اشاره: نشانه‏های بسیاری، در زندگی فردی و اجتماعیِ نسل جوان جاغوری خبر از پایان یک عصر و رونق عصردیگر دارد؛ بارزترین نشانه‏ها را می‏توان در حوزه‏های اقتصاد، آموزش-پرورش، اخلاق، اعتقاددینی و روابط اجتماعی مشاهده کرد. تمام این نشانه‏ها در یک چیز با هم مشترک اند: تغییر در گرایشات؛ گرایش از دین به سوی علم، از آخرت به سمت دنیا و از خدا به سوی انسان. البته تغییر در گرایشات از دین به سوی علم و از آخرت به سوی دنیا و از خدا به سوی انسان ظاهراً اغراق آمیز می‏نماید چون هنوز تعلقیت راونی و عاطفی افراد به دین ومذهب محکم و گسترده است و همین طور تاثیر دین و مذهب بر روان اجتماعی بطور چشم‏گیر وجود دارد. اما این واقعیت را نیز نباید نادیده گرفت که از یک سو برخلاف کشورهای مثل ایران در سراسر افغانستان دین/مذهب از حمایت رسمیِ مراجع قدرت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی به شکل سازمان یافته و استراتژیک برخوردار نیست. بلکه دین و مذهب فقط همچون یک سنت تاریخی-میراثی به حیاتش ادامه می‏دهد و از همه مهمتر این است که پیام رسانی‏های دینی-مذهبی از آسیب‏های محتوایی و متودیک‏ی رنج می‏برد که بخودی خود برای مراجع دینی-مذهبی تبدیل به یک چالش بزرگ شده است. و از سوی دیگر نسل‏نو نسل چالش است. هرچند هنوز این چالش‏گری تبدیل به یک گفتمان فکری-فرهنگی در درون جامعه نشده است اما چالش‏گرا بودن و چالش‏آفرین بودن نسل‏نو انکار ناپذیر است؛ مثلاً نسل‏نو پرسش‏های دارد که هیچ مرجعی غیر از علم و عقل قادر به پاسخ گویی آنها نیست و همین طور نیازهای دارد که فقط با امکان‏های این دنیایی برآوردنی است نه وعده‏های آن دنیایی. من این گونه واقعیت‏ها را برای هر آدمی شایسته دانستن می‏دانم و از همین رو بر آن شدم تا از بازتاب و تحلیل واقع‏گرایانۀ این گونه واقعیت‏های سرنوشت ساز چشم نپوشم. بنابراین نوشته ذیل تلاشی است برای بازتاب وتحلیل بخشی از واقعیت‏های اجتماعی در محدودۀ جاغوری.

 

 

مدرسه وحیدی یکی از مراکز آموزش‏های دینی-مذهبی در منطقه حوتقول جاغوری است. این مدرسه تا یکی دو دهه قبل از امروز یکی از مراکز معتبر و نام‏دار آموزشی در حوزۀ آموزش‏های دینی-مذهبی بود. بطوریکه مراجعین آن از مرزهای جاغوری فراتر می‏رفت و افراد از مناطق ارزگان، قندهار و... برای تحصیل آموزه‏های دینی-مذهبی در آن مراجعه می‏کردند؛ شیخ آصف محسنی اهل قندهار، یکی از کسانی است که تحصیلات ابتدایی‏اش را در همین مرکز انجام داده است. اما امروزه نقش این مرکز آموزشی در حوزه آموزش و پرورش چنان ضعیف و کم رنگ شده است که حتی قادر به نمایش خودش بعنوان یک مرکز آموزشی ساده هم نیست؛ چون مراجعین‏اش در حد صفر تقلیل کرده و پایگاه اجتماعی‏اش را بخصوص در میان نسل جوان از دست داده و اعتبار آموزشی‏اش را نیز نتوانسته است حفظ کند. از این رو می‏توان گفت این مدرسه و مدارس شبیه آن در جاغوری بطور جبران ناپذیری به شکست انجامیده است. شما علت شکست این مرکز و مراکز شبیه آن را حداقل در حوزه جاغوری در چی می‏بینید؟............. به نظر من حداقل پنج فاکتور در شکست این مرکز و مراکز شبیه آن نقش برجسته داشته است: اول اینکه دست اندرکاران این مرکز و مراکز شبیه آن به اقتضای ماهیت کارشان، هیچ‏گاه قادر نشدند- شاید نخواستند- تا علاوه بر اینکه باور/اعتقاد در جامعه تسری و تزریق می‏کنند، آگاهی/دانش نیز در جامعه تسری و تزریق کنند. دوم اینکه استراتژی فعالیت‏های این مرکز و مراکز شبیه آن از هر لحاظ آشکارا در تقابل با طبیعت و خواست انسان هم به لحاظ فردی و هم به لحاظ اجتماعی قرار می‏گرفت. مثلاً «تغییر گرایی» و «تجسس»(پرسش‏گری بی پایان برای دانایی) جزء طبیعت جامعه و انسان است اما این مراکز بطور رادیکال نه فقط تحمل تجسس و تغییرگرایی فکری، فرهنگی و اجتماعی انسان را نداشتند بل هر نوع تغییر را سرکوب می‏کردند و هر نوع تجسس را حرام می‏شمردند و به جای آن بر جزمیت و تلقین پای می‏فشردند. سوم اینکه این مراکز فعالیت‏های‏شان را در تمام ابعاد آموزشی، اجتماعی، اعتقادی، فکری، فرهنگی و حتی اقتصادی بر «اصالت خدا» و رستگاری اخروی متمرکز ساخته بودند و بُعد زمینی  و انسانی قضیه را نه تنها به فراموشی سپرده بودند بلکه در فعالیت‏های بخصوص تبلیغاتی و نمایشی شان آنرا آگاهانه، نوعی پستی به شمار می‏آوردند. چهارم اینکه دوره بندی‏های آموزشی این مراکز گنگ و غیررسمی بود. مثلاً مشخص نبود شما اگر از مدرسه وحیدی فارغ می‏شدید در دوره بندی‏های تحصیلی از چه اعتباری برخوردار بودید و بعداز آن سرنوشت تحصیلی و شغلی تان به کجا کشیده می‏شد. و پنجم اینکه مراکز آموزشی بدیل مانند مدارس علمی که به خواست مردم و حمایت دولت و نهادهای مدنیِ مانند شهداارگنایزیشن اعمار گردیدند، توانستند فراگیرتر از مدارس دینی-مذهبی فعالیت کنند و به نیازهای طبیعیی جامعه که از جانب مدارس دینی-مذهبی یا سرکوب می‏شدند و یا نادیده گرفته می‏شدند، پاسخ‏گو باشند. مثلاً در مدارس دینی-مذهبی آشکارا تبعیض جنسیتی روا داشته می‏شد و زنان قربانی این تبعیض می‏شدند در حالیکه در مدارس علمی این تبعیض یک امر غیراخلاقی تلقی می‏شد و مدرسه را به روی زنان و مردان باز می‏گذاشتند. در مدارس دینی-مذهبی تنها تسری باور/اعتقاد در جامعه اصالت داشت، در حالیکه در مدارس علمی تسری اگاهی/دانش. در مدارس دینی-مذهبی با جزئی‏ترین تغییرات اجتماعی و فکری و فرهنگی مانند تغییرات در مُد و فیشن و رسومات اجتماعی و باورهای شخصی و... با ابزارسرکوب مبارزه صورت می‏گرفت در حالیکه درمدارس علمی تغییرگرایی در تمام ابعاد اجتماعی تقویت می‏شد. در مدارس دینی-مذهبی تجسس گرایی حرام شمرده می‏شد در حالیکه در مدارس علمی تجسس ضامن بقای آنها به حساب می‏رفت. در مدارس دینی-مذهبی همه چیز ماهیت فرازمینی داده می‏شد و همه چیز برای خدا، به خواست خدا و به رضایت خدا تعریف می‏شد حال آنکه در مدارس علمی تلاش بر آن صورت می‏گرفت که اهمیت بُعد زمینی و ماهیت زمینی پدیده‏ها نیز مورد توجه قرار بگیرد و باید به خواست انسان، رضایت انسان و برای انسان نیز اهمیت قایل شد.