خدایان بر امورات طبیعت حق فرمان روایی مطلق دارند اما ضمن حق فرمان روایی، یک مسئولیت عظیم نیز برای خدایان وجود دارد و آن اینکه خدایان مسئول اند تا از تمام موجودات طبیعت به خصوص انسانها، به شدت مراقبت کنند تا مبادا انسانها یا موجودات دیگر پا را از گلیم شان درازتر کنند و برای قلمرو فرمان روایی خدایان خطری ایجاد کنند.

خدایان بر انسان ها بسیار سخت می گرفتند و انسان ها نیز این سختی را صبورانه تحمل می کردند. اما هزاران سال گذشت و هیچ موجودی در طبیعت یافت نشد که مرتکب عمل خطاکارانه ی شده باشد که برای خدایان ناپسند و اخطار دهنده تمام شده باشد؛ و انسانها نیز که خدایان بر آنها مشکوک و سخت گیر بودند هیچ خطایی را مرتکب نشده بودند.

از این رو خدایان با وجودی که فرمان روایی شان را می کردند بر موجودات طبیعت و از جمله انسان ها اعتماد کردند و از میزان مراقبت های سخت گیرانه ی شان کاهش دادند. پس از این که انسانها اعتماد خدایان را حاصل کردند، در جستجوی آن شدند که باید خود شان را مصلح و قدرت مند با چیزی بسازند که بتوانند خدایان را مجبور سازند تا انسانها را بعنوان موجودات مستقلی که خودشان می توانند هم بر امورات مربوط به زندگی شان فرمان روایی کنند و هم از آنها مراقبت کنند قبول کنند.

انسانها با هم مشوره کردند که چه باید بکنند؟ یکی گفت ما باید دیگر موجودات را با خود همنوا کنیم تا با قدرت آنها استقلال مان را بگیریم. دیگری گفت ما باید خود را از چشم خدایان پنهان نماییم تا بتوانیم مستقل باشیم. به همین ترتیب هر کسی یک راه حلی را پیشنهاد کرد. در جمع انسان ها یک کودک جسور هم بود. هیچ کسی باور نمی کرد این کودک یا کودکان دیگر بتوانند برای مسائلی که ظاهراً مخصوص بزرگترها تلقی می شود پیش نهادی کار آمدی داشته باشد. اما این کودک جسورانه بلند شد و گفت هیچ چیز نمی تواند ما را از خدایان مستقل سازد مگر اینکه «دانش» را از نزد خدایان بدزدیم و در نفس مان پنهان کنیم تا خدایان دیگر نتوانند آنرا از ما پس بگیرند.

تمام انسانها این پیشنهاد را پذیرفتند به جز آنهای که بزدل و ترسو بودند. اما چون تعداد کسانی که این پیشنهاد را پذیرفته بودند بیشتر از کسانی بودند که پیش نهاد را نپذیرفته بودند، انسان ها تصمیم گرفتند که هر طوری می شود باید دانش را از نزد خدایان بدزدیم. دو نفر به نام های اَزَر و آذر داوطلب شدند که باید رمز دانایی یعنی «پرسش» را از نزد خدایان بدزدند و بیاموزند.

ازر و آذر شب هنگام ها زمانی که خدایانِ بزرگتر به خدایانِ کوچکتر دانش آموزی می کردند، بصورت پنهانی وارد قصر خدایان می شدند و از پشت در به درس و بحث های آنها گوش فرا می دادند، تا اینکه توانستند رمز دانایی را بصورت پنهانی از خدایان بدزدند و بیاموزند.

وقتی انسانها رمز دانایی را از خدایان دزدیدند آنرا برای تمام انسانهای دیگر دادند و در نفس انسانها آنرا گنجاندند.

یکی از روزها انسانها داشتند از شهامت و خدمت ازر و آذر تقدیر به عمل می آورند و صدای ساز و دهل انسان ها چنان بلند بودند که تا سرزمین خدایان قد می کشید و خدایان یکی از سربازان شان را در سرزمین انسانها فرستاد تا ببیند بین انسانها چه خبر است.

وقتی سرباز خدایان بین انسان ها آمد و دید که انسان ها به خاطر دزدیدن موفقانۀ رمز دانش از نزد خدایان به رقص و پای کوبی برخاسته و ساز و دهل سرداده اند فوراً به سرزمین خدایان برگشت و تمام خدایان را از دزدیده شدن پنهانیِ رمز دانایی شان بواسطه انسانها با خبر کرد. خدای خدایان مشوره ی فوری با سایر خدایان ترتیب داد که آیا می توانند این رمز را از انسان ها باز پس بگیرند یا نه؟ اگر نمی توانند چه مجازاتی به انسان ها به خاطر سوء استفاده آنها از اعتماد خدایان بدهند؟

خدایان به این نتیجه رسیدند که نمی توانند رمز دانش را از انسان ها باز پس بگیرند چون از یک سو انسانها آنر در نفس شان جاسازی کرده اند و از سوی دیگر نسبت به این راز دانا شده اند. بنا بر این آنها فقط می توانند انسانها را طوری مجازات کنند که دیگر انسان ها نتوانند رازی را که مخصوص خدایان است از خدایان بدزدند.

تمام خدایان موافقت کردند که انسانها را باید به سرزمینی تبعید کنند که با سخت ترین کار و با بیشترین زحمت بتوانند خوشی را بدست بیاورند و با اندک ترین زحمت رنج و بدبختی را بدست بیاورند.