در کابل جز خودم و یکی دو تن از دوستان نزدیکم کمتر دانش جوی فلسفه را می‌شناسم که از فلسفه دلِ خوش داشته باشند. آنرا متهم به انتزاعی بودن می‌کنند. منظورشان از انتزاعی بودن این است که بیش از اندازه مجرد است و بدرد بخور زندگی روزمره نیست. با فلسفه نه می‌شود نان در آورد و نه می‌شود نام در آورد. چون چیز فنی نیست. در حالیکه ماشینِ زندگیِ روزمرة ما را «فن» تشکیل می‌دهد. حتی اگر فن دروغ‌گویی قوی بلد باشی می‌توانی روزگار سر کنی ولی اگر مغز سقراط هم باشی ولی فن‌ی در خورِ روز بلد نباشی نمی‌توانی روز را به خوشی شب کنی و آب خوش بخوری. بسیار کسان اند که فلسفه خوانده اند ولی تحصیل فلسفه را بعنوان یک اشتباه در بیوگرافیِ زندگی شان می‌پندارند و از این اشتباه شان سخت بیزار اند و ناشاد. چون با فلسفه نتوانسته اند فن بیاموزند تا نان و نام در بیاورند. تعدادی اندکی اگر تحصیل کردة فلسفه اند ولی توانسته اند نان و نامی هم در بیاورند، نان و نام شان را مدیون جدیت شان در قبال فلسفه نیست بل کاملاً‌ برعکسْ مدیون عدم جدیت و عدم توجه شان به فلسفه در دوران تحصیل شان است که بر اساس همین بی تفاوتی نسبت به فلسفه فرصت فراگیری فنون دیگر را برای در‌ آوردن نان پیدا کرده بودند.

به هرحال آنچه واقعیت دارد این است که فلسفه در خطه فرهنگ اسلامی بصورت کل و در خطه فرهنگی ما بصورت خاص امر واقعاً انتزاعی و مجرد و بدرد نخور زندگی است. دلیل آن بسیار ساده ولی بسیار جدی‌ست: فلسفه مولود فرهنگی است. فرهنگی که ‌آزادی، خود-تأمل‌گری، امکان‌های گشوده و تأمل‌گرایی فرهنگی چهار شاخص اصلی آن است. که فرهنگ ما نه فقط این شاخص‌ها را ندارد بل حتی قابلیت به تحلیل بردن آنها را نیز ندارد. در این صورتانسان‌های قلمرو فرهنگی ما، اگر شاهکاری هم بکنند، فلسفه و آزادی و سایر اعضای این خانواده را صرف در-خود بصورت خودی می‌اندیشند. به عبارت دیگر فلسفه، آزادی و امثالُهم در دایرة فرهنگی ما در افراد انسانی صرفاً به شیوة خودی اندیشیده می شود ولی هرگز زیسته نمی‌شود. چون زیستن در فرهنگ میسر است نه در فردیت انسان. فرهنگ ما با هر آنچه از تبار زندگی‌ست دشمن است. از همین روست که فلسفه، آزادی، دموکراسی و امثال این‌ها برای ما هرگز به تجارب زیستی تبدیل نمی‌شود و صرفاً امورات انتزاعی و مجرد باقی می‌ماند.

تقدیر فلسفه در فرهنگ‌های مرگ‌مزاج چیزی جز انتزاعی شدن نیست.

اما آیا واقعاً فلسفه آنقدر مجرد و انتزاعی است که بدرد بخور زندگی روزمره انسان‌ها نیست؟ تاریخ فلسفه-منظور از تاریخ فلسفه سیر پویندگی آن با توجه به حفظ ماهیت آن است نه جعل آن بعنوان یک کالای لوکس فرهنگی، چنان که میان مسلمان‌ها وجود دارد- گواه این امر نیست.فلسفه در خطة فرهنگی یونان که خاستگاه فلسفه می‌باشد این چنین وحشت‌انگیز با زندگیِ روزمره بیگانه نبود. فلسفه قلب ارگانیسمِ فرهنگی و زندگی روزمرة یونانیان بود. به این معنی، فلسفه مایة پویندگی زندگی و فرهنگ یونانیان بود. یونانیان هر آن فلسفه را می‌زیستند و فلسفه هر آن در زندگی یونانیان جاری می‌شد. فلسفه در یونان با واقعیت‌های جاری در زندگی روزمرة یونانیان سروکار داشت: از وجود می‌پرسید و به کشف آزادی انسان چنان واقعیت زیستی می‌انجامید. از سعادت و خوشبختی زندگی انسان می‌پرسید و به کشف اهمیت دانایی راستین می‌انجامید، از عدالت، برابری و نابرابری می‌پرسید، از حکومت خوب و حکومت بد می‌پرسید، از حقیقت و دروغ می‌پرسید، از جامعه مطلوب و نامطلوب می‌پرسید، از معنی زندگی، غایت زندگی و شیوه‌های زندگی می‌پرسید، از نسبت روح و جسم می‌پرسید، از عقاید درست و نادرست می‌پرسید، از دانایی و جهل می‌پرسید،از ماهیت انسان می‌پرسد، حتی از سلامتی فزیکی انسان و نسبت آن با روح و روان انسان می‌پرسید و هزاران موضوع دیگر که هیچ یک با زندگی روزمرة انسان نامرتبط نبود می‌پرسید. خلاصه کار فلسفه انتزاعی کردن و اندیشیدن به انتزاعیات نبود و هنوز هم نیست بل کاملاً برعکسْ کار فلسفه کشف و زدودنِ غبارهای اساطیری و دینی و شفاف سازی جوش‌گاه‌های دنیای مجردات و دنیای واقعیت بود. مثلاً سقراط امتزاج‌ْگاه‌های مجردات و زندگی عملی را کشف می‌کرد: حقیقت و زندگی انسان. افلاطون امتزاج‌گاه‌های دنیای مجردِ مثال‌ها را با دنیای واقعیت جاری زندگی یونانیان کشف و شفاف می‌ساخت.او براساس اکتشافات‌ش الگوی سیاسی می‌آفرید، مدینه فاضله طرح می‌ریخت و.... فلسفه امروزه نیز چنان است که در قدیم بود:چه کسی می‌گوید فلسفة هابرماس-واپسین فیلسوف منتقد- بدرد بخور زندگی انسان نیست؟همین طور چه کسی می‌گوید فلسفه سارتر و سیمون دوبوار بدرد بخور زندگی انسان نیست؟ امکان دارد بدرد زندگی ما افغانها نخورد و حق هم هست که نخورد. چون اولاً هیچ فلسفة جهانیِ وجود ندارد، تمام فلسفه یا ملی است یا قاره‌ای. دوماً ما انسان‌های افغانی پیش از آنکه انسان باشیم یک مشت عقاید و باورهای همبسته و کانکریت هستیم؛ و نیازمند آنیم تا پیش از هر چیز انسان‌بودن مان را احیا کنیم و به خودمان بازگردانیم. انسان بودن هر انسان، چیزی جز جسمانی بودن آن انسان، آزاد بودن آن انسان و آگاه بودن‌ش از اینکه در- امکان‌های بی‌شمار به سر می‌برد، نیست. در هر فرهنگی که زندگی بر مرگ ارجحیت داشته باشد فلسفه می‌پوید و بدرد می‌خورد. امافلسفه هرگز بدرد بخور زندگی انسان‌های نیست که در فرهنگِ مرگ‌مزاج خو گرفته اند و وجودشان توسط فرهنگ مرگ‌مزاج به تحلیل رفته اند و شجاعت زندگی کردن از آنها ستانده شده است؛ فرهنگ‌های مرگ‌مزاج شجاعت مردن را تقویت می‌بخشد اما در عوض شجاعت زیستن را نابود می‌کند. فرهنگ‌های مرگ‌مزاج با هر آنچه از تبار زندگی‌ست دشمن است: آزادی، فلسفه، اندیشه، دانش، لذت، آسایش و امثالُهم. در فرهنگ‌های مرگ‌مزاج انسان‌ها نه فقط عاشقان مرگْ که تک تک شان سربازان مرگ اند. فرهنگ ما به طرز وحشتناکی مرگ‌مزاج است: استقبال از مرگ بخاطر عقاید، ناموس، بهشت و... . بهانه‌های متعددی برای استقبال از مرگ داریم ولی کمترین بهانه برای استقبال از زندگی: متولیان این گونه فرهنگ‌ها حتی با تفریح‌گاه‌ها ستیزه می‌جویند، با لباس تن‌ت مشکل دارند، لباس شیک بهانه‌ی کشتن‌ت است، طراری‌ات بهانة سنگسار ات است، دستان‌ت اگر لطافت داشته باشد و ترکیده نباشد بهانة بازجویی، زندان و حتی کشتن می‌شود و... . در این چنین فرهنگ‌ها سرنوشت فلسفه چیزی جز انتزاعی شدن و آسمانی شدن نیست. شما در قندهار و بامیان و بدخشان هزار سال دیگر نیزنمی توانید فلسفه را با زندگی در‌ آمیزید. من به تمام تحصیل کرده‌ها و بخصوص تحصیل کرده‌های ایرانی که در دانشگاه‌های خصوصی تدریس می‌کنند حق می‌دهم که تئوری جامعه‌شناسی را از متن کوچه، خانواده، گروه‌ها واقشار جامعه برنگیرند و تدریس نکنند، بل از زبان دورکهایم، آگوست‌کنت، اسپنسر، ریمون آرُن و.... برگیرند وتدریس کنند. فلسفه را از کنجکاوی و پرسش‌گری‌ها و کلنجار عقل با مسائل زندگی نیاموزانند، بل از زبان ارسطو و ابن سینا و دکارت و.... بیاموزانند.

انتزاع و تجرد اساساً مقولة دینی است نه فلسفی: خدا مجرد است. ملائیک مجرد است. بهشت برین مجرد است. حُر مجرد است. و... مجردات از دایرة هرگونه فهم عقلی و فهم اگزیستانسیال بشر خارج است. در حوزة اسلام انتزاع و تجرد همچون مفهوم فلسفی اختراع متألهان مسلمان است. آنها فلسفه را از یونانیان گرفتند و در فرهنگ اسلامی خودی ساختند تا از قدرت ویران‌گری آن بکاهند و رفته رفته آنرا به یک کالای لوکسِ زینتی تبدیل کردند.... اگر چنین نبودی فلسفه در اسلام نیز می‌توانست مدل‌های آزاد فکری، حکومتی، اجتماعی، فرهنگی و.... بیافریند. اما فلسفه در اسلام هیچ‌گاه قادر نشد مُدل‌های سیاسیِ قوی‌تر از ولایت فقیه و امارات اسلامی تولید کند. هیچ‌گاه قادر نشد از ستم، ناروایی‌ها، جباریت، استبداد و....ی بخصوص حکومت‌های دینی و مذهبی چیزی بپرسد. هیچ‌گاه قادر نشد آزادی منِ انسان را به خودم بازگرداند.

به هرحال برداشت من این است که فلسفه برای هر آن‌کسی که شجاعت زندگی دارد تنها امکانی‌ست برای زندگی کامجویانه، شادمانه، فارغ‌دلانه و آزاد. چون زندگی چیزی نیست جز تجربة آزادانه امکان‌های وجودی انسان توسط انسان؛ و فلسفه بزرگترن شاهکار یونانیان بزرگ برای گشایشتمام امکان‌های وجود انسان است. در این معنی فلسفه و زندگی به روان و جسم می‌ماند. اما برای انسان‌های که با تاثیر از فرهنگ مرگ‌مزاج شان شجاعت مردن را قوی‌تر از شجاعت زیستن دارند چسبیدن به فلسفه کاری‌ست چه بسا عبث و حتی احمقانه.