چیزها و پرسش ها
کودکان محض تولد و حضور در جهان جیغ میکشند. جیغ آنها ابراز بیگانگی با جهانی است که بطور ناخواسته در آن پرت شده اند. آنها بیگانه و عاری از هرگونه عادات زیستیِ در-جهان بودن، متولد میشوند. آنها همچون غریبههای هستند که بطور ناخواسته در جهان پرتاب شده اند. آنها از جهان و چیزهای که در آن پرت شده اند هیچ نمیدانند؛ همین عدم دانایی از-جهان در آنها باعث «ترس از عالم» میشوند. ترس از عالم نخستین نوع فرافکنی وجود انسان است. ترس، برخلاف تصور ما انسان را از چیزها نمیبُرّد؛ بلکه درگیر میکند. درگیری انسان با چیزها دومین نوع فرافکنی وجود انسان است که همچون «اشتیاق به دانستن» و «پرسشگری» فراافکنده میشود. کودکان تنها قشر انسانی هستند که باالطبع مشتاقِ بیریایِ دانستن اند. تداوم اشتیاق باالطبع به دانستن در کودکان تا سنین بزرگسالی منجر به جوشش «تفکر» در انسان میشود که سومین و عالیترین نوع فرافکنی وجود انسان میباشد. پس از کودکان در میان بزرگسالان، تنها فیلسوفان اند که در وجودشان اشتیاق باالطبع به دانستن همچون «تفکر» تداوم مییابد. اما چرا اشتیاق طبیعی کودکان به دانستن، تنها در فیلسوفان تداوم مییابد؟
پاسخ: چون فیلسوفان تنها انسانهای هستند که شکار تلههای جامعه نمیشوند و همچنان پرسشگر باقی میمانند. اما غیر از فیلسوفان دیگران از کودکی شکار تلههای جامعه میشوند. جوامع بطور عام انسان را از کودکیاش با زبان میرباید، با آموزش و پرورش او را قالب میکند، با ارزشها او را از خودش عاری میکند و با اخلاق، قانون و قدرت او را مطیع و قربانیش میسازد؛ اما جوامعی نیز هستند که خاصتر و هولناکتر عمل میکنند؛ مثلاً در جامعه ما کودکان نه فقط با زبان ربوده میشوند و با آموزش قالب میشوند و با ارزشها از طبیعت شان عاری میشوند و با اخلاق و قدرت مطیع و قربانی میشوند؛ بلکه با ایمان منکر وجودشان میشوند.
ایمان به معنی احساس تعقلیت به یک امر فراخود مانند نیروهای ماورائی و ایدالی میباشد. احساس تعلقیت به امر«غیرخود»ی ایجاب میکند که انسان «منیت»اش را منطقاً باید به موضوع تعلقش واگذارد و از آن مطیعانه تبعیت نماید. مثلاً انسان مؤمن از آنرو که خودش را تابع مطلق موضوع ایمانش میداند، موفقیت/ناکامی در تمام امورات زندگیاش را منوط به رضای خدا و خواست خدا میداند و نقش خودش را بعنوان یک موجود مستقل و صاحب اختیار در امورات زندگی این جهانیاش انکار میکند. پرسش اما این است که آیا واقعاً انسان از اداره امورات زندگی اش عاجز است؟ هرگاه بپذیریم که چنین است در واقع «منیت» خویش را نیز انکار کردهایم. این چیزی است که ما عمیقاً گرفتار آنیم. و هرگز هم نمیتوانیم از آن رهایی یابیم مگر اینکه طبیعت کودکانه انسان(پرسشگری و اشتیاق به دانستن) را احیا کرده و تداوم بخشیم.
بنابراین برای رهایی از«خودانکاری»مان باید چیزها را که محاط مان کرده است بلااستثنا جدیتر از هرزمان دیگر به پرسشبگیریم. و این تنها راه درمان برای رهایی از «خودانکاری» ما است.
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم