آیا متوجه شده اید که مردمان ساکن در شمال افغانستان مانند بلخ، تخار، کندز و... نسبت به مردمان ساکن در جنوب و شرق افغانستان مانند قندهار، هلمند، زابل و... از روح و روان شادتر، مست‏تر و بانشاط‏‏ تر برخوردار اند. آیا متوجه شده اید که مردمان شمال و مرکز افغانستان دارای روحیه ملایم‏تر و تعامل گراتر از مردمان جنوب هستند. آیا متوجه شده اید که موسیقی‏های محلی مناطق شمال و مرکز افغانستان نسبت به جنوب و شرق از سبک و محتوای دنیا گرایانه‏تر و لذت جویانه‏تر برخوردار است؛ آیا گاهی شده است که موسیقی و رقص قطغن، بزم‏های رقص و شادی، ذوق زیبایی پسندی مردانه و... را که از واقعیت‏های فرهنگی-محلی مردمان شمال و مرکز است، با موسیقی/سرودهای دینی-مذهبی و وطن دوستانه و حماسی و.... که از واقعیت های فرهنگی-محلی مردمان جنوب و شرق افغانستان است، را به لحاظ سبک و محتوا و غایت با هم مقایسه کرده باشید.... و آیا متوجه شده اید که کابلی‏ها رواناً آشفته و مبهم و درهم ریخته هستند.

من زمانی این واقعیت‏ها را متوجه شدم که چهارماهی با هلمندی‏ها در هلمند زندگی میکردم، با زابلی‏ها در شاه‏جوی زندگی میکردم. با تخاری‏ها و کندزی‏ها و جلال آبادی‏ها و کنری‏ها در کابل هم‏صحبت شده و از چگونگی محیط زندگی آنها به لحاظ جغرافیای طبیعی و رسومات اجتماعی شان معلومات می‏خواستم و آگاهی حاصل می‏کردم. و همین طور هشت سالی است که مسلسل در کابل با کابل نشین‏ها زندگی کرده ام. شما هم اگر بخواهید به حقیقت آنچه ذکر شد پی ببرید فقط لازم است برای چندماهی در مناطق مذکور رفته و در آنجاها زندگی کنید و با مردمان آن مناطق وارد تعامل اجتماعی شوید. در صورتیکه این کار برای تان به لحاظ مالی و زمانی هزینه بردار بود و قادر به حصول درک/شناخت عملی و تجربی نسبت به واقعیت‏های مذکور از طریق زندگی در مناطق مذکور نشدید، کافی است با مردمان مناطق مذکور در کابل یا در هر جایی که هستید هم صحبت شده و با آنها وارد تعاملات اجتماعی شوید. آنگاه در خواهیم یافت که در یک عبارت مردمان شمال و مرکز به لحاظ روانی شادتر و لذت‏گراتر و به لحاظ اجتماعی تعامل‏گراتر از مردمان جنوب و شرق هستند. و مردم کابل(البته کابل کنونی) به لحاظ روانی شدیداً آشفته و درهم ریخته و مبهم هستند. اما چرا؟... پاسخ این سوال را در ادامه همین نوشته با تمرکز بیشتر بر وضعیت فزیکی شهر کابل واضح خواهم کرد.

همانطوریکه ذکر شد مردم کابل نشین امروزی به لحاظ روانی نسبت مردمان سایر مناطق از وضعیت روانی کاملاً متفاوت برخوردار است. این جا(کابل) آدم‏ها از روان بیشتر آشفته، مبهم و درهم‏ریخته(ویران) برخوردار است؛ این آشفتگی روانی را در ذره ذره واقعیت‏های فزیکی-معماری شهرکابل و محیط زیست کابلی‏ها و رفتارهای اجتماعی-اخلاقی کابلی‏ها به راحتی می‏توان با چشم باز و خرد بیدار خواند و تا عمق استخوان احساس‏ش کرد. کابل امروزی با نمای معماری-فزیکی زشت، ساکنین گیج‏ و فرهنگ مرده اش همۀ داشته‏های مفتخر تاریخی اش مانند موسیقی، لهجه شیرین گفتاری.... را از دست داده، و برای کسانی که کابل را با یک نگاه زیبایی شناسانه و زیست‏گرایانه‏ی لذت بنیاد بخواهد تعریف کند کابل چیزی زیبا و مفتخر برای تعریف شدنش ندارد؛ کابل امروز را دیگر نمی توان با موسیقی‏های استادانی مانند سرآهنگ، رحیم بخش، شیدا، اول‏میر، زلاند، مهوش، هویدا، آرمان و امثال این‏ها برای زندگی خود تعریف کرد. و همین طور کابل امروز را دیگر نمی‏توان با عناصر اجتماعی، هنری، فرهنگی، ادبی، ایدیولوژیکیی و محیط زیستیِ که حد اقل به لحاظ روانی و زیبایی شناختی بتواند جذب مان کند، برای زندگی خود تعریف کرد؛ خیابان‏های شهر را قدم بزنید چیزی جز کثافات و زباله‏ها در حس نخواهیم کرد. و مردم این شهر را هم صحبت شوید، چیزی جز کلام و لهجۀ عاری از زیبای و اخلاق عاری از تساهل و نگاه غنی از تحقیر و تهدید و امثال آن حاصل تان نخواهم شد. نمای شهر را از بلندای کوه‏های اسکات، آسمایی، افشار، تلویزون و خیرخانه حداقل برای یک بار با یک نگاه هنری-معماریِ زیباشناسانه وعلمی به نظاره بنشینید، در نخستین نگاه در خواهیم یافت که نمای هنری-معماری شهر به لحاظ زیبای شناختی و علمی هیچ چیزی برای چشم زیبا جوی تان ندارد تا جلوه دهد و به شدت آشفته و درهم ریخته می‏نماید؛ آنچنان آشفته که حتی اثری از زیباییِ یک ویرانه در زمین آن و تکه ابری در آسمان آن هم دیده نمی شود. همین دیروز(جمعه، مورخ 24/10/89) از بلندای کوه افشار نمای شهر و بخصوص غرب شهر را با تمام وجودم نظاره کردم. اما فقط دریافتم که این شهر در بافت معماری خود به لحاظ نمادهای هنری، زیبایی شناختی، علمی، تاریخی، فرهنگی و سیاسی هیچ چیزی برای بیننده اش ندارد، حتی ویرانه‏های افشار که زمانی حدنماد ستم و چپاول بود نیز دیگر به چشم نمی خورد. آشفتگی نمای فزیکی شهر با معماری‏های عاری از نمادهای هنری و زیباشناختی و محیط زیست به شدت آلوده‏ اش، چنان هولناک و نیرومند است که حتی زیبایی طبیعیِ تابیدن نور آفتاب و جلوه گریِ آسمان آبی و سادگی زمین بایر را نیز از این شهرمسکونیِ بیش از شش میلیون انسان، سلب کرده است.

در بلندای افشار که کنده از شهر و بر فراق آن قرار داشتم، عملاً حس می‏کردم که من رواناً در آن لحظه از فشارِ آشفتگی و درهم ریختگی شهر رها شده ام و آدم دیگری هستم. چون در بلندای افشار حداقل به لحاظ دیداری و شنیداری و بویایی از جزئیات پلیدی‏ها و کثافات درون شهر مانند شلوغی لیری‏ها و موترها و خانه‏ها و آدم‏ها، انبارگی زباله‏ها و کثافات در جوی‏ها و سرک‏ها و کوچه‏ها، انتشار و تصادم نا گوار اصوات آدم‏ها، موترها و... خودم را بریده و رها احساس می‏کردم. در این رهایی چند ساعته متوجه شدم که چرا سرزمین‏های متمدنِ تاریخ بشر آن همه به نمای فزیکی شهرهای شان به لحاظ زیبایی شناختی، هنری-معماری، علمی-فرهنگی و ابعاد دیگر توجه داشته اند. و همین طور حداقل از یک بعد دریافتم که چرا مردمان شمال افغانستان دارای روان‏های شادتر و بانشاط‏ تر از مردمان جنوب و شرق هستند.

 

 اگر متمدنان در سراسر تاریخ بشر به نمای فزیکیِ شهرهای شان به لحاظ تاریخی، علمی، فرهنگی، زیبایی شناختی، هنری-معماری آنهمه توجه می‏کردند به این دلیل بوده است که آنها به این راز واقف بوده اند که انسان بخش اعظمی از ویژگی‏های شخصیتی، فکری، روانی، اعتقادی و...اش را شدیداً مدیون چگونگی محیط زندگی‏اش می‏باشد. چون: 1. زندگی انسان در عام‏ترین تعریف‏ش تجربۀ امکان‏های در-دستیِ می‏باشد که عملاً انسان بواسطه آن محاط شده است، و به میزانی که این امکان‏ها به لحاظ هنری-معمار پررمز-و راز، نمادین و زیبا و به لحاظ علمی مطمئن، استوار، متنوع و متجدد باشد به همان میزان ساکنین آن نیز هنرپرور و متجدد و علم‏گرا خواهم بود و همین طور هر چه نمای فزیکی یک شهر به لحاظ نمادین چند بعدی باشد بدون شک که ساکنین آن پلورال و چند بعدی خواهم بود. 2. مجموعه همین امکان‏های در-دستیِ انسان که محاط بر او می‏باشد محیط زندگی انسان را تشکیل می‏دهد‏ که انسان هر لحظه واقعیت‏های محیط زندگی اش را زندگی(تجربه زیستی) می‏نماید. و از همین روست که انسان بعنوان موجود ساکن و پیوسته مرتبط، با محیط زندگی‏اش بیشترین تأثرات روانی، شخصیتی، اخلاقی، فکری، اعتقادی و زیبایی شناختی‏ اش را مدیون چگونگی محیط زندگی و چگونگی تعامل او با این محیط می‏باشد. مثلاً اگر اسکندر مقدونی شهرهای متصرف شده‏‏اش را ویران می‏کرد و بجای آن شهری با نمادهای فرهنگی و تاریخی و اساطیری و فکریِ یونانی بنا می‏کرد، تنها روح سرکش و تعصب یونانی‏اش را به نمایش نمی‏گذاشت بلکه این اصل تئوریکی را نیز به تجسم می‏کرد که انسان‏ها به لحاظ روانی شدیداً متاثر از چگونگی محیط زندگی فزیکیِ زندگی‏اش می‏باشد؛ اصلاً انسان محصول تاریخ و محیط زندگی‏اش می‏باشد و گرنه چیزی نیست! اسکندر میدانست که ساده ترین راه یونانی سازی آدم‏ها اعمار و تزئین شهرها و مساکن با نمادهای همه جانبۀ یونانی برای آدم‏ها می‏باشد. چون آدم‏ها با تعامل حسی روزمره با نمادهای دیداری و شنیداری و لمسیِ یونانی به راحتی روح یونانی را در خود می‏پرورانند و نهادینه می‏کنند. و همین طور در سایر تمدن‏های قدیم و جدید جهان بخصوص شهرهای آتن و رُم نیز در نمای فزیکی شهرها و مساکن، نافذترین و زیباترین طراحی‏ها و نمادهای هنری ومعماری و علمی و فرهنگی و تاریخی و اعتقادی طراحی و به کار گرفته می‏شود. بطوریکه در این شهرها، در اعمار تمامی مکان‏های زیستیِ که در معرض دید آدمها قرار دارد نافذترین و ظریف‏ترین نمادهای هنری و اساطیری و علمی و تاریخی به کار گرفته شده که آدم‏ها در مواجۀ حسی و دیداری با آن‏ها زیبایی، تاریخ، فرهنگ، مدنیت، رنج‏ها، شادی‏ها، اعتقادات و تمامی دارایی‏های فکری و مدنی‏ تاریخی‏ شان را بصورت تجسمات نمادینِ هنری به نظاره بنشینند و اهمیت ارزشی خودشان را بعنوان موجودات برتر باور کنند.

نتیجه:

  1. مردمان شمال اگر ملایم و تعامل گرا و شاد و بانشاط اند علت را در خرد آنها نباید جستجو کرد بلکه محیط طبیعی زندگی شان شاد و خرم و غنی از پدیده‏ها بانشاط مانند کوه‏ها و دشت‏ها سرسبز و دریاها و آسمان صاف و آفتاب صادق و... دارند. اما اگر مردمان جنوب و شرق دارای روحیه خشن و ناشاد اند، بازهم علت را باید در محیط طبیعی خشن و محیط اجتماعی سخت گیر شان جستجو کرد.
  2. مردم کابل اگر آشفته، درهم ریخته و خوگرفته با کثافات است، علت را باید در آشفتگی و درهم ریختگی و آلودگی محیطی و عاری بودن معماری‏های شهر از نمادهای زیبایی شناسانه، اساطیر، تاریخی، فرهنگی و.... جستجو کرد.
  3. معماری‏های مجلل شهر اگر قادر به جذب زیباشناسانه و القای نگرش خاصی نیست، علت را باید در جدایی معماری از هنرهای زیبا دانست. بطوریکه شاید هیچ معماری را در کابل نتوان پیدا کرد که بداند، معماری با نمادهای هنری و اساطیری و تاریخی تا چه اندازه درهم تنیده و عجین بوده است. و اصلاً معماری در تاریخ بشر پیش از آنکه با شاخص‏های علمی تعریف شود با شاخص‏های هنری تعریف می‏شود. در حالیکه در دانشگاه‏های افغانستان معماران بویی از نمادهای هنری و اساطیری و رابطه آن با معماری نمی‏برند و این واقعاً مضحک است. برای اثبات این ادعایم اولاً شما را به مصاحبه بسیار مختصر با معمارانی که کارگزاران معماری ساختمان‏های کابل است در مورد نمادهای هنری وتاریخی و اساطیری و... ارجاع می‏دهم و دوماً شما را به مشاهده تمام نماهای مجلل شهر ارجاع میدهم، به شرط اینکه قبل از مشاهدات تان حداقل به شکل اولیه با نمادهای هنری آشنایی حاصل کنید.

راستی شما چه فکر می‏کنید آیا شما واقعاً محیط زندگی که محاط بر آدم است بیشترین تاثیرات روانی و شخصیتی و فکری و فرهنگی را بر آدم نمی‏گذارد؟ شما نیز می‏توانید نظریات تان را به آدرس همین نشریه بفرستید.