زن و فلسفه
فلسفه از بدو تولد تا کنون آزاد اندیشی و شجاعت آزاد شدن بوده است. مردان از همان آغاز متصدیان کهنه کار این روند بوده اند. از همین جهت مردان هماره برای آزادی و آزاد اندیشی پیکاریده اند و چه بسا قربانیهای فراوان کرده اند و داده اند. مردان هماره آزادی خواهی کرده اند و بخاطر آزادی هماره همآغوش و همبستر دیرینهی فلسفه بوده اند.زنان اما-البته در بسیاری موارد مردان نیز- وقتی مدعی آزادی میشوند چیزی بیش از یک مجموعه صلاحیتهای عملیِ پیش پا افتاده برای زندگی روزمرة شان نمیخواهند: همین که اختیار داشته باشند به خواست خودشان بگردند، ببینند، بگویند، بخوابند، بخورند، بپوشند، بنوشند، بنویسند، بخوانند و برگزینند. اما وقتی مدعی برابری میشوند قضیه ژرفتر میشود و به فلسفه نزدیکتر میشود. زنان برعکس مردان آزادی خواه نبوده اند بل برابری خواه بوده اند اما در عین حال زرنگانهتر از مردان از آزادی سود برده اند. آنها با اصالت برابری ورودیهای ممنوعة فلسفه را به رخ شان واگشایی کردند. چون ادعای برابری زنان صرف در سطح مطالبات حقوقی باقی نمیماند بل فراتر رفته و برابری ماهیتی زن و مرد را شامل میشود. چیزی که نه فقط بزرگترین فیلسوفانِ مرد بل عادلترین فیلسوفانِ مرد در تاریخ فلسفه تا اوایل قرن بیستم منکر آن بودند. ولی با آن هم اثبات یا رد این ادعا نه در عهده علم است نه دین و نه هم اسطوره. این تنها فلسفه است که به این ادعا پاسخ نهایی را خواهد داد. از این رو فلسفه هم برای مردان و هم برای زنان مهم است.
فلسفه از قرن ششم قبل از میلاد تا اواسط قرن بیستم میلادی سراپا مردانه است. فیلسوفانبزرگ مردان بودند. بگذریم از اینکه افلاطون و ارسطو و آکویناس و هگل و نیچه در مورد زنان تحقیرکنندهترین دیدگاهها را داشته اند.اما عادل ترین فیلسوفان نیز در مورد زن به دیده شک مینگرستند. میگویند هیچ فیلسوفی عادلتر از کانت و مارکس در تاریخ فلسفه نمیتوان یافت. اما این دو در مورد زن به دیدة شک مینگرست: کانت زن را عاری از نهاد خرورز میدانست و مارکس هرگز به زن بعنوان استثمار شدگان درون خانه اشاره نکرد. فلسفه جدید بعداز دکارت بیش از هرزمان دیگر عمیقاً انسانشناسانه است. اما انسان آن همان سوژهی دکارتیست که زن را تحت شعاع موقعیت تاریخی اش شامل نمیشد. مدرنیته که از بیناد بر انسان استوار بود تا قبل از سارتر و دوبوار هرگز نتوانست این انسانش را «انسان=زن=مرد» تعریف کند. انسان مدرنیته تا قبل از سارتر و دوبوار «انسان=مرد» است. اما سارتر تنها قهرمان تاریخ فلسفه است که درِ ورودیِ زنان به فلسفه را گشود و منطق تک سویگیِ مردانگیِ فلسفه را درهم شکست. او این کار را با یکسان سازیِ آزادی و وجود انجام دادو تاکید کرد که «آزادی وجود است و در آن وجود مقدم بر ماهیت است». وجود انسان برابر است با آزادی انسان و ماهیت انسان برابر است با آنچه انسان برمیگزیند. در فلسفه او هر آن موجودی که بتواند طرح بیافکند و برگزیند انسان است و انسان آزاد است. سیمون دوبوار تنها زنی تاریخ بود که عملاً زن را از رهگذر فلسفه اگزیستانسیالیستیِ سارتر وارد فلسفه و از این طریق وارد دستگاه اندیشة فلسفی کرد: زن سوژة اندیشنده و اُبژة اندیشه شد، اراده انتخاب کننده و فاعل طرح افکن شد و...
سیمون با استفاده از فلسفه اگزیستانسیالیستیِ سارتر، زن را از موقعیت تارخیاش برکَنْد و او را صرف چنان انسانْ که در موقعیتهای تاریخی اسیر بوده اندیشید: او زن را با اندیشیدن در-موقعیتهای تاریخیاش چنان موجودی که مدام به اسارت انداخته شده و میشود درک کرد. ولی زن را با اندشیدن در-برکندن از موقعیتهای تاریخیاش چنان موجودی درک کردکه میتواند خود و ماهیتش را چنانکه میخواهد بسازد.
در پرسش همت ام بر آن است که بپرسم