و افراد از مناطق ارزگان، قندهار و... برای تحصیل آموزه‏های دینی-مذهبی در آن مراجعه می‏کردند؛ شیخ آصف محسنی اهل قندهار، یکی از کسانی است که تحصیلات ابتدایی‏اش را در همین مرکز انجام داده است. اما امروزه نقش این مرکز آموزشی در حوزه آموزش و پرورش چنان ضعیف و کم رنگ شده است که حتی قادر به نمایش خودش بعنوان یک مرکز آموزشی ساده هم نیست؛ چون مراجعین‏اش در حد صفر تقلیل کرده و پایگاه اجتماعی‏اش را بخصوص در میان نسل جوان از دست داده و اعتبار آموزشی‏اش را نیز نتوانسته است حفظ کند. از این رو می‏توان گفت این مدرسه و مدارس شبیه آن در جاغوری بطور جبران ناپذیری به شکست انجامیده است. شما علت شکست این مرکز و مراکز شبیه آن را حداقل در حوزه جاغوری در چی می‏بینید؟............. به نظر من حداقل پنج فاکتور در شکست این مرکز و مراکز شبیه آن نقش برجسته داشته است: اول اینکه دست اندرکاران این مرکز و مراکز شبیه آن به اقتضای ماهیت کارشان، هیچ‏گاه قادر نشدند- شاید نخواستند- تا علاوه بر اینکه باور/اعتقاد در جامعه تسری و تزریق می‏کنند، آگاهی/دانش نیز در جامعه تسری و تزریق کنند. دوم اینکه استراتژی فعالیت‏های این مرکز و مراکز شبیه آن از هر لحاظ آشکارا در تقابل با طبیعت و خواست انسان هم به لحاظ فردی و هم به لحاظ اجتماعی قرار می‏گرفت. مثلاً «تغییر گرایی» و «تجسس»(پرسش‏گری بی پایان برای دانایی) جزء طبیعت جامعه و انسان است اما این مراکز بطور رادیکال نه فقط تحمل تجسس و تغییرگرایی فکری، فرهنگی و اجتماعی انسان را نداشتند بل هر نوع تغییر را سرکوب می‏کردند و هر نوع تجسس را حرام می‏شمردند و به جای آن بر جزمیت و تلقین پای می‏فشردند. سوم اینکه این مراکز فعالیت‏های‏شان را در تمام ابعاد آموزشی، اجتماعی، اعتقادی، فکری، فرهنگی و حتی اقتصادی بر «اصالت خدا» و رستگاری اخروی متمرکز ساخته بودند و بُعد زمینی  و انسانی قضیه را نه تنها به فراموشی سپرده بودند بلکه در فعالیت‏های بخصوص تبلیغاتی و نمایشی شان آنرا آگاهانه، نوعی پستی به شمار می‏آوردند. چهارم اینکه دوره بندی‏های آموزشی این مراکز گنگ و غیررسمی بود. مثلاً مشخص نبود شما اگر از مدرسه وحیدی فارغ می‏شدید در دوره بندی‏های تحصیلی از چه اعتباری برخوردار بودید و بعداز آن سرنوشت تحصیلی و شغلی تان به کجا کشیده می‏شد. و پنجم اینکه مراکز آموزشی بدیل مانند مدارس علمی که به خواست مردم و حمایت دولت و نهادهای مدنیِ مانند شهداارگنایزیشن اعمار گردیدند، توانستند فراگیرتر از مدارس دینی-مذهبی فعالیت کنند و به نیازهای طبیعیی جامعه که از جانب مدارس دینی-مذهبی یا سرکوب می‏شدند و یا نادیده گرفته می‏شدند، پاسخ‏گو باشند. مثلاً در مدارس دینی-مذهبی آشکارا تبعیض جنسیتی روا داشته می‏شد و زنان قربانی این تبعیض می‏شدند در حالیکه در مدارس علمی این تبعیض یک امر غیراخلاقی تلقی می‏شد و مدرسه را به روی زنان و مردان باز می‏گذاشتند. در مدارس دینی-مذهبی تنها تسری باور/اعتقاد در جامعه اصالت داشت، در حالیکه در مدارس علمی تسری اگاهی/دانش. در مدارس دینی-مذهبی با جزئی‏ترین تغییرات اجتماعی و فکری و فرهنگی مانند تغییرات در مُد و فیشن و رسومات اجتماعی و باورهای شخصی و... با ابزارسرکوب مبارزه صورت می‏گرفت در حالیکه درمدارس علمی تغییرگرایی در تمام ابعاد اجتماعی تقویت می‏شد. در مدارس دینی-مذهبی تجسس گرایی حرام شمرده می‏شد در حالیکه در مدارس علمی تجسس ضامن بقای آنها به حساب می‏رفت. در مدارس دینی-مذهبی همه چیز ماهیت فرازمینی داده می‏شد و همه چیز برای خدا، به خواست خدا و به رضایت خدا تعریف می‏شد حال آنکه در مدارس علمی تلاش بر آن صورت می‏گرفت که اهمیت بُعد زمینی و ماهیت زمینی پدیده‏ها نیز مورد توجه قرار بگیرد و باید به خواست انسان، رضایت انسان و برای انسان نیز اهمیت قایل شد.

چیزها و پرسش ها

کودکان محض تولد و حضور در جهان جیغ می‏کشند. جیغ آنها ابراز بیگانگی با جهانی است که بطور ناخواسته در آن پرت شده اند. آنها بیگانه و عاری از هرگونه عادات زیستیِ در-جهان بودن، متولد می‏شوند. آنها همچون غریبه‏های هستند که بطور ناخواسته در جهان پرتاب شده اند. آنها از جهان و چیزهای که در آن پرت شده اند هیچ نمی‏دانند؛ همین عدم دانایی از-جهان در آنها باعث «ترس از عالم» می‏شوند. ترس از عالم نخستین نوع فرافکنی وجود انسان است. ترس، برخلاف تصور ما انسان را از چیزها نمی‏بُرّد؛ بلکه درگیر‏ می‏کند. درگیری انسان با چیزها دومین نوع فرافکنی وجود انسان است که همچون «اشتیاق به دانستن» و «پرسش‏گری» فراافکنده می‏شود. کودکان تنها قشر انسانی هستند که باالطبع مشتاقِ بی‏ریایِ دانستن اند. تداوم اشتیاق باالطبع به دانستن در کودکان تا سنین بزرگسالی منجر به جوشش «تفکر» در انسان می‏شود که سومین و عالی‏ترین نوع فرافکنی وجود انسان می‏باشد. پس از کودکان در میان بزرگسالان، تنها فیلسوفان اند که در وجودشان اشتیاق باالطبع به دانستن همچون «تفکر» تداوم می‏یابد. اما چرا اشتیاق طبیعی کودکان به دانستن، تنها در فیلسوفان تداوم می‏یابد؟

پاسخ: چون فیلسوفان تنها انسان‏های هستند که شکار تله‏های جامعه نمی‏شوند و همچنان پرسش‏گر باقی می‏مانند. اما غیر از فیلسوفان دیگران از کودکی شکار تله‏های جامعه می‏شوند. جوامع بطور عام انسان را از کودکی‏اش با زبان می‏رباید، با آموزش و پرورش او را قالب می‏کند، با ارزش‏ها او را از خودش عاری می‏کند و با اخلاق، قانون و قدرت او را مطیع و قربانی‏ش می‏سازد؛ اما جوامعی نیز هستند که خاص‏تر و هولناک‏تر عمل می‏کنند؛ مثلاً در جامعه ما کودکان نه فقط با زبان ربوده می‏شوند و با آموزش قالب می‏شوند و با ارزش‏ها از طبیعت‏ شان عاری می‏شوند و با اخلاق و قدرت مطیع و قربانی می‏شوند؛ بلکه با ایمان منکر وجودشان می‏شوند.

ایمان به معنی احساس تعقلیت به یک امر فراخود مانند نیروهای ماورائی و ایدالی می‏باشد. احساس تعلقیت به امر«غیرخود»ی ایجاب می‏کند که انسان «منیت»اش را منطقاً باید به موضوع تعلق‏ش واگذارد و از آن مطیعانه تبعیت نماید. مثلاً انسان مؤمن از آنرو که خودش را تابع مطلق موضوع ایمان‏ش می‏داند، موفقیت/ناکامی در تمام امورات زندگی‏اش را منوط به رضای خدا و خواست خدا میداند و نقش خودش را بعنوان یک موجود مستقل و صاحب اختیار در امورات زندگی این جهانی‏اش انکار می‏کند. پرسش اما این است که آیا واقعاً انسان از اداره امورات زندگی‏ اش عاجز است؟ هرگاه بپذیریم که چنین است در واقع «منیت» خویش را نیز انکار کرده‏ایم. این چیزی است که ما عمیقاً گرفتار آنیم. و هرگز هم نمی‏توانیم از آن رهایی یابیم مگر اینکه طبیعت کودکانه انسان(پرسش‏گری و اشتیاق به دانستن) را احیا کرده و تداوم بخشیم.

بنابراین برای رهایی از«خودانکاری»مان باید چیزها را که محاط مان کرده است بلااستثنا جدی‏تر از هرزمان دیگر به پرسش‏بگیریم. و این تنها راه درمان برای رهایی از «خودانکاری» ما است.