عقلانیت عاطفی
اگر می خواهید خرد انسانها را بشورانید همچون سقراط خردمند خرمگسی عمل کنید؛ هیچ کس را نگذارید آرام و بی زحمت به یقین کاذبِ پندارهایش پناه گزیده و در آن بیارمد. بی رحمانه بپرسید و کذب یقین بزدایید، تا راه را بر دانش حقیقی بگشایید. پرسیدن یگانه امکانِ خودفرافکنی، تصرف گری و انس گیریِ معرفتی انسان با حقیقت است؛ انسان بی پرسش انسان درـ خودمرده و بی تفکر است. حالا فرض کنید شما از نوع انسانهایی هستید که پرسشگری آموخته اید و پرسشگر شده اید و می خواهید همه چیز را با تیغ پرسشهای تان جراحی کنید. اما آیا می توانید همه چیز را به پرسش بگیرید و جراحی کنید؟ چون چیزهای هست که وقتی می خواهید به پرسش اش بگیرید و جراحیش کنید شاید به مخالفت مواجه شوید، این مخالفت در محیط اجتماعی هرچند منطقی نیست اما جز طبیعت جامعه است از آنرو که، در جامعه همه چیز جزء ملکیت شخصی شما به شمار نمی رود تا بتوانید بلامانع آنها را به پرسش بگیرید و جراحیش کنید. چیزهای هست که هر چند شما اشتیاق به پرسش گرفتن و جراحی کردن آنها را دارید ولی آنها ملکیت عموم است؛ شما نمی توانید آنها را بدون رضایت عموم مورد پرسش قرار داده و جراحی کنید. این ملکیت مشترکِ بعضی چیزها مانند زبان، ارزش، سنت، دین، مقدسات، افتخارات ملی، رضایت ملی، میراث ملی، غیرت ملی، پدرملی/ملت و... در جوامع مذهبی توان پرسیدن را به حق پرسیدن استحاله داده و این سوال را جداً از شما می پرسد که چه چیزها را حق دارید مورد پرسش قرار دهید و چه چیزها را حق ندارید مورد پرسش قرار دهید.
خوب یادم هست و هرگز هم فراموشم نمی شود؛ وقتی کلاس دوم دانشگاه بودم، زمانیکه می خواستم پرسشها/پندارهایم را در مورد منشأ عالم یا به عبارت آشناتر همان مسئلهای که در ادبیات دینی از آن به خلقت عالم-و آدم یاد می کنند، با یکی از استادان متدین ام در میان بگذارم، با عالمی از دلهره و ترس از سرکوب، باید خیلی محطاط عمل می کردم؛ بطوریکه قبل از طرح مسئله/نظریه ام باید خیلی چرب زبانی چاپلوسانه می کردم، باید خیلی تعریف و تمجیدهای مریدانه اش می کردم، باید خیلی اکت-و اداهای مؤمنانه حتی به دروغ هم اگر شده در می آوردم تا بتوانم فقط برایش بگویم:«استاد اگر خدا را به لحاظ وجودی کلِ فراگیر و خلاقی در نظر بگیریم که هر چه ما انسانها بتوانیم تصورش کنیم نه تنها خارج از دایرۀ وجود خدا قرار نمی گیرد بلکه حتی خود این تصورات، وجودش را مدیون ارادۀ خدا نیز باشد و همچنان به لحاظ معرفتی او(خدا) را در همان مقام(کل فراگیر و خلاق مطلق) از هرگونه شک و شبههای مبرا و عقل فضول خویش را از شناخت چیستی و چرایی و چگونگی او(خدا) عاجز در نظر بگیریم، در این صورت آیا عالم را به دو بخش مافوق و مادون، خالق و مخلوق، اصل و فرع و... تقسیم کردن درست است؟ / بله! / وقتی این نوع تقسیم بندی در مورد عالم درست و منطقی باشد آیا دور از عقل و منطق خواهد بود اگر بگوییم که ما(انسان ها) می توانیم آزادانه در مورد آنچه مادونِ مافوق، مخلوقِ خالق، فرعِ اصل قرار میگیرد بپرسیم و شک کنیم و بیاندیشیم، بگوییم و بنویسیم تا بتوانیم بدانیم؟ ظاهراً پاسخ ام را این چنین می داد: بله عاقلانه و منطقی است. / اما وقتی اظهار مسئله می کردم که من واقعاً نمیدانم و شدیداً مشتاق ام تا بدانم که چگونه ممکن است خدا از هیچ، طبیعت مادی و محسوس آفریده باشد؟ و نخستین مادۀ طبیعی آفریده شده چه بوده است؟ و طبیعت از چه ماهیتی برخوردار است؛ اگر طبیعت زوال پذیر و ناپایدار است و به اراده خدا زوال می پذیرد و به عدم می انجامد، آیا مگر ممکن است زوال نهایی طبیعت را آنطوریکه رایج است با ایمان پذیرفت؟ چون بر اساس تقسیم بندیی که ما از عالم انجام دادیم هر امری مربوط به طبیعت باید برای ما قابل شناخت تجربی یا حداقل عقلی-استدلالی باشد. در برابر پرسش های از نوع فوق، با عقده پاسخ ام می داد که: این پرسش ها برای مارکسیست ها و ماتریالیست ها معنی دارد نه برای من-و توی مؤمن و مسلمان./ اما وقتی کمی پافشاری می کردم که استاد، شما خودتان میدانید که من نه مارکسیست هستم و نه ماتریالسیت، بلکه مثل شما یک انسان مؤمنِ مسلمان هستم، فقط تفاوت من و تو در این است که شما خوشبختانه با یقینِ حاصل از ایمان تان می توانید در برابر پرسش های فوق شک بر ندارید و من متاسفانه هر چه در پرسش های فوق بیشتر غوطه ور می شوم بی قراری و ناپایداری ام بیشتر شده و امکان شک برداری ام نیز شدیدتر می شود بطوریکه گاهی فکر می کنم آنچه را ما و شما در مورد امورات مادونِ مافوق(مخلوقات) با بینش اساطیری می دانیم و به یقین آنها را می پذیریم خیلی با منطق عقل سازگار نیست. مثلاً این پارۀ از داستان خلقت که می گوید «خدا عالم را در شش روز آفرید» واقعاً دچار تناقضات عمیقی با سایر داستان خلقت است. بطوریکه بر اساس اکتشافات علمی که مطابق با واقعیت(درست) هم هست، از یک سو شب و روز از حرکت وضعی زمین و حضور آفتاب در طبیعت پدید می آید و از سوی دیگر در روایت عام، روز و شب نشانه های حضور پدیده ای بنام زمان است و بر اساس داستان های خلقت زمان خود مخلوق(خلق شدۀ) خداوند است، در این صورت چگونه می توان به یقین پذیرفت که عالم در شش روز آفریده شده است؟ و در عین حال این تناقض را که از یک سو بگوییم خدا همه چیز را به شمول زمان آفریده است و در عین حال بپذیریم که خدا همه چیز را در شش روز آفریده است، چگونه می توان جمع کرد؟
وقتی فضولی من به اینجاها می رسید، طاقت استادم طاق می شد و با لحن شدید، احساساتی و نصیحت وار برایم این چنین می گفت: بچیم اگر مؤمنی. اگر مسلمانی. با این گونه پرسش های کفر آمیز خودت را به بیراهه نبر. فریب مغالطه کاری های فیلسوفانۀ مارکس و انگلس و دیگر فیلسوفان و دانشمندان ماتریالیست و بی دین غربی را نخور. اما اگر تحت تأثیر افکار ملحدانه فیلسوفان غربی قرار گرفته ای بهتر است بروی جواب پرسش هایت را از خود آنها و کتاب های آنها دریابی نه از من. من هر آنچه را خداوند از طریق پیامبرش حضرت محمد فرستاده است بدون چون و چرا و با یقین کامل می پذیرم./ باز هم فضولی می کردم و می گفتم استاد! پرسش ها که نمی توانند کفر و دین داشته باشد و همچنان این ها پرسش های هستند که حتی اگر مؤمن هم باشیم باید پاسخ گوی آنها باشیم چون اگر پاسخ گوی آنها نباشیم در آنصورت پرسش ذیل را که دامن گیر آدم های مثل من می باشد چگونه می توان پاسخ داد: آیا تمام آیات وحیانی عقلانی است؟ آیا روایت خلقتِ عالم-و آدم در متون مقدسی مانند قرآن چگونه با مقیاس عقل پذیرفتنی است؟
به محض که این سخن از زبان ام پرید، یک باره عصبانیت استادم گل کرد و با شدید ترین لحنِ تهدید آمیز برایم هشدار داد: کدام احمق می تواند بپذیرد که وحی خدا عقلانی نباشد. هرکه این سخن را گفته غلط کرده. قرآن سراسر عقلانی می باشد و هیچ چیزی غیر عقلانی در آن وجود ندارد. بنا بر این تو هم دیگر از این نوع سوالها و سفسطه بازیهایت برای من نکنی. یک بار دیگر اگر این سخن را از زبانت بشنوم در امتحانات از پیشم تیر نخواهی شد.»
زبانم را بستم، فکرم را زنجیر کردم و گوشهایم را تعطیل. از آن پس هرگز در دانشگاه در صحبت های خصوصی و عمومی ام حتی با استادان فلسفه ام نیز این چنین کنجکاوی مشتاقانه و بی پرده نکردم. نه از آنرو که نمی توانستم بلکه از آنرو که به شدت در فقدان عقلانیت فلسفی و غنامندی عقلانیت عاطفی(عشق بازی/ورزی به عقل بر حسب ذوق فردی و تبلیغاتی شدن عقل؛ و بی خبر از اینکه عقل ویرانگرترین عنصر معرفتی در وجود انسان است.) و در فراوانی امکان سرکوب های لفظی و فزیکی به سر می بردم. یعنی هر آن امکان داشت تهدیدهای به مراتب قوی تر از تهدید «ناکام کشیدن در امتحان» را دریافت کنم. چون در هر نهادی اجتماعی یا سیاسی یا آموزشی یا.... وقتی کلمات و جملات به حاشیه ای و متنی، کنش های آموزشی به کفر و دین، آموزندگان به تلقین گر و تلقین پذیر، گرایش ها به خطا و صواب، افراد به فرمانروایان و فرمان برداران، امکان ها به انحصاری ها و عمومی ها و.... تقسیم شد و این تقسیم بندیِ دوگانه انگارِ عاطفه بنیاد، تبدیل به منطق کنش های ذهنی و فزیکیِ همگان، خصوصاً در روابط اجتماعی شان شد، در آنصورت استبداد آموزشی و زبانی و عقیدتی و قانونی و اخلاقی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و.... بدیهی ترین امری خواهد بود که از فرط فراگیر بودنش افرادی را که آنرا حس می کند یا به سکوت وا میدارد یا به فرار. و افرادی را که آنرا حس نمی کند یا در خودش جذب می کند یا پوک و عقیم می کند.
به هرحال آنچه تا امروز برایم مسئله تفکر برانگیز، گیج کننده و مغلق و در عین حال جذاب و قابل اندیشه بوده است این است که در منطق گفتاری و نوشتاریی زبان فارسی ما(افغان ها) عقل و عقلانیت چه مفهومی را افاده می کند؟ و نیز در منطق رفتاری ما نقش و نگار عقل چگونه تعریف می شود؟
هم در منطق زبان گفتاری و نوشتاری ما و هم درمنطق رفتاری و هنجاری ما تنها چیزی که آشکارا موج می زند این است که ما صرف افسون و مجنون عاطفی عقل هستیم. حال آنکه، آنکه عاشق عقل است چگونه می تواند با عقل کار کند؟ واقعیت امر آنست که ما نه قادرِ به کنش(فزیکی و ذهنی) عقل هستیم و نه تحمل کنش های فزیکی و ذهنی عقل را داریم. مثلاً عقل در تجسمی ترین شکل خودش به شکل پرسشی کردن گفتار و نوشتار(گفتگو) و انتقادی کردن زبان، اندیشه و عمل ظاهر می شود. حال آنکه ما در حوزه گفتارهای دینی مان پرسش گری های انتقادی(تجسس) را حرام یا دست کم ناروا می دانیم و در حوزه گفتارهای غیر دینی(علمی و فلسفی) مان هنوز پرسیدن را بلد و آشنا نیستیم. و دقیقاً از همین روست که در اذهان مان مدام از عقل تصویرهای مقدس گونه ای می تراشیم که انگار همه آنچیزهای را که ما در باورها، اعتقادات و پندارها و رفتارها و گفتارهای مان جاری میدانیم اعتبارش از مرجع عقل تأمین می شود و اگر کسی آنها را غیر عقلانی بخواند، به این معنی است که آن چیزها را سلب اعتبار و ویران کرده است. و مسئله بر انگیزی عقل نیز در زبان گفتاری و نوشتاری فارسی ما و همچنان در فرهنگ سیاسی-تاریخی و اجتماعی-تاریخی ما نیز از همین جا بیشتر و جدی تر می شود.
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم