عقلانیت عاطفی

 

اگر می خواهید خرد انسانها را بشورانید همچون سقراط خردمند خرمگسی عمل کنید؛ هیچ کس را نگذارید آرام و بی زحمت به یقین کاذبِ پندارهایش پناه گزیده و در آن بیارمد. بی رحمانه بپرسید و کذب یقین بزدایید، تا راه را بر دانش حقیقی بگشایید. پرسیدن یگانه امکانِ خودفرافکنی، تصرف گری و انس گیریِ معرفتی انسان با حقیقت است؛ انسان بی پرسش انسان درـ خودمرده و بی تفکر است. حالا فرض کنید شما از نوع انسان­هایی هستید که پرسش­گری آموخته اید و پرسش­گر شده اید و می خواهید همه چیز را با تیغ پرسش­های تان جراحی کنید. اما آیا می توانید همه چیز را به پرسش بگیرید و جراحی کنید؟ چون چیزهای هست که وقتی می خواهید به پرسش اش بگیرید و جراحی­ش کنید شاید به مخالفت مواجه شوید، این مخالفت در محیط اجتماعی هرچند منطقی نیست اما جز طبیعت جامعه است از آنرو که، در جامعه همه چیز جزء ملکیت شخصی شما به شمار نمی رود تا بتوانید بلامانع آنها را به پرسش بگیرید و جراحی­ش کنید. چیزهای هست که هر چند شما اشتیاق به پرسش گرفتن و جراحی کردن آنها را دارید ولی آنها ملکیت عموم است؛ شما نمی توانید آنها را بدون رضایت عموم مورد پرسش قرار داده و جراحی کنید. این ملکیت مشترکِ بعضی چیزها مانند زبان، ارزش، سنت، دین، مقدسات، افتخارات ملی، رضایت ملی، میراث ملی، غیرت ملی، پدرملی/ملت و... در جوامع مذهبی توان پرسیدن را به حق پرسیدن استحاله داده و این سوال را جداً از شما می پرسد که چه چیزها را حق دارید مورد پرسش قرار دهید و چه چیزها را حق ندارید مورد پرسش قرار دهید.

خوب یادم هست و هرگز هم فراموشم نمی شود؛ وقتی کلاس دوم دانشگاه بودم، زمانیکه می خواستم پرسش­ها/پندارهایم را در مورد منشأ عالم یا به عبارت آشناتر همان مسئله­ای که در ادبیات دینی از آن به خلقت عالم-و آدم یاد می کنند، با یکی از استادان متدین ام در میان بگذارم، با عالمی از دلهره و ترس از سرکوب، باید خیلی محطاط عمل می کردم؛ بطوریکه قبل از طرح مسئله/نظریه ام باید خیلی چرب زبانی چاپلوسانه می کردم، باید خیلی تعریف و تمجیدهای مریدانه اش می کردم، باید خیلی اکت-و اداهای مؤمنانه حتی به دروغ هم اگر شده در می آوردم تا بتوانم فقط برایش بگویم:«استاد اگر خدا را به لحاظ وجودی کلِ فراگیر و خلاقی در نظر بگیریم که هر چه ما انسان­ها بتوانیم تصورش کنیم نه تنها خارج از دایرۀ وجود خدا قرار نمی گیرد بلکه حتی خود این تصورات، وجودش را مدیون ارادۀ خدا نیز باشد و همچنان به لحاظ معرفتی او(خدا) را در همان مقام(کل فراگیر و خلاق مطلق) از هرگونه شک و شبهه­ای مبرا و عقل فضول خویش را از شناخت چیستی و چرایی و چگونگی او(خدا) عاجز در نظر بگیریم، در این صورت آیا عالم را به دو بخش مافوق و مادون، خالق و مخلوق، اصل و فرع و... تقسیم کردن درست است؟ / بله! / وقتی این نوع تقسیم بندی در مورد عالم درست و منطقی باشد آیا دور از عقل و منطق خواهد بود اگر بگوییم که ما(انسان ها) می توانیم آزادانه در مورد آنچه مادونِ مافوق، مخلوقِ خالق، فرعِ اصل قرار میگیرد بپرسیم و شک کنیم و بیاندیشیم، بگوییم و بنویسیم تا بتوانیم بدانیم؟ ظاهراً پاسخ ام را این چنین می داد: بله عاقلانه و منطقی است. / اما وقتی اظهار مسئله می کردم که من واقعاً نمیدانم و شدیداً مشتاق ام تا بدانم که چگونه ممکن است خدا از هیچ، طبیعت مادی و محسوس آفریده باشد؟ و نخستین مادۀ طبیعی آفریده شده چه بوده است؟ و طبیعت از چه ماهیتی برخوردار است؛ اگر طبیعت زوال پذیر و ناپایدار است و به اراده خدا زوال می پذیرد و به عدم می انجامد، آیا مگر ممکن است زوال نهایی طبیعت را آنطوریکه رایج است با ایمان پذیرفت؟ چون بر اساس تقسیم بندیی که ما از عالم انجام دادیم هر امری مربوط به طبیعت باید برای ما قابل شناخت تجربی یا حداقل عقلی-استدلالی باشد. در برابر پرسش های از نوع فوق، با عقده پاسخ ام می داد که: این پرسش ها برای مارکسیست ها و ماتریالیست ها معنی دارد نه برای من-و توی مؤمن و مسلمان./ اما وقتی کمی پافشاری می کردم که استاد، شما خودتان میدانید که من نه مارکسیست هستم و نه ماتریالسیت، بلکه مثل شما یک انسان مؤمنِ مسلمان هستم، فقط تفاوت من و تو در این است که شما خوشبختانه با یقینِ حاصل از ایمان تان می توانید در برابر پرسش های فوق شک بر ندارید و من متاسفانه هر چه در پرسش های فوق بیشتر غوطه ور می شوم بی قراری و ناپایداری ام بیشتر شده و امکان شک برداری ام نیز شدیدتر می شود بطوریکه گاهی فکر می کنم آنچه را ما و شما در مورد امورات مادونِ مافوق(مخلوقات) با بینش اساطیری می دانیم و به یقین آنها را می پذیریم خیلی با منطق عقل سازگار نیست. مثلاً این پارۀ از داستان خلقت که می گوید «خدا عالم را در شش روز آفرید» واقعاً دچار تناقضات عمیقی با سایر داستان خلقت است. بطوریکه بر اساس اکتشافات علمی که مطابق با واقعیت(درست) هم هست، از یک سو شب و روز از حرکت وضعی زمین و حضور آفتاب در طبیعت پدید می آید و از سوی دیگر در روایت عام، روز و شب نشانه های حضور پدیده ای بنام زمان است و بر اساس داستان های خلقت زمان خود مخلوق(خلق شدۀ) خداوند است، در این صورت چگونه می توان به یقین پذیرفت که عالم در شش روز آفریده شده است؟ و در عین حال این تناقض را که از یک سو بگوییم خدا همه چیز را به شمول زمان آفریده است و در عین حال بپذیریم که خدا همه چیز را در شش روز آفریده است، چگونه می توان جمع کرد؟

وقتی فضولی من به اینجاها می رسید، طاقت استادم طاق می شد و با لحن شدید، احساساتی و نصیحت وار برایم این چنین می گفت: بچیم اگر مؤمنی. اگر مسلمانی. با این گونه پرسش های کفر آمیز خودت را به بیراهه نبر. فریب مغالطه کاری های فیلسوفانۀ مارکس و انگلس و دیگر فیلسوفان و دانشمندان ماتریالیست و بی دین غربی را نخور. اما اگر تحت تأثیر افکار ملحدانه فیلسوفان غربی قرار گرفته ای بهتر است بروی جواب پرسش هایت را از خود آنها و کتاب های آنها دریابی نه از من. من هر آنچه را خداوند از طریق پیامبرش حضرت محمد فرستاده است بدون چون و چرا و با یقین کامل می پذیرم./ باز هم فضولی می کردم و می گفتم استاد! پرسش ها که نمی توانند کفر و دین داشته باشد و همچنان این ها پرسش های هستند که حتی اگر مؤمن هم باشیم باید پاسخ گوی آنها باشیم چون اگر پاسخ گوی آنها نباشیم در آنصورت پرسش ذیل را که دامن گیر آدم های مثل من می باشد چگونه می توان پاسخ داد: آیا تمام آیات وحیانی عقلانی است؟ آیا روایت خلقتِ عالم-و آدم در متون مقدسی مانند قرآن چگونه با مقیاس عقل پذیرفتنی است؟

به محض که این سخن از زبان ام پرید، یک باره عصبانیت استادم گل کرد و با شدید ترین لحنِ تهدید آمیز برایم هشدار داد: کدام احمق می تواند بپذیرد که وحی خدا عقلانی نباشد. هرکه این سخن را گفته غلط کرده. قرآن سراسر عقلانی می باشد و هیچ چیزی غیر عقلانی در آن وجود ندارد. بنا بر این تو هم دیگر از این نوع سوالها و سفسطه بازیهایت برای من نکنی. یک بار دیگر اگر این سخن را از زبانت بشنوم در امتحانات از پیشم تیر نخواهی شد.»

زبانم را بستم، فکرم را زنجیر کردم و گوشهایم را تعطیل. از آن پس هرگز در دانشگاه در صحبت های خصوصی و عمومی ام حتی با استادان فلسفه ام نیز این چنین کنجکاوی مشتاقانه و بی پرده نکردم. نه از آنرو که نمی توانستم بلکه از آنرو که به شدت در فقدان عقلانیت فلسفی و غنامندی عقلانیت عاطفی(عشق بازی/ورزی به عقل بر حسب ذوق فردی و تبلیغاتی شدن عقل؛ و بی خبر از اینکه عقل ویرانگرترین عنصر معرفتی در وجود انسان است.) و  در فراوانی امکان سرکوب های لفظی و فزیکی به سر می بردم. یعنی هر آن امکان داشت تهدیدهای به مراتب قوی تر از تهدید «ناکام کشیدن در امتحان» را دریافت کنم. چون در هر نهادی اجتماعی یا سیاسی یا آموزشی یا.... وقتی کلمات و جملات به حاشیه ای و متنی، کنش های آموزشی به کفر و دین، آموزندگان به تلقین گر و تلقین پذیر، گرایش ها به خطا و صواب، افراد به فرمانروایان و فرمان برداران، امکان ها به انحصاری ها و عمومی ها و.... تقسیم شد و این تقسیم بندیِ دوگانه انگارِ عاطفه بنیاد، تبدیل به منطق کنش های ذهنی و فزیکیِ همگان، خصوصاً در روابط اجتماعی شان شد، در آنصورت استبداد آموزشی و زبانی و عقیدتی و قانونی و اخلاقی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و.... بدیهی ترین امری خواهد بود که از فرط فراگیر بودنش افرادی را که آنرا حس می کند یا به سکوت وا میدارد یا به فرار. و افرادی را که آنرا حس نمی کند یا در خودش جذب می کند یا پوک و عقیم می کند.

به هرحال آنچه تا امروز برایم مسئله تفکر برانگیز، گیج کننده و مغلق و در عین حال جذاب و قابل اندیشه بوده است این است که در منطق گفتاری و نوشتاریی زبان فارسی ما(افغان ها) عقل و عقلانیت چه مفهومی را افاده می کند؟ و نیز در منطق رفتاری ما نقش و نگار عقل چگونه تعریف می شود؟

هم در منطق زبان گفتاری و نوشتاری ما و هم درمنطق رفتاری و هنجاری ما تنها چیزی که آشکارا موج می زند این است که ما صرف افسون و مجنون عاطفی عقل هستیم. حال آنکه، آنکه عاشق عقل است چگونه می تواند با عقل کار کند؟ واقعیت امر آنست که ما نه قادرِ به کنش(فزیکی و ذهنی) عقل هستیم و نه تحمل کنش های فزیکی و ذهنی عقل را داریم. مثلاً عقل در تجسمی ترین شکل خودش به شکل پرسشی کردن گفتار و نوشتار(گفتگو) و انتقادی کردن زبان، اندیشه و عمل ظاهر می شود. حال آنکه ما در حوزه گفتارهای دینی مان پرسش گری های انتقادی(تجسس) را حرام یا دست کم ناروا می دانیم و در حوزه گفتارهای غیر دینی(علمی و فلسفی) مان هنوز پرسیدن را بلد و آشنا نیستیم. و دقیقاً از همین روست که در اذهان مان مدام از عقل تصویرهای مقدس گونه ای می تراشیم که انگار همه آنچیزهای را که ما در باورها، اعتقادات و پندارها و رفتارها و گفتارهای مان جاری میدانیم اعتبارش از مرجع عقل تأمین می شود و اگر کسی آنها را غیر عقلانی بخواند، به این معنی است که آن چیزها را سلب اعتبار و ویران کرده است. و مسئله بر انگیزی عقل نیز در زبان گفتاری و نوشتاری فارسی ما و همچنان در فرهنگ سیاسی-تاریخی و اجتماعی-تاریخی ما نیز از همین جا بیشتر و جدی تر می شود.

در باره انسان استبداد و آزادی

در بارۀ انسان، استبداد و آزادی

زمانیکه وارد کلاس درس می شوم تمام شاگردان به رسم ادای احترام بطور خودکار می ایستند ولی هیچ گاه نشده که شاگردان بدون اجازه و دستور من بطور خودکار نشسته باشند؛ آنها صبورانه می ایستند و هی می پرسند که «بشینیم؟ بشینیم؟ استاد بشینیم؟...» گاهی با اکت-و اداهای اربابانه پاسخ دستوریی می دهم که «آ بشینین آفرین بشینین». یکی از روزهای سال پار در یکی از کلاس­ها محض ورودم در کلاس متوجه شدم که دو تن از دانش آموزانی که اتفاقاً به لحاظ فعالیت های درسی شان بد هم بودند، برخلاف عادات رایجِ عمومی نه تنها راحت نشسته اند بلکه لبخندهای انگار پوسخند آمیز نیز بر لب­های شان جاری اند. با عصبانیت تمام به دیگران دستور دادم که بنشینند و به آن دو نفر دستور دادم که بیاستند و محض ایستاد شدن شان با دندان های به هم فشرده و چشم های کش کرده و خیره شده چهره ترش کرده، پرسیدم «به شما کی گفته بود بشینین؟» آنها که به شدت ترسیده بودند بالبان لرزان لرزان گفتند «ما ایستاده شدیم و بعد شیشتیم» با تمام عصبانیت گفتم «غلط کردین احمق­آی بی شعور! بار دیگه این کار را تکرار کنین حق شرکت در کلاس­م را ندارید.» البته این کاری نیست که فقط من مرتکب شده باشم؛ سال سوم دانشگاه خوب یادم هست زمانیکه رئیس دانشکده ما برای مژده دادن جذب استادان مجرب به دانشجویان، وارد کلاس ما شد همگی برخاستند، یادش بخیر اما محمد علی و اسحق و رحمت هیچکدام برنخاستند و رئیس دانشکده هم مثل من با عصبانیت تمام آنها را متهم به بی تربیتی کرده و به شدت سرزنش شان کرد و در نهایت از کلاس­اش محروم کرد. آنچه اهمیت دارد این است که ما همگی بلااستثنا تابعیت و تربیت را عمیقاً به همدیگر پیوند می دهیم. برای مشاهدۀ موارد بیشتر می توانید در مدارس، مکتب خانگی ها، دانشگاه ها، حوزه ها، بس ها، خانه ها، ادارات و سایر مکانهای اجتماعی سری بزنید و جزئیات گفتارها و رفتارهای اخلاقی، تربیتی و نزاکتی افراد را عمیقاً ببینید. اما پس از مشاهده، این پرسش را هم در ذهن راه دهید که آنچه دانش آموزان در مورد من/شما بعنوان بزرگتر/بالاتر به اجرا می گذارند چیست؟ و گاهی اگر آنها به اجرا نمی گذارند، عمل تنبیهی ما در قبال آنها چیست و به چه معنی است؟ من از آنزمانی که ذهنم درگیرو فشار این پرسش ها قرار گرفته است رفتارم را در قبال برخاستن/نشتستن دانش آموزانم تغییر داده ام بطوریکه وقتی آنها بطور خودکار می ایستند و بعد برای نشستن شان می پرسند « استاد بشینیم؟ بشینیم؟...» سکوت طولانیِ می کنم و به زبان استعاری پاسخ می دهم «دل تان» و حتی گاهی اگر کسی اصلاً برای احترام من بر نمی خیزد و یا به اراده و خواست خودش می نشیند بازخواست اش نمی کنم که چرا بر نخاستی یا چرا بدون دستور من نشستی. آنها را اکثراً به حال خودشان رها می کنم تا باشد که رفتارهای هرچند، گاه توهین آمیز شان بتواند ماهیت رفتارهای اخلاقی، تربیتی، اجتماعی و نزاکتی آنها را برای من بگشاید.

به هرحال آنچه دانش آموزان در پی ورود من/شما در کلاس به اجرا می گذارند پیش از هر چیز دیگر یک نزاکت اخلاقی و تربیتی شمرده می شود و در ذهنیت عامۀ ما آنها با رعایت و اجرای این نوع نزاکت های اخلاقی و اجتماعی نه فقط تربیت سالمِ اخلاقی، اجتماعی و دینی شان را به نمایش می گذارند بلکه انسانیت شان را نیز می آفرینند. از این رو کنش خودکار دانش آموزان در پی ورود من/شما در کلاس یک قاعدۀ عام نزاکتی و اخلاقی در مناسبات اجتماعی ما می باشد: بزرگترها را در خانه، کوچه، موتر، مسجد، مکتب، دانشگاه و تمام مکانهای عمومی و اجتماعی نه تنها باید احترام اخلاقی گذاشت بلکه باید آنها را تابعیت نیز کرد. دانش آموزان در مدارس نه تنها باید معلمان را احترام اخلاقی بگذارند که حتی اگر معلمان را بعنوان پدران معنوی شان چنان باید تابعیت تام و تمام کنند که حتی اگر دروغ هم تدریس شان کنند نه گویند «من شک دارم این نکته درست باشد». دختران و پسران در خانواده ها نه تنها والدین را باید احترام اخلاقی بگذارند بلکه باید صلاحیت های تصمیم گیری و قضاوت نهایی آنها در مورد سرنوشت شان را نیز محفوظ و مقدس بشمارند و از تصمیم گیریها و قضاوت آنها چنان باید تابعیت کنند که حتی اگر امکانات خیلی عادیی زندگی(آموزش، غذا، لباس و...) را نیز بر آنها ببندند. زنان مردان را نه تنها باید احترام اخلاقی بگذارند بلکه باید مطیعانه پیروی نیز بکنند. کارگران کارفرمایان را نه تنها احترام اخلاقی بگذارند بلکه باید فرمانبرداری بی چون و چرا نیز بکنند. اتباع نه تنها باید حاکم(رئیس جمهور / شاه) را با تمام دستگاه اش تابعیت کنند بلکه باید خودشان را قربانی حفظ حیات حاکم/حاکمیت نیز بکنند. و هرکسی در هر مکان/محیط ی از قاعده تربیتی و نزاکتی فوق(احترام-تابعیت) که بازتاب دهندۀ انسانیت ما است، سرپیچی کند باید تنبیه شده و با فشار تنبیهات/نصایح تلقین تابعیت­ش شود. مفهوم تربیت/انسانیت در سیستم تربیتی و آموزشی ما در مدارس و خانواده ها و رسانه ها و مکانهای اجتماعی یعنی تلقین اطاعت و تابعیت به افراد.

تابعیت، فرمانبری و اطاعت از بالاتران – خدا، شاه/حاکم، ارباب، پیر، پدر و... – اما، قاعدۀ صرفاً اخلاقی و نزاکتی در مناسبات اجتماعی ما نیست بلکه عنصر بنیادینِ استحکام مناسبات سنتی قدرت، مناسبات سنتیِ اجتماعی و مناسبات سنتی فرهنگی و زبانی ما نیز می باشد. ما به عنوان انسان افغانی برساختۀ همین مناسبات سنتیِ تاریخی، زبانی، فرهنگی، اجتماعی و...مبتنی بر اصالت تابعیت/اطاعت هستیم؛ بطوریکه هر که در سطوح گونانگونِ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی مطیع تر و فرمانبردارتر بود خودش انسان­تر و رفتارهاش عین انسانیت است و هرکه پرخاش گرتر و نافرمان تر بود ناانسان­تر و رفتارهایش حیوانی­تر است. اما به واقع وجه ممیزۀ انسان از غیرانسان چیست؟ انسانی و غیرانسانی را بر چه مقیاسی می توان سنجید؟ پاسخ به این دو پرسش را باید از مجرای تحلیل مناسبات اجتماعی و سیاسی و دینی و زبانی و فرهنگیِ مبتنی بر اصالت اطاعت/تابعیت استنتاج کرد که فضای رفتاری و گفتاری و دانایی ما را تشکیل می دهد. تحلیل مناسباتِ مبتنی بر اصالت اطاعت/تابعیت اما، مستلزم مبحث مستند تاریخی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و زبانی می باشد که از ظرفیت این نوشته خارج است و من آنرا به آینده موکول کرده و در این نوشته از تحلیل صورت فزیکی و فیزیولوژیکی انسان بطور عام، در جهت پرده زدایی از باورها و برداشت های مستور ما از انسان، بهره می برم.

اگر از تعاریف تئوریکیِ صورت ماهوی انسان موقتاً در گذریم (چون هر تعریف/تئوری ماهوی و نظری در بارۀ انسان برساختۀ تاریخ، واقعیت­ها و ذهنیت­های اجتماعی خاص و ملی می باشد نه عام و جهانی. و من نه تنها فکر نمی کنم که تحلیل واقعیت­های زندگی ما بر پایۀ تئوری های ماهویِ نقلی ما را قادر به درک درست (مطابق با واقعیتِ) واقعیت های زندگیِ اجتماعی مان نمی کند بلکه حتی دچار گمراهی و بدفهمی های عمیقی نیز می کند. مثلاً تعاریف از این قبیل که انسان موجود «باز» است، انسان موجودی خدا گونه است، انسان موجودی سیاسی است، انسان موجودی عاقل است و... فکر نمی کنم بتواند پایۀ تحلیل درست واقعیت های اجتماعیِ قرار گیرد که ما عملاً آنها را زندگی میکنیم بلکه برعکس، پایه قرار دادن نظری و نقلیِ این تعاریف عامل گمراه کننده و قلب کنندۀ واقعیت های اجتماعی ما نیز می شود.) و به صورت فیزیکی و ظاهری انسان توجه کنیم در آنصورت در خواهیم یافت که انسان با داشتن دو تا چشم در کاسه سر، دو تا گوش در دو طرف جمجمه سر، دو تا دست، دو تا پا، یک سر، یک دهان، یک بینی و فیزیولوژی و اسکلیت بندی حیه­ی هوشمند به راحتی از حیه­های غیرهوشمند تمیز می شود. و به راحتی می توانیم هر موجودی را بر مقیاس فیزیولوژیی هوشمند خودمان در دایرۀ انسان قرار دهیم یا خارج کنیم. هرگاه وجوه ممیزۀ انسان از غیر انسان را دو تا چشم، دوتا گوش، دو تا دست، دو تا پا و فیزیولوژیی هوشمند تعریف کنیم در این صورت درست ترین و واقعی ترین تعریف از انسان نیز این خواهد شد: انسان یعنی موجودی که دارای دوتا گوش، دوتا چشم، دوتا دست، دوتا پا و فیزیولوژی هوشمند ما باشد. این تعریف از انسان از آنرو که درست ترین تعریف است عام ترین و در ناخودآگاه ذهنیت اجتماعی مردم پذیرفته ترین  نیز هست. شاید بپرسید درستی تعریف فوق از انسان را در ذهنیت عموم بر چه مقیاسی می توان سنجید؟ فقط بر سه مقیاس: منطق زبان گفتاری عام، منطق رفتاراجتماعی عام و منطق رفتارسیاسی عام. شما وقتی در کوچه پس کوچه های کابل و سایر نکات افغانستان برآیید با موجی از رفتارها و گفتارهای خود حق بینانه/خودخواهانه افراد در سطوح گوناگون اجتماعی مواجه می شوید. اینجا هیچ کسی در هیچ سطحی، تعامل رفتاری و اعتراف به نادرستی رفتار و گفتارش را بلد نیست به قول معروف هیچ کسی بلد نیست بگوید دوغ ما ترش است؛ گفتگوهای روشنفکرانه، علمی و آموزشی تماماً گفتگوهای سوفسطاییِ مغلوب گرایانه و تلقینی است، گفتگوهای سیاسی و فرهنگی تماماً گفتگوهای ریاکارانه و افسون گرایانه و هیپنوتیزمی است، گفتگوهای دینی و مذهبی تماماً گفتگوهای نفی گرایانه و ابطال گرایانه است و.... رفتارها نیز از مسجد تا لیسه و از حوزه تا دانشگاه، از خانه تا کوچه و از کوچه تا جامعه، از ده تا شهر و از شهر تا آرمان شهر بلااستثنا به همین منوال تماماً رفتارهای مطیع گرایانه و اطاعت خواهانه می باشد. این خود حق بینی/خودخواهیِ مفرط ریشه در همان برداشت فزیکی و ظاهری از انسان دارد. بطوریکه هرکه خودش را بعنوان صاحب فیزیولوژی هوشمند دریابد آنگاه بطور خودکار هر آن رفتاری را که از مرجع مالک این فیزیولوژی هوشمند سر بزند انسانی/ انسانیت – نه فقط به معنای دستوری بل به معنای اخلاقی و آرمانی – تلقی می کند. در این صورت انسانیت آنچیزی می شود که از مرجع همین موجودی سر بزند که دارای فیزیولوژی هوشمند می باشد. و چون رفتار کنندگان و گفتارگرانِ صحنۀ مناسبات اجتماعی از یک سو دارای فیزیولوژی مشابه و در عین زمان منحصر به فرد می باشند و از سوی دیگر در مناسبات اجتماعی و سیاسی دخیل اند، مدام در پی آنند تا رفتارها، گفتارها و خواست های شان را در مناسبات اجتماعی و سیاسی به کرسی نشانده و درست تثبیت کنند اما این کار در متن چنین مناسباتی هرگز از مجرای تعامل رفتاری/گفتاری صورت نمی پذیرد. چون تعامل از همان اول کار بواسطه­ی خود را صاحب انحصاریی فیزیولوژی هوشمند همچون مرجع تولید انسانیت تلقی کردن، به حاشیه رانده می شود و از آنرو که هر تعاملی ضرورتاً به تفاهم می انجامد، تفاهم نیز در پی به حاشیه رفتن تعامل به حاشیه رانده می شود. وقتی تعامل و تفاهم از متن مناسبات اجتماعی به حاشیه رانده شد در آنصورت بدیل ضد آن یعنی تهاجم و تخاصم افق اش را می گشاید. از آن پس تنها راه تثبیت درستی/نادرستی، حق/باطل، کفر/دین و... استفاده از ابزار زور/قدرت است. و چون ابزار زور/قدرت برای تثبیت درستی/درستی، حق/باطل، کفر/دین و... وارد مناسبات اجتماعی شود در آنصورت ضرورتاً استبداد اجتماعی و سیاسی و زبانی و.... شکل می گیرد. استبدادِ ناشی از این نوع مناسبات اجتماعی و زبانی به معنی تحمیل/اعمال خواست بر دیگران از طریق انحصار قدرت و انحصار فرصت می باشد که در جزئی ترین مناسبات اجتماعی رخنه می کند. بطوریکه در مناسبات سیاسی و اجتماعی قدرت قدرت(امکانات و فرصت­های اعمال خواست) در دست نهادها/افراد حاکم تراکم پیدا کرده و انحصار می شود. از آن پس مدیریت قدرت و اعمال آن بطور خودکار به همان­های می رسد که فرصت­ها و امکانهای اعمال خواست را انحصار کرده اند. مدیریت و کاربست قدرت در چنین وضعی بطور قطع به استبداد(تحمیل خواست با ابزار زور یا کنترول رفتارها با ابزار زور) می انجامد. در مناسبات فامیلی قدرت(ملکیت مالی و معیشتی، صلاحیت تصمیم گیری و...) در انحصار پدر قرار می گیرد. و پدر از طریق همین انحصار مالی و معیشتی و انحصار تصمیم گیری و... به راحتی خودش را بر خانواده تا آنجا تحمیل می کنند که مادر را نه فقط همسر خودش بلکه ملکیت خودش به حساب می آورد و همین طور فرزند را. در مناسبات زبانی کلمات و عبارات در گفتار و نوشتار به حاشیه­ای مانند سکس، روسپی، نجیس، استمناء، لات، حتی زن... و متنی مانند حیا، ناموس، عفت، دین، غیرت... تقسیم می شوند که بطور ارادی و برنامه ریزی شده از مجرای نهادهای مرتبط به قدرت کنترول می شود و بطور غیر ارادی و خودکار بواسطه عادات اخلاقی/نزاکتی افراد کنترول می شود. و دیگر کسی به هیچ وجه حق کاربرد کلمات و عبارات حاشیه ای را در متن ندارد تا آنجایی که حتی رعایت عدم کاربرد عبارات و کلمات حاشیه­ای که به کمک قدرت و دین کنترول می شود تبدیل به قاعده عام اخلاق ماهوی در مناسبات اجتماعی می شود و برعکس. در تعاملات اجتماعی، رفتارها به اخلاقی/نزاکتی مانند برخاستن خودکار دانش آموزان در پی ورود معلم در کلاس و بداخلاقی/بی نزاکتی مانند برنخاستن  دانش آموزان در پی ورود معلم در کلاس، تقسیم می شود که از طریق برنامه های اجتماعی کردن افراد و صلاحیت های مرتبط به موقف های اجتماعی کنترول می شود. در کنش­های فکری مانند پرسش گری، تجسس، شکاکیت، کاربست آزادانه کلمات، بیان/نوشتار آزاد، انتقاد.... معیارهای کفر و دین وضع می شود. وضع معیارهای کفر و دین برای اندیشه حدود و روش اندیشه گری افراد را تعیین و کنترول می کند. پس از وضع این معیارها دیگر کسی نه صلاحیت پرسیدن از هرچیز را دارد و نه صلاحیت شک کردن در مسلمات را. در صورت عدولِ کسی از معیارهای وضع شده مجازاتی تلقینی-پشیمانی باید در مورد آن کس به اجرا گذاشته شود.

به هر حال آنچه الگوهای هنجاریِ اخلاقی، نزاکتی، تربیتی و حتی گاهاً دینی و مذهبی ما در اذهان ما تلقین می کند ایده تابعیت/اطاعت از بالاتران-خدا، حاکم، رهبر، ارباب، پیر، پدر و…- می باشد. این ایده رحیم پاک استبداد است؛ بخصوص آنگاه که در جزئیات روابط اجمتاعی و سیاسی و فرهنگی و اخلاقی ما جاری شده و معنی بخش آنها شود. اما از این ایده فراگیر و اوج گیرنده هرگز نمی توان رهایی یافت مگر اینکه صورت های هنجاریی آن را ویران کرد و راه را بسوی ویران کردن ایده های بنیادین آن هموار کرد. برای این کار آنچه را نباید فراموش کرد و بر عکس باید خیلی جدی گرفت این است که انسانهای را می توان در صحنۀ زندگی اجتماعی دریافت که از قاعده­ی بنیادینِ انسانی و اخلاقی و تربیتی عموم(تابعیت-اطاعت) دست کم در رفتارهای خیلی عینی و محسوس شان عبور میکنند. این نوع انسان ها حتی اگر سودی هم برای منافع عموم نداشته باشند، ارزش جدی گرفتن را دارد: الف/ از آنرو که آنها از نادر انسانهای هستند که خودشان را دگر گونه تعریف می کنند و دگرگونه در مناسبات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و زبانی و اعتقادی جاری می کنند. ب/ از آنرو که این سنخ آدم ها تنها کسانی هستند که پرخاش می کنند و در رفتارها و گفتارها و پندارهایشان از قواعد، اصول و معیارهای پذیرفته شده و ثابت عبور می کنند مانند لات ها، متفکرین و منتقدین. ج/ از آنرو که این سنخ آدم ها گشایندگان افق آزادی انسان­ در/از قیادت نهادهای رسمیِ قدرت، دین و آموزش و در قیادت سنت های غیررسمیِ اخلاق، زبان و عادات می باشد. این سنخ آدم ها که معمولاً از متن به حاشیه رانده می شوند، در حاشیات، زبان گفتاری/نوشتاری، اعتقادات/باورها و اصول رفتاریی به خصوص خودشان را دارند، که با به متن کشاندن همین زبان حاشیه ای، باورهای حاشیه ای، رفتارهای حاشیه ای و اصول و قواعد حاشیه ای اصول جاری وعام را ویران می کنند و به قول میشل فوکو«قانون را ویران می کند و آزادی آینده را هر چند اندک به جلو می اندازد.»[1]

 

پانوشت ها:

[1]. اراده به دانستن/ میشل فوکو؛ ترجمه: نیکوسرخوش، افشین جهاندیده. –تهران: نشر نی؛ 1384، ص13